توصیه های یک بازنشسته موفق

در اواخر قرن بیستم و اوایل قرن بیست و یکم، این سوال سوالی است که همه به نوعی با آن رو به رو می شوند: «با پولت می خواهی چکار کنی؟ چکار باید بکنی تا از طریق پس اندازهایت و استفاده بهینه از دارایی هایت، بتوانی بیشترین بازدهی را داشته باشی؟»
 
علیرضا عسگری مارانی/ مدیرعامل شرکت سرمایه گذاری ملی
عسگری مارانی فقط چند روز بازنشسته ماند. وقتی مطابق معمول اول صبح از خواب بیدار می شد و آسایش اهل خانه را بهم می زد متوجه شد که او اهل بازنشستگی نیست. بنابراین وارد کار شد و حالا یکی از موفق ترین سرمایه گذاران و از کارشناسان مهم اقتصادی بورس است.
1 – تغییر تفکر
در اواخر قرن بیستم و اوایل قرن بیست و یکم، این سوال سوالی است که همه به نوعی با آن رو به رو می شوند: «با پولت می خواهی چکار کنی؟ چکار باید بکنی تا از طریق پس اندازهایت و استفاده بهینه از دارایی هایت، بتوانی بیشترین بازدهی را داشته باشی؟»
بعد از یاده سپتامبر، باتوجه به تغییرات گسترده قیمت کالاهای جهانی، این سوال و پاسخ به آن جایگاه مهم تری هم پیدا کرده است. نفت از بیست دلار به صد و چهل دلار، طلا از سیصد دلار به هزار و هشتصد دلار، مس از هزار و پانصر دلار به نه هزار دلار رسیده و همین طور افزایش حبابی قیمت ملک در آمریکا و بعد کاهش آن، بحران های اقتصادی که در اروپا و آمریکا شاهد آن هستیم همه وهمه یک چیز را نشان می دهند و آن اینکه اگر افراد خودشان را برنامه ریزی نکنند، در آینده برایشان مشکلاتی به وجود می آید. یعنی هر فرد، خانواده، شرکت، کمپانی و مملکت موظف است بودجه ریزی درستی داشته باشد. آنچه الان در اروپا تحت عنوان ریاضت اقتصادی مطرح می شود، به این دلیل است که نتوانسته اند در گذشته خودشان ران مدیریت کنند که الان مجبور شده اند، به خود ریاضت بدهند. انسان ها هم در گذر زندگی شان دائم باید این را مدنظرشان داشته باشند. آنها نباید دایم به این فکر کنند که در کشورهایشان آرامش برقرار است، تورم همیشه همین است، تعداد بچه ها و خرج زندگیشان همین است. آنها باید بدانند که مصادیق زندگی انسان در گذر زندگی خیلی تغییر می کند. من که الان نزدیک به شصت سال دارم، در جاهای مختلفی زندگی کرده ام، انقلاب را دیدم، جنگ را دیدم، سختی ها، فشارها و شرایط مختلف اقتصادی را دیده ام و آنچه می گویم نتیجه تجربیات زندگی من است.
صورت مساله ما این است که یک فرد چگونه باید زندگی و خانواده اش را مدیریت کند تا هر چه به پایان عمرش نزدیک تر می شود، مشکلات زندگیش کمتر شود. نکته کلیدی این است که شما هرچقدر سن تان بالاتر می رود، علی رغم آنکه تجربه تان بالاتر رفته است، توان فیزیکی تان کمتر می شود. هرچقدر که سن تان بالاتر می رود ریسک پذیری تان کمتر می شود. در جوانی شما خانه تان را راحت می فروشید و یک جای دیگر خانه می خرید اما در پیری کمتر این کار را انجام می دهید چون در صورت اشتباه فرصت جبران تان کمتر است.
در دنیا ادبیات زندگی مردم به نوعی پیش رفته که وارد مراحل تازه ای شده اند که مردم ما هم باید آن را یاد بگیرند. آنها در این مورد دو سه تا کار کردند: یکی اینکه به مردمدر دوره حقوق بگیری شان معافیت های مالیاتی می دهند به شرطی که آن دارایی ها را در دوره بازنشستگی شان نگه دارند. در آمریکا اگر کسی برود واحد صندوق های بازنشستگی را از بورس بخرد، از درآمد مشمول مالیاتش حذف می شود. یعنی اگر یک حقوق بگیر برود در صندوق های مشاع سرمایه گذاری کند، مالیات نمی دهد. این موضوع باعث می شود که او در دوران کاری اش میل به مصرف اش را پایین بیاورد و میل به پس اندازش را بالا ببرد و به این ترتیب در دوران بازنشستگی کمتر به دولت فشار می آورد و توقعش کمتر است چون در دوران زندگی، خودش را برای آینده تربیت و تقویت کرده است. پس در این مورد ما دو مساله داریم: یکی اینکه مردم چکار باید بکنند و دیگر آنکه دولت ها چگونه باشد از آنها حمایت کنند. دولت ها وظیفه دارند شرایطی را فراهم بیاورند که ابزارهای مشتقه ای با ضمانت کافی در بازار به وجود بیاورند که هر کسی با هر پس اندازی بتواند در آن حضور پیدا کند. بگذارید در این مورد بیشتر توضیح بدهم. شما ممکن است طلا بخرید، اما این طلا را چگونه در خانه تان نگه می دارید؟ هرکس که نمی تواند یک صندوق بخرد و طلاهایش را در آن نگه دارد. باید اوراق طلا وجود داشته باشد و خرید و فروش های طلا در آن سیستم انجام شود. در دنیا ابزارهای ثانویه و بورس ها را رشد می دهند برای اینکه مردم بتوانند پس اندازها و سرمایه گذاری شان را به آن سمت ببرند.
2 – ایجاد درآمد بیشتر و بیشتر
درصد کمی از کسانی که وضعیت مالی خوبی دارند، با ارث به آن سطح رسیده اند. آنهایی که از این طریق پولدار می شوند معمولا بعد از مدتی آن را به باد می دهند، چون روش نگهداری آن را بلد نیستند. عمده کسانی که دارای ثروت و مکنتی هستند چند خصیصه اصلی دارند: اول آنکه ریسک پذیرفتند، دوم آنکه تلاش کرده اند و سومین نکته مهم هم این است که برای پس اندز اولیه شان که سرمایه اصلی آغاز به کارشان بود، میل به مصرف شان را کاهش دادند و میل به پس انداز را بالا بردند. یعنی یک کارمند به جای آنکه حقوق اش را بگیرد، به مسافرت های آنچنانی برود و ماشین اش را گران تر کند، زندگیش را در یک شرایط عادی نگه داشته و میل به پس اندازش را بالا برد. من، قبل از کار بورس، اولین کار سرمایه گذاری ام را در قبل از انقلاب این گونه شروع کردم. هفت هشت سال قبل از انقلاب یک ماشین برای خودم خریده بودم. رفته بودم پیش یکی از دوستانم. او به من گفت این ماشین ات را به صورت اجاره در یک شرکت در اهواز بگذار. جوان بودم و هر جوانی دوست دارد برای خودش ماشین داشته باشد اما من به جای استفاده از آن ماشین، آن را اجاره دادم. بعد از یک سال، با حقوقم و اجاره ای که از آن ماشین و ماشین های بعدی می گرفتم،توانستم هفت هشت تا ماشین داشته باشم و کم کم هم یک شرکت حمل و نقل داشتم. آن شرایط صرفا به این خاطر برایم پیش آمده که از میل به مصرفم کم کرده، میل به پس اندازم را بالا بردم. من یک آدم تحصیلکرده بودم، حقوق و مزایایم خوب بود و روزی هجده ساعت هم کار می کردم، یعنی پایه کاری من درست بود اما اصل آن بود که میل به پس اندازم را بالا برده بودم. نکته مهم دیگر این است که از پس اندازی که جمع کرده اید درست استفاده کنید و آن را در جایی ببرید که درست ترین و بهترین بازده را داشته باشید. در هر سن و سالی باید با اصول سرمایه گذاری چیست و چگونه باید سرمایه گذاری کرد، ادبیات و مجالی دیگر می طلبد، وظیفه دولت ها این است که کاری کنند که اگر کسی نخواست شرکت تاسیس کند، بتواند سرمایه اش را به شکل درست و مطمئن وارد بازار کند.
3 –کنترل شدید هزینه
میل به پس انداز، میل به پس انداز، میل به پس انداز و کاهش میل به مصرف توصیه من به مردم عادی که می خواهند در دوران بازنشستگی راحت تر باشند این است که میل به پس انداز را در خودشان نگه دارند حتی اگر حداقل دستمزد را می گیرند. کسی که الان برای ما چای آورد. شاید حداقل دستمزد را می گیرد اما میل به پس انداز دارد. من به او توصیه کردم که این میل را داشته باشد و اگر مثلا چهارصد هزار تومان می گیرد، کاری کند پنجاه هزار تومان باقی بماند، نه اینکه برود کل چهارصد هزار تومان را خرج کند. البته بعضی ها هم هستند که با چهارصد هزار تومان حقوق، ششصد هزار تومان خرج می کنند و دویست هزار تومان هم بدهی بالا می آورند. خرج تمامی ندارد. همیشه، در هر شرایطی، شرایط برای عده ای سخت بوده و خواهد بود. مهم این است که در همان دوران هم میل به پس انداز داشته باشید. میل به پس انداز، میل به پس انداز، میل به پس انداز و کاهش میل به مصرف.
4 – برای بازنشستگی برنامه ریزی داشته باشید
باید از قبل هم برنامه ریزی کرد کسی که پنج سال دیگر می خواهد بازنشسته شود، اگر فکر می کند هنوز برای خود آن سرقفلی را ایجاد نکرده، باید با مطالعه، تحقیق و تهر راهی که فکر می کند، برای خودش ایجاد سرقفلی کند. یک انسان همیشه برای خودش ایجاد سرقفلی می کند. شما وقتی در محله ای زندگی می کنید، همین که می دانید بقالیکجاست، خرازی کجاست، کجای این محله مجوز ساخت ساختمان سه طبقه می دهند و کجای آن مجوز چهارطبقه و هرکدام از خانه های آن چه شرایطی دارند و شناختی که از آن محله دارید، این سرقفلی تان است. سرقفلی شما اطلاعات شماست. شما وقتی از این محله به محله دیگر می روید تا بفهمید کدام مغازه ارزان می فروشد و کدام گران، مقدار زیادی کلاه سرتان می رود. سرقفلی در هر شرایطی برایتان وجود دارد. مهم این است که شما چگونه از آن استفاده می کنید.
5 – سرقفلی تان را بشناسید
