زن یا مرد ؟
اون روزگار یک دانشجوی بی پول از یک خانواده ی متوسط بودم. همه چیز مرا خوشحال می کرد و اصغر چقدر از خوشحال کردن من لذت می برد. وقتی درسم تمام شد اصغر کنارم نشست و گفت عزیزم، تو لازم نیست کار کنی. من حتی اگه شده به زندان بیفتم هم برای تو بهترین زندگی رو فراهم می کنم.
و من توی دلم احساس غرور کردم. از آنجا که ذاتا موجود تنبلی هستم صبح ها تا لنگ ظهر میخوابیدم و بعد بلند می شدم و خانه را مرتب می کردم. چند جور غذا و سالاد و سوپ می پختم (چون اصغر خیلی سوپ دوست داشت). از تلویزیون دستور پخت غذاهای جدید یاد می گرفتم که اصغر رو سورپرایز کنم.
خمیازه می کشیدم و می نشستم تا شوهرم برگردد. زندگی ما خیلی خوب بود و من خوشحال بودم. تا اینکه یک تلفن ساده همه چیز را به هم ریخت.
***
جمله خیلی ساده و خیلی بی رحمانه تا ته قلب من نشست: «این همه درس خوندی، دکتر شدی که بری توی آشپزخونه کلفتی کنی؟» مادرم بود. سعی کردم توضیح بدم که این که برای شوهرم غذا می پزم کلفتی نیست. گفت برو کار کن، برای شوهرت هم غذا بپز! و گوشی را گذاشت. چند روز بعد پدرم وسط حرف هایش گفت که کار جوهر آدمی است و ما را طوری تربیت نکرده که توی خانه بنشینیم و ما به جامعه سهمی داریم که باید برگردانیم. بعد هم تاکید کرد که کسی که خرج یکروز از زندگی اش را در نیاورد یک مفت خور است!
فرداش رفتم سراغ استادم توی دانشگاه، چون شاگرد خوبی بودم همان روز توی بخش تحقیقات به من کاری دادند، کاری که از نظر علمی دوستش داشتم ولی حقوقش آنقدر کم بود که خرج رفتن و آمدنم هم نمی شد. با این همه قبولش کردم، چون نمی خواستم مفت خور باشم.
***
اصغر با کار کردن من مخالفتی نکرد. اصغر آدم باهوشی بود. نه برای اینکه
اعداد 4 رقمی را در هم ضرب می کرد و روی هوا انتگرال توابع سینوسی می گرفت. برای این که می دونست که اینجور موقع ها نباید مخالفت کند. خیلی آرام و مهربان گفت: «عزیزم، اگر دوست داری کار کنی، کار کن. اما تو خیلی لطیف و زیبایی. حیف تو نیست توی اون محیط مردونه خشن؟ توی اون راه دور؟
من خودم می برم و میارمت، دوست ندارم خانوم کوچولوی خوشگلم وسط اون جاده قاطی راننده کامیون ها رانندگی کنه و خدای نکرده مشکلی پیش بیاد.» راستش، من باز هم احساس غرور کردم که شوهرم این طور از من محافظت می کند. به حدی که یادم رفت که من از 18 سالگی گواهینامه داشتم و اتفاقا خیلی هم خوب رانندگی می کردم.
***
مدتی به این منوال گذشت. اصغر هر روز من رو مثل یک کودک می برد دم در کارخونه و تحویل می داد و عصر هم تحویل می گرفت. اما کار آسونی نبود. چون کارخونه ها رو توی دو راهی قلهک نمی سازند. راه دور بود. اصغر خسته می شد.
کم کم بهانه گیری می کرد، بداخلاقی می کرد. نهایت سعی اش را کرد که
به من بفهماند که این کار از نظر منطقی بیخود است و رهایش کنم. اما من
توی کارم شروع به پیشرفت کرده بودم و از این که به جای سالاد درست کردن برای اصغر برای مردمم دارو می ساختم لذت می بردم. گفتم که کارم رو ول نمیکنم و خودم می خواهم رانندگی کنم و او هم در نهایت قبول کرد. از اون روز همه چیز عوض شد، می تونستم اضافه کاری وایسم، تونستم به سرعت پیشرفت کنم؛
حتی جمعه ها می رفتم سر تولید. دقیقا یک سال بعد به من یک پیشنهاد کاری با سه برابر حقوق داده شد که بلافاصله قبول کردم. پنجشنبه ها هم یک کار نیمه وقت توی یک شرکت خصوصی گرفتم که بابت یک نصف روز کلی پول می دادند.
جمعه ها هم توی یک داروخانه شیفت وای میستادم. از اون پیشی کوچولوی ناز چیزی باقی نمونده بود، دوباره روی پاهای خودش فرود اومده بود و احساس ببر
بودن می کرد.
***
سال ها گذشت، من عوض شده بودم. دیگه از این که یک مرد ازم حمایت کنه احساس غرور نمی کردم. از این که خودم داشتم از عده ای به مراتب بزرگ تر و بیشتر حمایت می کردم خوشحال بودم. اما همه اش هم خوشحالی نبود. سختی و مبارزه و خستگی هم بود. اصغر شروع کرد به بی توجه شدن. به بی تفاوتی، به بد زبانی و آزار دادن. لابد دلش برای پیشی کوچولوش تنگ شده بود. اما من
دیگه اون آدم نبودم، من بالغ شده بودم. حالا بجای اینکه سالاد درست کنم و بشینم تا شوهرم برگردد، وقتی دیر می آمد ازش می پرسیدم کجا بودی و اصغر این رو دوست نداشت. توی حساب بانکی مشترک مان می دیدم که پول هایی کم می شود و وقتی ازش می پرسیدم دوست نداشت توضیح بدهد. اصغر زنی که بپرسد؛
مشارکت کند؛ نظر بدهد، بپرد روی پشت بام و دیش ماهواره را تنظیم کند دوست نداشت. شاید هم حق داشت، او با یک پیشی کوچولو ازدواج کرده بود و حالا با یک هیولا باید سر می کرد. من هم اصغر را دوست نداشتم. نگاه کردم و دیدم
همه ی این مدت چیزی که مرا به او پیوند می داد نیاز بود و نه عشق. حالا
دیگه بهش نیازی نداشتم، می تونستم روی پای خودم بایستم. به همین سادگی.
چرا باید می ماندم؟ خداحافظی کردم. از زمانی که از اصغر جدا شدم خیلی
مصیبت کشیدم. کارم را از دست دادم، مهاجرت کردم، گرسنگی کشیدم، غربت دیدم، اشک ریختم، زمین خوردم، اما همه ی این ها را روی پاهای خودم کردم.
گاهی از خودم می پرسم اگر آن روز مادرم به من زنگ نمی زد و مرا به زور به کار کردن وادار نمی کرد همه ی این اتفاق ها می افتاد؟ اگر هنوز هم داشتم توی آشپزخانه برای شوهرم سالاد و سوپ می پختم و بچه هام توی اطاق داشتند
بازی می کردند خوشحال تر نبودم؟
پاسخ این سوال را هرگز نخواهم دانست