اعتقادم این است که هرکسی در هر جایی که کار کرده باشد، یک سرقفلی دارد. یک روز با کسی صحبت می کردم که در یک فروشگاه صنایع دستی کار می کرد و نمی دانست چکار باید انجام دهد. به او گفتم فرق تو با من این است که تومی دانی این صنایع دستی را از کجا می آورند، چه کسانی آنها را می سازند، چه جنسی را بهتر می خرند، چه جنس را بدتر می خرند و... این سرقفلی توست. آیا تا به حال به این موضوع توجه کرده بودی؟ گفت: نه. گفتم این سرمایه توست. تو الان داری به عنوان یک فروشنده کار می کنی اما آیان این عرضه را نداری که برویدر منبع، این اجناس را پیدا کنی، ارزان تر بخری و رابط تولیدکننده و فروشنده بشوی و جنس را به صاحب مغازه ات با قیمت مناسب تر بفروشی؟ آیا نمی توانی به دنبال صادر کردن این جنس باشی؟ آیا نمی توانی برای خودت در یک جای دیگر، یک فروشگاه کوچک تاسیس کنی؟ هر کسی در هر جایی هر کاری کرده باشد، ناخواسته برایش سرقفلی درست شده است. شما اگر سر یک چهارراه هم بایستید، بعد از شش ماه می بینید که یک سری آدم های تکراری از آنجا رد می شوند و شما نسبت به این موضوع، اطلاعات پیدا می کنید. به این می گویند سرقفلی. هرکس باید سرقفلی خودش را بشناسد. یک نفر در وزارت نیرو کار می کند و بازنشسته می شود. او اطلاعات آن صنعت را دارد. یکی در صنعت فولاد است، یکی در صنعت سیمان است. یکی در آموزش پرورش است و دیگران در جاهای دیگر. همه باید سرقفلی خودشان، در دوران خدمت شان را بشناسند و درصورتی که از نظر قانونی و امانت داری، مانعی وجود نداشت با رعایت اصول و اخلاقیات از این سرقفلی استفاده کنند.
6 – باید دنبال خرید بروید
اگر کسی وقتی به بازنشستگی می رسد کمبودهایی دارد، وقت دارد جبران کند. اگر فکر می کند برای کاری که می خواهد انجام زبانش ضعیف است، می تواند برود زبانش را قویکند. برای یک کار ممکن است نیاز به مطالعه داشته باشد، باید مطالعه کند یا یک صنعت و حرفه را اضافه تر یاد بگیرد. او هر روز هم باید با توجه ویژه به اخبار گوش کند. خبر یعنی خبر خوب، خبر بد. هر خبری برای یک نفر خوش خبری است و برای دیگری بدخبری.
وقتی قیمت طلا بالا می رود، برای شما که طلا دارید، این خوش خبری است و برای من که فرصت خرید آن را از دست دادم، خبری بد است. باید طوری تحلیلکنید که در روز دیگر، وقتی خبرها را می شنوید، بیشترین خبرهای خوش را داشته باشید. همین تحلیل خبر هم برای استفاده کردن از ثروتتان مهم است. باید عادت کنید با گوش کردن به خبرهای رادیو هم برای خودتان و خانواده تان کسب و کار درست کنید و راهگشا باشید. باید خبر را دنباله کنید. الان شما می شنوید قیمت طلا دارد بالا می رود یا پایین می آید؛ از من سوال می کنید. من یک چیزی می گویم و دیگری یک چیز دیگر. کسی که ده درصد از زندگیش در بازار طلاست، باید روزی سه چهار ساعت درمورد طلا مطالعه کند نه اینکه بایستد به امید خدا تا ببیند چه می شود. من درمورد طلا اعتقاد متفاوتی با دیگران دارم و معتقدم بحران بی اعتمادی باعث بالا رفتن قیمت طلا شده و به نظرم اگر این اعتماد برگردد، قیمت طلا پایین می آید. البته در اینجا نمی خواهم راجع به این موضوع صحبت کنم. صاحب نظران دیگری هم هستند که نظرات دیگری دارند و اگر کسی مطالعه کند به نظرات همه واقف می شود و براساس آنچه که می آموزد و با تحلیل خودش تصمیم می گیرد. گول نخورید. هر دارایی مثل یک کبریت افروخته است و شما کبریت افروخته را در آخر سوختن آن به دست تان نگیرید.
7 – بهینه و درست زندگی کنید
در گذشته ادبیات سرمایه گذاری ما این بود که یک مال که می خریدیم آن را، آنقدر نگه می داشتیم تا به وارث برسد و هیچ موقع به این فکر نمی کردیم که مثلا این خانه را بکوبیم و بسازیم.یا از این محله به محله دیگری برویم و ملک بهتری بخریم. ادبیات زندگی نود درصد مردم اینگونه بود اما الان شرایط فرق کرده است.
در شرایطی که تورم بالاتر از ده درصد است، مردم باید طوری زندگی کنند که بتوانند با این تورم مقابله کنند و ارزش ثروت شان پایین نیاید. شما یک خانه دارید که در آن کمدی گذاشته اید که یک مترمربع از فضا را اشغال کرده و شما در آن کمد یک سری کریستال بی مصرف را گذاشته اید که سال تا سال هم از آن استفاده نمی کنید. در حالی که آن یک مترمربع که بی مصرف مانده، قیمتش چهار میلیون تومان است. شما برای این متراژ اضافه پول شارژ هم می دهید درحالی که اگر همین چهار میلیون را در بانک بگذارید، بهره بانکی اش کلی پول می شود اما شما این کار را نمی کنید و دلتان خوش است که آپارتمان شما به جای صد متر، صد و یک متر است. بهینه و درست زندگی کردن، درست مصرف کردن آب، برق، گاز و همه چیز زندگی، یعنی کاهش مصرف و این کاری است که باید انجام دهید. کاهش مصرف و افزایش سرمایه گذاری چیزی است که در ادبیات همه ادیان مورد احترام است. این کار به خانواده، به رشد جامعه، به توسعه، به اشتغال زایی و به مملکت کمک می کند و ما اگر آن را یاد بگیریم هم خودمان را پوشش می دهیم و هم به جامعه ای که در آن زندگی می کنیم کمک می کنیم.
8 – دولت ها باید حمایت کنند
همانطوری که قبلا هم عرض کردم، دولت ها موظفند عمده سرمایه گذاری ها را در راستای اوراقی ببرند که در بورس ها قابل معامله باشد. الان اوراق سکوکات آمده، اوراق طلا آمده و شما می توانید در بازار کالا خرید و فروشکنید و این باید ادامه پیدا کند. دولت ها موظفند همه دارایی های واقعی که در جامعه هست را به بورس ها بیاورند تا مردمن بتوانند هر سهم یا کالا و اوراق مالی را که می خواهند بخرند و در موقع لزوم بفروشند. یعنی شما یک خانه ده میلیاردی را می بینید و طبیعی است که پولش را ندارید که آن با بخرید، اما دولت ها باید فضایی را فراهمکنند که آن خانه تبدیل به واحدهای ده هزار تومانی شود و شما بروید با پولی که دارید، سهم خودتان را بخرید و سرمایه گذاری کنید. خوشبختانه الان بورس ما به اینجا رسیده است. یعنی شما به جای آنکه مس بخرید و در زیر زمین خانه تان انبار کنید، می توانید به بازار بورس کالا بروید و هر مقدار که می خواهید اوراق مس بخرید و هر روز که خواستید آن را بفروشید. یعنی این امکانپذیر است و فقط باید آموزش ببینید و بلد باشید.
9 – از آموختن نترسید
در همه جای دنیا، به خصوص برای بازنشستگان کلاس های آموزشی می گذارند اما در مملکت ما شاید این آموزش وجود نداشته باشد، با این حال مشکلی نیست. خیلی راحت می توانید خودتان این فضا را برای خودتان ایجاد کنید. اگر کامپیوتر بلد نیستید می توانید یاد بگیرید. خجالتندارد اگر شما زبان بلد نباشید. می توانید بروید یاد بگیرید. شاید شما این را ندانید که من بینایی اندکی دارم اما این ناتوانی من مانع از کار کردن من در دوران بازنشستگی ام نشد. هرکس وقتی بازنشسته می شود قدرت ریسک پذیری اش پایین می آید و توانایی اش کم می شود اما چیزهای دیگری در او رشد می کند و هرکس باید از این خصوصیاتی که رشد پیدا کرده استفاده کند. فرق یک جوان با یک آدم مسن این است که یک جوان ممکن است نه ساعت در روز بخوابد اما یک آدم مسن ممکن است چهار پنج ساعت هم برایش کافی باشد و او می تواند از این وقت اضافه بهره بگیرد. جامعه به یک آدم مسن احترام بیشتری می گذارد و استفاده کردن از منابع برای او راحت تر است. مزایای دیگری مثل تجربه و میزان اعتماد افراد هم هست. یعنی این طور نیست که یک آدم بازنشسته اگر قرار باشد کار کند مجبور باشد فقط یک سریک ارهای فیزیکی انجام بدهد. البته آن کار هم کار است اما شاید او بتواند قابلیت بیشتری را در خودش پیدا کند و کارهای بزرگتری انجام دهد.
10 – شناخت سرقفلی های خودتان یک هنر است
ما می گوییم شناخت حق و استفاده کردن از آن در بخش توسعه یک راه است و در اینجا می گویم شناخت سرقفلی های خودتان یک هنر است. بعضی ها برای آنکه به دیگران چیزهایی بفهمانند، زبان خوبی دارند. بعضی ها صبورند، به جاهایی می روند و پنج ساعت بد و بیراه می شنوند اما می توانند تحملکنند، این سرقفلی آنهاست. یکی هست که می تواند فروشنده خوبی باشد. یکی هست که خوش تیپ است. در آمریکا رئیس جمهورها را هم از بین افراد خوش تیپ انتخاب می کنند چون گروهی از اقشار جامعه به آنها رای می دهند. این هم سرقفلی آنهاست. خداوند یک تیپ خوب به آنها داده و از آن استفاده می کنند. بنابراین همه آدم ها سرقفلی شان را دارند و باید از آن استفاده درست کنند. یک نفر هست که خانواده اش شهرت خوبی دارند و او می تواند از این حسن شهرت، به نفع کار خودش استفاده کند.
11 – سرقفلی من توانایی هایی بود که داشتم
پانزده سال پیش وقتی من بازنشسته شدم. هنوز کار می کردم اما در خانه بودم. تلفن هایم زنگ می خورد، کارهایم سر جایش بود و صبح زود هم بیدار می شدم. چون در دوران کارمندی ساعت شش و نیم، باید در اداره پشت میز بودم. بنابراین عادت داشتم هر روز صبح ساعت پنج و نیم بیدار شوم و حالا در دوران بازنشستگی هم این کار را می کردم. بیدار می شدم و در آشپزخانه این طرف و آن طرف می رفتم درحالی که همسر و بچه هایم خواب بودند. خلاصه آنکه خانمم گفت یا جای تو در اینجاست یا جای من بنابراین من دفتر گرفتم و کارم را آغاز کردم. من نمی توانستم در خانه بمانم و فقط یک بازنشسته باشم. سرقفلی من توانایی هایی بود که داشتم بنابراین خودم کار تعریف کردم، ریسک پذیرفتم وکار را آغاز کردم. انسان همیشه با این شرایط مواجه است و باید ریسک بپذیرد و ریسک هایی بکند که با شرایط زندگی و سن اش همخوانی داشته باشد.
منبع: مجله خلاقیت

سبزیجات مناسب برای کاشت در پاییز و زمستان

سبزیجات مناسب برای کاشت در پاییز و زمستان

               ارسال شده توسط Bazram در دستورالعمل پرورش , مقالات تخصصی                .                 0 نظر.                                     

پرورش سبزیجات تازه و سالم و خوش طعم در طول فصل های سرد هم امکان پذیر است و شما می توانید به راحتی این کار را انجام دهید. تنها کافی است سبزیجات مناسب فصل را بکارید تا با مشکلی مواجه نشوید. در زیر 20 سبزی مناسب برای فصل های سرد نام برده شده است که به سرعت محصولات آن ها قابل برداشت هستند.

1 – چغندر (Beets) :

چغندر یکی از سبزیجات پاییزی فوق العاده است. بسیاری از افراد ریشه چغندر را مصرف می کنند و بعضی برگ آن را استفاده می کنند زیرا یک منبع عالی از ویتامین C و ویتامین A  می باشد. یک نکته ضروری در مورد پرورش چغندر این است که چغندر باید به صورت عمیق در خاک قرار داده شود به طوری که در برابر سرما آسیب نبیند.

چغندر

2 - کلم بروکلی (Broccoli) :

کلم برای بسیاری از کشاورزان و پرورش دهندگان یکی از بهترین گزینه ها برای پرورش پاییزی است. کلم بروکلی غنی از مواد معدنی و ویتامین ها است. همچنین کمتر در معرض آفات قرار می گیرد. کلم بروکلی را می توان به راحتی در اواسط شهریور کاشت.

کلم بروکلی

3 – کلم پیچ (Cabbage) :

کلم به خوبی در فصول سرد رشد می کند زیرا رطوبت بیش از حد و یا هوای خیلی گرم برای این گیاه خوب نیست و در این شرایط کلم به خوبی رشد نمی کند. بهترین ویژگی این گیاه این است که می توان برای مدت زیادی آن را ذخیره کرد.

کلم پیچ

4 – هویج (Carrots) :

هویج یکی از سبزیجات برای پرورش در پاییز/زمستان است، این گیاه برای سلامتی انسان بسیار ضروری است و می توان تا نه ماه بدون عارضه ای آن را ذخیره کرد. هویج را هر زمانی که از نظر اندازه مورد قبول باشد می توان برداشت کرد.

هویج

5 – کلارد (Collards) :

کلارد در میان دسته سبزیجات فصل سرد، خوشمزه تر و آبدار تر است. این گیاه رشد آسانی دارد ولی به یک فضای بزرگ برای رشد نیاز دارند، کلارد در وضعیت نا متعادل سخت تر رشد می کند.

کلارد

6 – کلم قمری (Kohlrabi) :

کلم قمری از خانواده کلم است و شرایط رشد و پرورش آن مثل کلم معمولی می باشد. کلم قمری در ظرف شش هفته آماده و قابل برداشت است.

کلم قمری

7 – تره فرنگی (Leeks) :

تره فرنگی برای مصرف ساقه و برگ های آن کاشته می شود، بنابراین پرورش تره فرنگی در زمستان یک پروسه حساس است. مطمئن شوید که به گیاه به اندازه کافی آب می دهید و همچنین به اندازه کافی در معرض نور باشد. در غیر این صورت تره فرنگی به خوبی رشد نمی کند. تره فرنگی ارزش غذایی بالایی دارد، این گیاه را حتما به سالاد زمستانی خود اضافه کنید.

تره فرنگی

8 – کاهو (Lettuce) :

شما به راحتی می توانید در طول زمستان در باغ خود یک مزرعه کاهو داشته باشید. کاهو برای سلامتی بسیار مفید است و طعم و مزه فوق العاده ای دارد. پرورش کاهو آسان است بنابراین کاهو می تواند یک شروع عالی برای کسانی باشد که قصد دارند سبزیجات و گیاهان را پرورش دهند. کاهو تقریبا روزانه به 5 ساعت نور نیاز دارد، در نتیجه در طول زمستان هم می توان آن را پرورش داد.

کاهو

9 – سبزی خردل (Mustard greens) :

زمانی که به خردل فکر می کنید چه چیزی در ذهن شما نقش می بندد؟ سس زرد و روشن که به ساندویچ اضافه می شود.

خردل یکی از سبزیجات پاییزی و زمستانی است که خواص زیادی هم دارد. سس خردل درست کنید و آن را به مواد غذایی خود اضافه کنید و از آن لذت ببرید.

سبزی خردل

10 – پیاز (Onions) :

پیاز از سبزیجاتی است که در غذاهای روزانه زیاد استفاده می شود که معمولا به جوهر غذا معروف است و باعث متفاوت شدن طعم غذا می شود. پیاز سفید و قرمز از سبزیجات پاییزی و زمستانی هستند. 

پیاز

11 – نخود فرنگی (Peas) :

در طول روزهای سرد سوپ نخود فرنگی بسیار دلچسب است، همچنین نخود فرنگی سرخ شده با کره یا روغن بسیار خوشمزه می باشد. راه های متفاوت و زیادی برای مصرف نخود فرنگی وجود دارد و در بسیاری از غذاها به کار می رود. شما می توانید در طول زمستان نخود فرنگی را بکارید و در زمان مناسب آن را برداشت کنید.

نخود فرنگی

12 – تربچه (Radishes) :

تربچه از سبزیجاتی است که می توان همیشه آن را کاشت و در زمان کوتاهی هم می توان آن را برداشت کرد. تربچه را می توان در انواع سوپ و سالاد به کار برد. همچنین پرورش این سبزی خوشمزه می تواند یک منبع درآمد باشد.

تربچه

13 – اسفناج (Spinach) :

اسفناج به عنوان یک سبزی با ارزش و مغذی شناخته می شود. این سبزی دارای مقدار زیادی آهن، ویتامین C و ویتامین A است و در طبخ سوپ، آش و سالاد به کار می رود. استفاده از اسفناج در غذا طعم دلپذیری به آن می دهد.

اسفناج

14 – لوبیا (Beans) :

دانه های لوبیا را در اواسط شهریور بکارید، به طوری که قادر به برداشت آن در سرما باشید.

لوبیا

15 – شلغم (Turnips) :

شلغم یک گیاه با ارزش غذایی بالا است که طعم شگفت انگیزی دارد. شلغم برای کسانی که در زمستان دچار بیماری می شوند بسیار مفید است. این گیاه به آسانی رشد می کند. پرورش شلغم یک منبع درآمد خوب نیز می باشد.

شلغم

16 – کلم کیل (Kale) :

کلم کیل مانند دیگر اعضای خانواده کلم، در فصل سرد به خوبی رشد می کند. اگر شما می خواهید بهترین محصول را از کلم داشته باشید باید آن را در زمستان برداشت کنید.

کلم کیل

17 – سیر (Garlic) :

شما می توانید سیر را در اواسط مهر ماه بکارید. سیر مرحله رشد طولانی دارد، بنابراین شما نمی توانید آن را قبل از تابستان برداشت کنید. انواع مختلف سیر برای کاشت وجود دارد. گونه ای را انتخاب کنید که برای شرایط شما مناسب باشد.

سیر

18 – کنگر فرنگی خار دار (Cardoons) :

کنگر فرنگی خار دار، طعمی مشابه کنگر فرنگی دارد. این گیاه نیز یک گیاه مناسب برای کاشت در پاییز است و از آن به عنوان یک چاشنی برای سوپ و سالاد استفاده می شود.

کنگر فرنگی خاردار

19 – Rapini/Raabe

هر دو این گیاه متعلق به خانواده کلم بروکلی هستند و جوانه هایی شبیه کلم بروکلی دارند، طعم و مزه ی آنها بسیار خوب است و ارزش غذایی آن ها بالا می باشد.

 Rapini/Raabe

20 – کلم چینی (Pak Choi)

در عرض چند ماه شما می توانید این گیاه را برداشت کنید. کلم چینی مواد معدنی و ویتامین های زیادی دارد و از ارزش غذایی بالایی برخوردار می باشد.

کلم چینی

پاسخ به نامه یک دختر زیبا

يك دختر خانم زيبا خطاب به رئيس شركت امريكائي ج پ مورگان نامه‌اي بدين مضمون نوشته است:
 
مي‌خواهم در آنچه اينجا مي‌گويم صادق باشم. من 24 سال دارم. جوان و بسيار زيبا، خوش‌اندام، خوش هیکل، خوش بیان، دارای تحصیلات آکادمیک و مسلط به چند زبان دنیا هستم. آرزو دارم با مردي با درآمد سالانه 500 هزار دلار يا بيشتر ازدواج كنم. شايد تصور كنيد كه سطح توقع من بالاست، اما حتي درآمد سالانه يك ميليون دلار در نيويورك هم به طبقه متوسط تعلق دارد چه برسد به 500 هزار دلار. خواست من چندان زياد نيست. آیا مردی با درآمد سالانه 500 هزار دلاري وجود دارد؟ آيا شما خودتان ازدواج كرده‌ايد؟ سئوال من اين است كه چه كنم تا با اشخاص ثروتمندي مثل شما ازدواج كنم؟
چند سئوال ساده دارم: 1- پاتوق جوانان مجرد و پولدار كجاست؟
2- چه گروه سني از مردان به كار من مي‌آيند؟
3- معيارهاي شما براي انتخاب زن كدامند؟
امضا، خانم زيبا و خوش آندام
-----------------------------------------------------------------
و اما جواب مدير شركت مورگان:
نامه شما را با شوق فراوان خواندم. در نظر داشته باشيد كه دختران زيادي هستند كه سئوالاتي مشابه شما دارند. اجازه دهيد در مقام يك سرمايه‌گذار حرفه‌اي موقعيت شما را تجزيه و تحليل كنم :
درآمد سالانه من بيش از 500 هزار دلار است كه با شرط شما همخواني دارد، اما خدا كند كسي فكر نكند كه اكنون با جواب دادن به شما، وقت خودم را تلف مي‌كنم. از ديد يك تاجر، ازدواج با شما اشتباه است، دليل آن هم خيلي ساده است: آنچه شما در سر داريد مبادله منصفانه "زيبائي" با "پول" است. اما اشكال كار همينجاست: زيبائي شما رفته‌رفته بعد ده سال آرام آرام به کل محو مي‌شود اما پول من، در حالت عادي بعيد است بر باد رود. در حقيقت، درآمد من سال به سال بالاتر خواهد رفت اما زيبائي شما نه و چین و چروک و پیری زود رس زنانه جایگزین این زیبائی خواهد گردید و اثری از این جوانی و زیبائی باقی نخواهد ماند. از نظر علم اقتصاد، من يك "سرمايه رو به رشد" هستم اما شما يك "سرمايه رو به زوال". به زبان وال‌استريت، هر تجارتي "موقعيتي" دارد. ازدواج با شما هم چنين موقعيتي خواهد داشت. اگر ارزش تجارت افت كند عاقلانه آن است كه آن را نگاه نداشت و در اولين فرصت به ديگري واگذار كرد و اين چنين است در مورد ازدواج با شما. بنابراین هر آدمي با درآمد سالانه 500 هزار دلار نادان نيست که با شما ازدواج کند به همین دلیل ما فقط با امثال شما قرار مي‌گذاريم و استفاده می کنیم اما ازدواج نه هرگز.
اما اگر شما علاوه بر جوانی و زیبائی کالایی داشته باشید که مثل سرمایه من رو به رشد باشد و یا حداقل نفع آن از من منقطع نشود. کالاهایی با ارزش مثل "انسانیت، پاکدامنی، شعور، اخلاق، تعهد، صداقت، وفاداری، حمایت، دوست داشتن، عشق و ... " آن وقت احتمالا این معامله برای من هم سود فراوانی خواهد داشت چون ممکن است من حتی فاقد دارایی هایی با ارزش با مشخصات شما باشم و برای داشتن آنها پول زیادی خرج کنم.
چون بعد چند مدت از ازدواج، بیش از زیبائی، اندام و هیکل،  مواردی که بیان کردم برای زندگی مشترک لازم بوده و من شدیدا به آنها نیاز پیدا خواهم کرد.
در هر حال به شما پيشنهاد مي‌كنم كه قيد ازدواج با آدمهاي ثروتمند را بزنيد.
بجاي آن شما خودتان مي‌توانيد با کمی تفکر و تلاش و با داشتن درآمد سالانه 500 هزار دلاري، فرد ثروتمندي شويد. اينطور، شانس شما بيشتر خواهد بود تا آن كه يك پولدار احمق را پيدا كنيد.
اميدوارم اين پاسخ كمكتان كند.
امضا  رئيس شركت ج پ مورگان

20 راه برای جلوگیری از شلختگی

20 راه برای جلوگیری از شلختگی

آیا همیشه به افرادی که همه کارشان درست است و همه چیز را با هم دارند، غبطه می خورید؟ خوب، اکنون نوبت شماست.
با ۲۰ روش بسیار ساده ای که در ادامه برایتان نام برده ایم، می توانید به خوبی همه چیز را نظم دهید و مرتب کنید. این روش ها از ایده های خلاقانه طراحان و مدرسین طراحی الهام گرفته شده اند.

1- جمع کردن خرده ریزها

SaliJooN.Info - گروه اینترنتی سالیجون

اگر جای روزنامه و مجله در خانه دارید، از آن به صورت عمودی به عنوان مکانی برای قرار دادن کیسه های فریزر، پلاستیک و فویل الومینیومی در آشپزخانه استفاده کنید.

2- حلقه کردن سیم ها
SaliJooN.Info - گروه اینترنتی سالیجون
لوله های مقوایی داخل دستمال توالت را دور نریزید. آنها را به طور مرتب درون یک جعبه کنار هم بچینید و سیم، کابل و شارژرهای اضافه را به طور مرتب حلقه کنید و درون آنها قرار دهید. به این ترتیب، از درهم پیچیده شدن سیم ها جلوگیری خواهید کرد.

3- افزایش فضای زیر کابینت
SaliJooN.Info - گروه اینترنتی سالیجون
دیوارهای داخل کابینت زیر سینک را از دو طرف سوراخ کنید و یک میله بلند همچون رگال داخل کمد دیواری، در سقف آن اضافه کنید. با این کار می توانید اسپری های پاک کننده، شیشه شوی و ... را از قسمت نازل روی این میله آویزان کنید و به این ترتیب، فضای داخل کابینت باز می شود.
4- از سیستم تا کردن استفاده کنید
SaliJooN.Info - گروه اینترنتی سالیجون
کشوهای دراورها جای چندانی برای جا دادن لباس ها ندارند. اگر لباس ها را به طور نامرتب در این کشوها و قفسه ها قرار دهیم، فضا از آن چیزی که هست هم کمتر خواهد شد. بنابراین، سعی کنید همه لباس ها را به طور مرتب تا کنید و از جلو تا عقب کشو با نظم بچینید. به این ترتیب، می توانید همه آنها را به خوبی ببینید و به راحتی از میانشان یکی را برای پوشیدن انتخاب کنید.
5- مرتب چیدن سینی ها و تخته آشپزخانه
SaliJooN.Info - گروه اینترنتی سالیجون
برای مرتب چیدن سینی، تخته آشپزخانه و حتی تابه های تخت می توانید از قفسه های جداکننده که بیشتر در ادارات و شرکت ها استفاده می شوند، کمک بگیرید. هر کدام از سینی ها را می توانید در بخش های مختلف آن قرار دهید.
6- استفاده از رخت آویزهای مخصوص روسری
SaliJooN.Info - گروه اینترنتی سالیجون
برای مرتب نگه داشتن روسری و مقنعه و جمع بودن آنها درون کمد لباس ها، از رخت آویزهای طبقه ای مخصوص این کار استفاده کنید. به این ترتیب، علاوه بر مرتب شدن کمد، روسری ها نیز چروک نمی شوند.
7- جمع کردن ملحفه ها درون یک روبالشتی
SaliJooN.Info - گروه اینترنتی سالیجون
پس از شت و شو و اتوکشی ملحفه های روتختی و روبالشتی اگر قرار نیست روی تخت استفاده شوند، آنها را به طور مرتب تا کنید و درون یک روبالشتی جمع کنید. به این ترتیب، هیچ کدام از آنها را گم نخواهید کرد.
8- ساختن چوب رختی برای کفش ها
SaliJooN.Info - گروه اینترنتی سالیجون
برای ساختن چوب رختی برای کفش های خود باید میله پایین چوب رختی لباس را با انبردست قطع کنید، آن را به دو طرف به بیرون یا به طور موازی به داخل خم کنید و آن را به شکل چنگک در آورید. برای دمپایی و صندل باید چنگک های این چوب رختی را به بیرون خم کنید و برای کفش های معمولی دو بازوی آن را به طور موازی به طرف داخل خم کنید. با این خلاقیت جالب، می توانید کفش ها و صندل هایتان را از کمد آویزان کنید.
9- جمع کردن اسباب بازی داخل سبد
SaliJooN.Info - گروه اینترنتی سالیجون
می توان با سیم های موجود در انبار خانه سبدی دیواری ساخت و آن را به اندازه قد کودکان، به دیوار نصب کرد و اسباب بازی های اضافه را داخل این سبد ریخت. با این کار می توانید بالاخره کف اتاق فرزند خود را ببینید.

10- مرتب کردن زیورآلات
SaliJooN.Info - گروه اینترنتی سالیجون
برای نگهداری از زیورآلات، دستبند، النگو و دکمه های سردست لازم نیست از جعبه های جواهرات استفاده کنید. به راحتی می توانید با خریدن یک میله چوبی عمودی همچون جای دستمال حوله ای آشپزخانه، آنها را داخل این میله قرار دهید تا دسترسی راحت تری نیز داشته باشند.
11- دیدن همه وسایل به طور یکجا
SaliJooN.Info - گروه اینترنتی سالیجون
در بازار، قفسه های پارچه ای چند طبقه وجود دارد که می توان از پشت در کمد یا اتاق آویزان کرد. این قفسه های پارچه ای، برای قرار دادن وسایلی همچون، باتری، کلید، چتر، خودکار، عینک و ... جای زیاد و مجزایی دارند.
12- جایی برای سنجاق سرها
SaliJooN.Info - گروه اینترنتی سالیجون
پیدا کردن سنجاق سر در ته کیف و کوله پشتی کار چندان ساده ای نیست. باید همه کیف را بیرون بریزید تا سنجاق سرهای خود را بیابید. برای جلوگیری از این مشکل، می توانید از قوطی یا جعبه آدامس برای جمع کردن سنجاق ها در یک جا استفاده کنید. با این کار دیگر سنجاق سر خود را گم نمی کنید و هنگام نیاز، دسترسی راحتی نیز به آنها خواهید داشت.
13- مرتب کردن داخل اتومبیل
SaliJooN.Info - گروه اینترنتی سالیجون
اگر کودک زیر ۶ سال دارید، احتمالا صندلی عقب ماشین پر از اسباب بازی، کتاب و وسایل کودک شماست. برای جلوگیری از این به هم ریختگی می توانید از ظرف های پلاستیکی دیواره دار یا سبدهای کوچک پیک نیک برای یکجا کردن این وسایل استفاده کنید. حتی می توانید وسایل خود همچون عینک آفتابی، دستمال ماشین و ... را نیز در آن قرار دهید.
14- نظم بخشیدن به سه راهی برق
SaliJooN.Info - گروه اینترنتی سالیجون
برای تشخیص بهتر سیم های برقی که داخل سه راهی قرار دارند، می توانید برچسب های پلاستیکی از داخل سیم ها عبور دهید و نام وسیله ای که به آن تعلق دارد را بنویسید. با این خلاقیت ساده، دیگر به اشتباه سیم وسیله ها را به اشتباه از پریز خارج نمی کنید.
15- استفاده بهینه از سبد چهارگوش
SaliJooN.Info - گروه اینترنتی سالیجون
هنگام خرید از سوپر مارکت، وسایل داخل کیسه های پلاستیکی مختلف قراردارند و قرار دادن آنها روی صندلی اتومبیل این احتمال را دارد تا روی دست انداز یا هنگام پیچ لیز بخورند و کف ماشین بیفتند. می توان به راحتی با خرید یک سبد چهارگوش یا حتی سبد رختشویی،از این مشکل جلوگیری کرد. با این کار، وسایل را داخل سبد و در صندق عقب قرار می دهید و هیچ چیز جابه جا نمی شود.
16- جلوگیری از مشکلات ناشی از ماشین لباسشویی
SaliJooN.Info - گروه اینترنتی سالیجون
برای جلوگیری از مشکلات ناشی از ماشین لباسشویی می توانید از ماژیک های وایت برد که به راحتی با دستمال پاک می شوند، استفاده کنید. به این ترتیب که لباس هایی که نباید با آب گرم شسته شوند، لباس های رنگی، یا لباس هایی که نباید در دور خشک کن قرار داشته باشند را روی بدنه ماشین لباسشویی بنویسید.
17- کاور کردن دفترچه های راهنمای وسایل
SaliJooN.Info - گروه اینترنتی سالیجون
برای همیشه در دست بودن دفترچه های راهنمای وسایل خود، آنها را درون کاور قرار دهید و به پشت دستگاه ها بچسبانید.

18- به خط کردن چاقوها
SaliJooN.Info - گروه اینترنتی سالیجون
چاقوهای بزرگ را از داخل کشو در بیاورید و داخل جا چاقویی های رومیزی یا دیواری قرار دهید. برای این منظور می توانید از تخته های آهن ربایی استفاده کنید و چاقوها را به آن بچسبانید.
19- استفاده صحیح از نرم افزرهای گوشی موبایل
SaliJooN.Info - گروه اینترنتی سالیجون
هدف گوشی های موبایل هوشمند، آسان تر کردن زندگی مردم است نه افزودن به اضطراب های آنها. برای استفاده بهتر از اسمارت فون خود، بهتر است همه نرم افزارها و اپلیکیشن هایی که مشابه هم هستند در در یک جا و یک دسته بندی نگهدارید. کاربران اندروید می توانند اپلیکیشن App Folder را دانلود کنند تا همه برنامه هایشان در فولدرهای جداگانه دسته بندی شود. اگر از اپلیکیشنی بیشتر از سه ماه استفاده نکردید، آن را پاک کنید.
20- یکجا کردن کیسه های پلاستیکی
SaliJooN.Info - گروه اینترنتی سالیجون
اگر عادت به نگهداری کیسه های پلاستیکی زیر سینک ظرفشویی یا داخل فر دارید، بهتر است برای آنها یک جای مخصوص درست کنید. می توانید از سبدهای حصیری یا ساک کاغذی برای یکجا کردن آنها استفاده کنید.
SaliJooN.Info - گروه اینترنتی سالیجون
بی منظمی شما نشان دهنده شخصیت شماست
بی نظمی خانه و اتاق شما نشان دهنده بی منظمی ها موجود در فکر شماست. برای درک بهتر این عبارت، دیوید اچ فریمن – یکی از نویسندگان کتاب «بی نظمی عالی» - افراد بی نظم را به چند دسته تقسیم می کند:
توده درست کن ها: افرادی هستند که می توانند منظم باشند زیرا می دانند باید وسایل مهم تر را بالای کوهی که از وسایل به هم ریخته خود ساخته اند، قرار دهند. این افراد عموما فعال، درک کننده و بسیار ریلکس هستند.
چپاننده ها: افرادی که اصولا همه وسایل را داخل کمد و کشو می چپانند، اغلب درون گرا و از نظر احساسی پیچیده هستند. در ظاهر شاید آنها بسیار خونسرد و رک به نظر برسند اما درون آنها غوغایی برپاست.
ریخت و پاش کننده ها: افرادی که هر چیزی را در هر جایی که می خواهند رها می کنند و می اندازند، اصولا آدم های فراموشکار و دور از دسترسی هستند. آنها اهمیتی نمی دهند که دیگران بتوانند از میان این همه به هم ریختگی وسایل موردنیاز خود را پیدا کنند.
شلخته های مخفی کار: اینها افرادی هستند که شلخته و بی نظمند اما بسیار هم سیاست مدار هستند. آنها وسایل را به ریخته در جایی جمع می کنند که جلوی چشم نیست. یعنی ظاهرا مرتب و واقعا بی نظم و شلخته هستند.
بیگ بنگرها: افرادی که اجازه می دهند خانه یا اتاقشان چندین روز به هم ریخته و نامرتب باشد و بعد از چند روز همه آن به هم ریختگی ها را تمیز می کنند، اصطلاحا بیگ بنگر نامیده می شوند. این افراد بسیار حساس و در مورد خود بسیار سخت گیر هستند. این نوع شلختگی آنها را آزار می دهد و خود را برای این بی منظمی مقصر می دانند اما تغییری در خود به وجود نمی آورند و این داستان همیشه تکرار می شود.


انارهای دزدی

داستان جالب و آموزنده

زماني‌ در بچگي باغ انار بزرگی داشتيم كه ما بچه ها خيلی دوست داشتيم،تابستونا كه گرماي شهر طاقت فرسا مي شد، براي چند هفته اي كوچ مي كرديم به اين باغ خوش آب و هوا كه حدوداً 30 كيلومتري با شهر فاصله داشت، اكثراً فاميل هاي نزديك هم براي چند روزي ميومدن و با بچه هاشون، در اين باغ مهمون ما بودن، روزهاي بسيار خوش و خاطره انگيزي ما در اين باغ گذرونديم اما خاطره اي كه میخوام براتون تعريف كنم، شايد زياد خاطره خوشی نيست اما درس بزرگی شد براي من در زندگيم!

تا جايی كه يادمه، اواخر شهريور بود، همه فاميل اونجا جمع بودن چونكه وقت جمع كردن انارها رسيده بود، 8-9 سالم بيشتر نبود، اون روز تعداد زيادي از كارگران بومي در باغ ما جمع شده بودن براي برداشت انار، ما بچه ها هم طبق معمول مشغول بازي كردن و خوش گذروندن بوديم! بزرگترين تفريح ما در اين باغ، بازي گرگم به هوا بود اونم بخاطر درختان زياد انار و ديگر ميوه ها و بوته اي انگوري كه در اين باغ وجود داشت، بعضی وقتا ميتونستي، ساعت ها قائم شی، بدون اينكه كسی بتونه پيدات كنه!

 

بعد از نهار بود كه تصميم به بازي گرفتيم، من زير يكی از اين درختان قايم شده بودم كه ديدم يكی از كارگراي جوونتر، در حالی كه كيسه سنگينی پر از انار در دست داشت، نگاهی به اطرافش انداخت و وقتی كه مطمئن شد كه كسی اونجا نيست، شروع به كندن چاله اي كرد و بعد هم كيسه انارها رو اونجا گذاشت و دوباره اين چاله رو با خاك پوشوند، دهاتی ها اون زمان وضعشون خيلی اسفناك بود و با همين چند تا انار دزدي، هم دلشون خوش بود!

با خودم گفتم، انارهاي مارو ميدزي! صبر كن بلايي سرت بيارم كه ديگه از اين غلطا نكنی، بدون اينكه خودمو به اون شخص نشون بدم به بازي كردن ادامه دادم، به هيچ كس هم چيزي در اين مورد نگفتم!

غروب كه همه كار گرها جمع شده بودن و ميخواستن مزدشنو از بابا بگيرن، من هم اونجا بودم، نوبت رسيد به كارگري كه انارها رو زير خاك قايم كرده بود، پدر در حال دادن پول به اين شخص بود كه من با غرور زياد با صداي بلند گفتم: بابا من ديدم كه این کارگره ، انارها رو دزديد و زير خاك قايم كرد! جاشم میتونم به همه نشون بدم، اين كارگر دزده و شما نبايد بهش پول بدين!

 

پدر خدا بيامرز ما، هيچوقت در عمرش دستشو رو كسی بلند نكرده بود، برگشت به طرف من، نگاهی به من كرد، همه منتظر عكس العمل پدر بودن، بابا اومد پيشم و بدون اينكه حرفی بزنه، یه سيلی زد تو صورتم و گفت برو دهنتو آب بكش، من خودم به  گفته بودم، انارها رو اونجا چال كنه، واسه زمستون! بعدشم رفت پيش ، گفت شما ببخشش، بچس اشتباه كرد، پولشو بهش داد، 20 تومان هم گذاشت روش، گفت اينم بخاطر زحمت اضافت! من گريه كنان رفتم تو اطاق، ديگم بيرون نيومدم!

 

كارگرا كه رفتن، بابا اومد پيشم، صورت منو بوسيد، گفت ميخواستم ازت عذر خواهی كنم! اما اين، تو زندگيت هيچوقت يادت نره

كه هيچوقت با آبروي كسی بازي نكنی...

 كار بسيار ناشايستي كرده اما بردن آبروي انسانی جلو فاميل و در و همسايه، از كار اونم زشت تره!

 

شب  اومد سرشو انداخته پايين بود و واستاده بود پشت در، كيسه اي دستش بود گفت اينو بده به حاج آقا بگو از گناه من بگذره!

كيسه رو که بابام بازش كرد، ديديم كيسه اي كه چال كرده بود توشه، به اضافه همه پولايي كه بابا بهش داده بود...

 

 

 

 

امام علی(علیه السلام) به مالک اشتر:

 

ای مالک!

اگر شب هنگام کسی را در حال گناه دیدی،

فردا به آن چشم نگاهش مکن

شاید سحر توبه کرده باشد و تو ندانی

ظرفیت مشهور شدن

یکى از بهترین دروازه بانان فوتبال جهان دروازه بان تیم ملى اسپانیا که در رئال مادرید صاحب رکوردهاى عجیب و غریبى شده، چندی پیش کارى کرد که قلب همه انسان هاى عاطفى را لرزاند. ظاهراً «ایکر» همراه خانواده اش براى خوردن غذا به یک رستوران رفته بود که در آنجا با یک نوجوان ۱۳ ساله که دچار نقص عضو بوده روبه رو مى شود،

 پسرک بیمار به محض دیدن دروازه بان افسانه اى اسپانیا به سراغ او مى رود و مى گوید:«آقاى کاسیاس … در روز بازى با پرتغال، تو به این خاطر موفق شدى پنالتى ها را دریافت کنى که من و بقیه دوستانم در مدرسه بچه هاى استثنایى، برایت دعا کردیم!» ایکر کاسیاس که به سختى جلوى اشکش را مى گیرد از پسرک تشکر مى کند و نام و آدرس مدرسه را از او مى گیرد و …

 فردا ظهر حوالى ظهر، ناگهان «کاسیاس » وارد مدرسه مذکور مى شود و در میان بهت وحیرت مسئولان مدرسه – و شادى زاید الوصف شاگردان آن مدرسه – به بچه ها مى گوید:« من آمدم اینجا تا براى دعاهایى که در حقم کردین که پنالتى را بگیرم، شخصاً از شما تشکر کنم!» بچه هاى مدرسه که از خوشحالى سر از پا نمى شناختند، اطراف «ایکر» حلقه مى زنند و با او عکس مى اندازند و امضا مى گیرند و …

که ناگهان یکى از بچه ها به او مى گوید:« آقاى کاسیاس تومیتونى پنالتى مرا هم بگیرى؟» ایکر نیز بلافاصله از داخل ماشینش لباس هاى تمرین را درآورده و برتن مى کند و همراه بچه ها به زمین چمن مدرسه مى روند و با هماهنگى مسئولان مدرسه به بچه ها این فرصت را مى دهد که هرکدام به او یک پنالتى بزنند و … ایکر کاسیاس ۲ ساعت و نیم در آن مدرسه مى ماند تا تک  تک بچه هاى بیمار آن مدرسه به او پنالتى بزنند و …؟

چقدر به هم بدهكاريم؟

 
ایستاده‌ام توی صف ساندویچی که ناهار امروزم را سرپایی و در اسرع وقت بخورم و برگردم شرکت. از مواقعی که خوردن، فقط برای سیر شدن است و قرار نیست از آن چیزی که می‌جوی و می‌بلعی لذت ببری، بیزارم. به اعتقاد من حتی وقتی درب باک ماشین را باز می‌کنی تا معده‌اش را از بنزین پر کنی، ماشین چنان لذتی می‌برد و چنان کیفی می‌کند که اگر می‌توانست چیزی بگوید، حداقلش یک "آخیش" یا "به به" بود. حالا من ایستاده‌ام توی صف ساندویچی،‌ فقط برای این که خودم را سیر کنم و بدون آخیش و به به برگردم سر کارم.
نوبتم که می‌شود فروشنده با لبخندی که صورتش را دوست داشتنی کرده سفارش غذا را می‌گیرد و بدون آن که قبضی دستم بدهد می‌رود سراغ نفر بعدی. می‌ایستم کنار، زیر سایهء یک درخت و به جمعیتی که جلوی این اغذیه فروشی کوچک جمع شده‌اند نگاه می‌کنم، که آیا اینها هم مثل من فقط برای سیر شدن آمده‌اند یا واقعا از خوردن یک ساندویچ معمولی لذت می‌برند. آقای فروشندهء خندان صدایم می‌کنم و غذایم را می‌دهد، بدون آن که حرفی از پول بزند.
با عجله غذا را، سرپا و زیر همان درخت، می‌خورم. انگار که قرار است برگردم شرکت و شاتل هوا کنم، انگار که اگر چند دقیقه دیر برسم کل پروژه‌های این مملکت از خواب بیدار و بعدش به اغما می‌روند. می‌روم روبروی آقای فروشندهء خندان که در آن شلوغی فهرست غذا به همراه اضافاتی که خورده‌ام را به خاطر سپرده است. می‌شود ٧٢٠٠ تومان. یک ١٠ هزار تومانی می‌دهم و منتظر باقی پولم می‌شوم. ٣٠٠٠ هزار تومان بر می‌گرداند. می‌گویم ٢٠٠ تومانی ندارم. می‌گوید اندازهء ٢٠٠ تومان لبخند بزن! خنده‌ام می‌گیرد. خنده‌اش می‌گیرد و می‌گوید: این که بیشتر شد. حالا من ١٠٠ به شما بدهکارم

چـرخ زنـدگی تـان خـوب می چـرخد یا بـد ؟!



آیا چرخ زندگی من خوب می چرخد؟ آرام است یا تند؟ این سئوالی است که هر چند یکبار از خود پرسیده ایم یا شاید سئوالی باشد که از یکدیگر می پرسیم اما شاید سوال مهم تر این است که چه عواملی را باید در جواب دادن به این سئوال مدنظر داشت. این مقاله به چگونگی چرخه زندگی و حرکت آن به سمت جاده آرامش و زندگی شاد می پردازد.

الگوی چرخ زندگی :
الگوی چرخ زندگی به دایره ای که به 8 قسمت مساوی تقسیم شده است اتلاق می شود که که هر یک از این قسمت ها به بررسی یک بعد از زندگی می پردازد. مطابق شکل کار و درآمد مالی، سلامتی، تفریح و سرگرمی، عشق، خانواده، یادگیری و رشد، معنویّت، دوستان و ارتباطات قسمت های مختلف این دایره را تشکیل می دهند.


شما به هر قسمت از زندگی تان پس از بررسی نمره 0 نا 10 را می دهید و سپس خانه های مربوط به آن را متناسب با نمره نقطه گذاری می نمایید، پس از اتصال نقطه ها به هم چرخ زندگی خود را به دست خواهید آورد. مثلاً تصویر زیر چرخ زندگی فردی است که از لحاط مالی و رشد و یادگیری موقعیت مناسبی دارد ولی از نظر خانواده، عشق، تفریح و دیگر موارد شرایط مناسبی ندارد پس خوب نچرخیدن چرخ زندگیش و نداشتن آرامش آن محتمل به نظر می رسد.


برای بررسی هر یک از موارد می توانید از سولات زیر کمک بگیرید :

کار و درآمد مالی
درآمد سالیانه شما چقدر است؟ کجا زندگی می کنید؟ چقدر پول نقد دارید؟ دارایی شما چقدر است؟ اگر بخواهید به سطح مالی زندگی خود نمره دهید از 10 چه نمره ای می دهید؟ آیا از شغل خود راضی هستید؟ درآمد تان خوب است؟ چقدر جای رشد و ترقّی در شغل شما وجود دارد؟ همکاران و مشتریان شما چه کسانی هستند؟

سلامتی
آیا به بیماری مبتلا هستید؟ ورزش می کنید؟ احساس می کنید چقدر زنده می مانید؟ بدنتان را هر چند وقت چک می کنید؟ روزانه غذای خوب و میزان آب مناسب مصرف می کنید؟

خانواده
آیا می توانید به خانواده خود تکیه کنید؟ چند ساعت از روز را با خانواده می گذرانید؟ آیا با آنها خود به تفریح می روید؟ برای در کنار آنها بودن مشتاقید؟ آیا به خانواده خود افتخار می کنید؟

عشق و ازدواج
از ازدواج خود راضی هستید؟ در زندگی مشترک چقدر احساس یکنواختی می کنید؟ آیا ازدواج را به عنوان نقطه درخشان و آرامش بخش در زندگی می دانید؟ آیا کسی را دارید تا به او عشق بورزید؟ آیا کسی عاشق شماست؟

یادگیری و رشد
آیا همیشه در حال یادگیری هستید؟ به طور متوسط در ماه چه تعداد کتاب می خوانید؟ آیا به جای خواندن کتاب زیاد تلویزیون می بینید؟ (تحقیق ها نشان می دهد که مردم به صورت متوسط روزی 6 ساعت تلویزیون می بینند یعنی چیزی حدود یک چهارم عمرشان) آیا در زمینه علم کاری خود به روز هستید؟ آیا در حال یادگیری زبان جدید هستید؟

معنویت
چه قدر حضور خدا را در زندگی خود حس می کنید؟ چقدر به دیگران کمک می کنید ؟ آیا انسان دوستید؟ آیا همدرد دیگرانید؟

دوستان
چه تعداد دوست صمیمی دارید؟ آیا در مواقع غم دوستانی دارید؟ دوستان شما چه کسانی هستند؟ آیا در داشتن دوست تنهایید؟ چقدر از با دوستانتان بودن لذت می برید؟

تفریح و سرگرمی
چه میزان از وقتتان را به عنوان وقت آزاد و سرگرمی اختصاص می دهید؟ تعطیلات را چگونه می گذرانید؟ به کجاها سفر کرده اید؟ برای اینکه سرگرم و شاد باشید چه کارهایی می کنید؟

نکاتی در ارتباط با چرخ زندگی که گفتن آن لازم می باشد:

1.
متناسب بودن قسمت های مختلف چرخ زندگی به اندازه کامل بودن هر قسمت اهمیت دارد، به بیان بهتر تناسب رشد بین قسمت های مختلف زندگی هر فرد باعث زندگی نرمال تر آن می شود.

2. در بررسی هر قسمت می توان به موارد میزان امنیت، رضایتمندی، میزان انرژی دریافتی، موفقّیت و شکست ها و از این قبیل توجه داشت.

3. می توان برنامه ریزی زندگی را (کوتاه مدت یا بلند مدت) بر اساس چرخ زندگی انجام داد.

4. گاهی می توان برای مدتی معّین روی قسمتی خاص از زندگی متمرکز شد. مثلا اگر قرار است برای آزمون خاصی آماده شوید بهتر است برای قسمت یادگیری و رشد وقت بیشتری را بگذارید.

5. میزان سوالاتی که برای یک قسمت از زندگی به کار می رود کاملاً به موقعیت اجتماعی، فرهنگی، خانوادگی و... بستگی دارد مثلا ممکن است برای افراد با درآمد مالی مختلف، نمره 8 معناهای کاملاً متفاوتی داشته باشد یعنی فردی با درآمد 600 هزار تومان این نمره را برای خود قائل شود ولی فرد دیگری با درآمد 6 میلیون تومان به خود نمره ای کمتر از این را بدهد.

خرید در تهران

براي خريد در تهران بزرگ بايد بورس هاي كالا را شناخت. مراجعه به اين مراكز كه پر از فروشگاه هاي كالا مورد نظر شما، مي‌تواند به شما كمك كند تا انتخابي درست با قيمتي مناسب داشته باشيد.

مراكز بورس

آدرس

ابزار و يراق، دريل مته و..

خيابان امام خميني

الكتريكي و برق خانگي – صنعتي

لاله‌زار و لاله‌زار نو

آشپزخانه‌هاي صنعتي و اداري

خيابان مصطفي خميني

خيابان مولوي

آزمايشگاهي و پزشكي

خيابان وليعصر، تقاطع جمهوري

ارتوپدي و ورزشي

خيابان وليعصر، نرسيده به خيابان جمهوري

آكواريوم

خيابان جمهوري، چهارراه استانبول، ساختمان پلاسكو

‌آژانس‌هاي هواپيمايي

خيابان استاد نجات‌اللهي

بغل‌نويسي ماشين‌ها و اتومبيل‌ها

ميدان شوش

بلندگو و استريو

خيابان جمهوري، تقاطع سه‌راه جمهوري

خيابان مجاهدين اسلام، روبروي مجلس

بهداشتي و آرايشي

خيابان منوچهري

كوچه مروي، بازار

پارچه‌هاي كت و شلواري

خيابان كارگر، چهارراه لشكر

خيابان انقلاب، روبروي پارك دانشجو

چرم و وسايل چرمي

ميدان فردوسي، خيابان فردوسي

پارچه رومبلي

يافت‌آباد، بازار مبل

خيابان هنگام

خيابان جمهوري، حدفاصل ميدان جمهوري تا خيابان دانشگاه

پارچه و قماش

خيابان مولوي

خيابان زرتشت

بازار بزرگ سراي پارچه فروشان

پرده پارچه‌اي

خيابان مولوي

بازار بزرگ سراي پارچه فروشان و سه‌راه ملك

خيابان وليعصر، ميدان وليعصر

عبدل آباد

پزشكي و دندانپزشكي

خيابان آزادي، نرسيده به ميدان انقلاب

پاركت، لوردرايه

خيابان سهروردي شمالي

خيابان مفتح، نرسيده به ميدان هفت تير

تزئينات اتاق عقد و عروسي

لاله‌زار، ميدان مخبرالدوله

تلفن و تلفن‌هاي سانترال

ميدان امام خميني

سه‌راه جمهوري

جواهر، طلا و ساعت

خيابان كريم‌خان‌زند

بازار بزرگ، سراي زرگرها

خيابان جمهوري، سه‌راه جمهوري (انواع ساعت)

قفسه‌هاي چوبي، فلزي، مصنوعات فلزي

ميدان حسن‌آباد

چاپگرها و لوازم كارتريج و ماشين حساب

خيابان ايرانشهر

چرخ خياطي و گلدوزي

خيابان خيام، نرسيده به ميدان محمديه

چيني‌آلات بهداشتي، كاشي و سراميك

خيابان ملاصدرا

ابتداي خيابان امام خميني

خيابان بني‌هاشم

چيني آلات، كريستال، بلورجات و ظروف

ميدان شوش

بازار بزرگ، حاجب الدوله

حبوبات، بقولات، مواد خوراكي، نوشيدني (بنكداري‌هاي غذايي)

خيابان مولوي

چهارراه مولوي

ميدان محمديه

ميدان راه‌آهن، خيابان انبار نفت

دوربين‌هاي عكاسي و فيلم‌برداري

ميدان امام خميني

خيابان جمهوري، پاساژ جمهوري

عتيقه و زيرخاكي، نقره‌جات

خيابان منوچهري

عينك

خيابان فلسطين

ميدان گل‌ها

كتاب‌هاي نفيس و هديه‌اي

خيابان كريم‌خان زند

كابينت چوبي و فلزي

خيابان سهروردي شمالي

ميدان حسن‌آباد

كاغذ و مقوا

خيابان ظهيرالسلام

كارت عروسي، عقد و عزا

خيابان جمهوري، حدفاصل مخبرالدوله و بهارستان

كيف مدارس، مسافرتي

خيابان منوچهري

كيف و كفش زنانه و بچه‌گانه

باغ سپه‌سالار، خيابان جمهوري

كفش مردانه

ميدان فردوسي، خيابان انقلاب

خيابان سعدي، ميدان مخبرالدوله

گل و گلدان

اتوبان آهنگ

لوازم عروس و داماد

بازار بزرگ، سبزه ميدان

لاله‌زار، ميدان مخبرالدوله، كوچه مهران

انواع لوستر و آباژور

لاله‌زار، لاله‌زار نو

خيابان ابوسعيد

لباس نوزاد و نوجوان

خيابان بهار

لوازم ورزشي (غيربرقي)

ميدان منيريه

لوازم ورزشي و پزشكي (برقي و مكانيكي)

وليعصر تقاطع جمهوري

سيسموني نوزاد

خيابان جمهوري، تقاطع وليعصر

انواع پمپ آب و تجهيزات آبرساني

سعدي جنوبي

انواع لوله و اتصالات

خيابان ملاصدراي

خيابان بني هاشم

فردوسي، ابتداي خيابان امام خميني

لولا، دستگيره در و قفل

ميدان حسن آباد

لوازم دست دوم اتومبيل و اوراق

ميدان شوش

لوازم يدكي اتومبيل ايراني و خارجي

خيابان سعدي

خيابان چراغ برق

خيابان اكباتان

خيابان قزوين

لاستيك انواع اتومبيل

خيابان اميركبير

ميدان شوش، انبار گندم

انواع چادر و برزنت

ميدان سپاه

خيابان اميركبير

لوازم لودر و ماشين آلات صنعتي

ميدان قزوين تا سه‌راه آذري

تراشكاري و ريخته‌گري

ميدان قزوين تا سه‌راه آذري

شوفاژ، پكيج و يونيت

خيابان آيت‌الله طالقاني، حدفاصل سعدي شمالي تا سه‌راه طالقاني

سمساري‌ها

ميدان امام حسين

انواع سموم حيواني و نباتات

خيابان ناصرخسرو

صوتي و تصويري

خيابان جمهوري، حدفاصل ميدان جمهوري تا سه‌راه جمهوري

سه‌راه امين حضور

شريعتي، دوراهي قلهك

لوازم خانگي

خيابان جمهوري، حدفاصل ميدان جمهوري تا سه‌راه جمهوري

سه‌راه امين حضور

شريعتي، دوراهي قلهك

موبايل، لوازم جانبي و خط

خيابان جمهوري، سه‌راه جمهوري

خيابان ميرداماد، مركز كامپيوتر پايتخت

ميدان وليعصر

كامپيوتر و لوازم جانبي

ميرداماد مركز كامپيوتر پايتخت

خيابان وليعصر، نرسيده به ميدان وليعصر

خيابان وليعصر تقاطع انقلاب

لوازم مرغداري و ماكيان

خيابان آزادي

بنگاه‌هاي شادماني و حجله

خيابان مجاهدين اسلام، تا قبل از ميدان شهدا

لوازم موسيقي و سازها

خيابان جمهوري، حدفاصل سه‌راه جمهوري تا چهارراه استانبول

ميدان بهارستان

انواع سماورهاي تزئيني

ميدان بهارستان

فرش ماشيني و موكت

ميدان هفت تير

خيابان مفتح

چهارراه سيروس

فرش دست‌باف، گليم و جاجيم

خيابان خيام، سراي فرش فروش‌ها

ميدان فردوسي

خيابان وليعصر، تقاطع خيابان آيت‌الله طالقاني

صراف‌ها و سكه‌فروشان

ميدان فردوسي

ميدان ارك

موتورسيكلت و لوازم يدكي

ميدان رازي (گمرك)

دوچرخه و لوازم يدكي

ميدان رازي (گمرك)

البسه نظامي، چكمه، پوتين، پوشاك اسپرت جوانان

ميدان رازي (گمرك)

ميدان حسن‌آباد (البسه نظامي)

انواع عايق، يونوليت و سقف كاذب

خيابان 15 خرداد، خيابان پامنار

انواع برنج

خيابان پامنار

لوازم ساختماني

خيابان 15 خرداد

انواع لوح يادبود و پلاك

خيابان انقلاب، ميدان فردوسي

تايپ، تكثير و ترجمه

خيابان انقلاب، روبروي دانشگاه

انواع كفش اسپرت خارجي

چهارراه استانبول، ساختمان پلاسكو

تعميرات انواع وسايل خانه

خيابان جمهوري، ساختمان آلومينيوم

انواع وسايل حمام، دستشويي، وان و زينت آلات آن

ملاصدرا

خيابان سعدي جنوبي

انواع عطر و ادوكلن

خيابان وزرا

كوچه مروي، خيابان ناصرخسرو

لوازم شكار و ماهيگيري

خيابان فردوسي، روبروي بانك ملي

شبرنگ، برچسب و ليبل

خيابان فردوسي، روبروي بانك ملي

انواع ريش‌تراش برقي و اپيلاسيون

خيابان جمهوري، چهارراه استانبول

دفتر، دفترچه و لوازم التحرير

بازار بزرگ، بين‌الحرمين

انگشتر نقره، سنگ‌هاي قيمتي

بازار بزرگ، گور نوروزخان

ماشين آلات سنگين، تريلر، كفي، كاميون و وانت

اسلام‌شهر، شركت كاميون‌داران

چوب و الوار

خيابان انقلاب، پل چوبي

روكش اتومبيل، تزئينات اتومبيل، پخش انواع رينگ

خيابان سورنا، عباس آباد

خيابان اميركبير

ميدان امام خميني

انواع خرما

خيابان مولوي، خيابان تختي

 

نامه دختر زیبا و پاسخ آن

يك دختر خانم زيبا خطاب به رئيس شركت  ج پ م نامه‌اي بدين مضمون نوشته است :
 
مي‌خواهم در آنچه اينجا مي‌گويم صادق باشم.من 25 سال دارم و بسيار زيبا ، با سليقه و خوش‌اندام هستم. آرزو دارم با مردي با درآمد سالانه 500 هزار دلار يا بيشتر ازدواج كنم.شايد تصور كنيد كه سطح توقع من بالاست ، اما حتي درآمد سالانه يك ميليون دلار در نيويورك هم به طبقه متوسط تعلق دارد چه برسد به 500 هزار دلار.خواست من چندان زياد نيست. هيچ كس درآنجا با درآمد سالانه 500 هزار دلاري وجود دارد؟آيا شما خودتان ازدواج كرده‌ايد؟ سئوال من اين است كه چه كنم تا با اشخاص ثروتمندي مثل شما ازدواج كنم؟چند سئوال ساده دارم:1- پاتوق جوانان مجرد كجاست ؟2- چه گروه سني از مردان به كار من مي‌آيند ؟3- چرا بيشتر زنان افراد ثروتمند ، از نظر ظاهري متوسطند ؟4- معيارهاي شما براي انتخاب زن كدامند ؟
 امضا ، خانم زيبا
 
و اما جواب مدير شركت  :
نامه شما را با شوق فراوان خواندم. درنظر داشته باشيد كه دختران زيادي هستند كه سئوالاتي مشابه شما دارند. اجازه دهيد در مقام يك سرمايه‌گذار حرفه‌اي موقعيت شما را تجزيه و تحليل كنم :درآمد سالانه من بيش از 500 هزار دلار است كه با شرط شما همخواني دارد ، اما خدا كند كسي فكر نكند كه اكنون با جواب دادن به شما ، وقت خودم را تلف مي‌كنم.از ديد يك تاجر ، ازدواج با شما اشتباه است ، دليل آن هم خيلي ساده است : آنچه شما در سر داريد مبادله منصفانه "زيبائي" با "پول" است. اما اشكال كار همينجاست : زيبائي شما رفته‌رفته محو مي‌شود اما پول من ، در حالت عادي بعيد است بر باد رود. در حقيقت ، درآمد من سال به سال بالاتر خواهد رفت اما زيبائي شما نه. از نظر علم اقتصاد ، من يك "سرمايه رو به رشد" هستم اما شما يك "سرمايه رو به زوال".به زبان وال‌استريت ، هر تجارتي "موقعيتي" دارد. ازدواج با شما هم چنين موقعيتي خواهد داشت. اگر ارزش تجارت افت كند عاقلانه آن است كه آن را نگاه نداشت و در اولين فرصت به ديگري واگذار كرد و اين چنين است در مورد ازدواج با شما. بنابراین هر آدمي با درآمد سالانه 500 هزار دلار نادان نيست که با شما ازدواج کند به همین دلیل ما فقط با امثال شما قرار مي‌گذاريم اما ازدواج نه. اما اگر شما کالایی داشته باشید که مثل سرمایه من رو به رشد باشد و یا حداقل نفع آن از من منقطع نشود (می توانید کالاهایی مثل شعور، اخلاق، تعهد، صداقت، وفاداری و ... را در نظر بگیرید) آن وقت احتمالا این معامله برای من هم سود فراوانی خواهد داشت چون ممکن است من حتی فاقد دارایی هایی با مشخصات شما باشم. در هر حال به شما پيشنهاد مي‌كنم كه قيد ازدواج با آدمهاي ثروتمند را بزنيد ، بجاي آن ، شما خودتان مي‌توانيد با داشتن درآمد سالانه 500 هزار دلاري ، فرد ثروتمندي شويد. اينطور ، شانس شما بيشتر خواهد بود تا آن كه يك پولدار احمق را پيدا كنيد.اميدوارم اين پاسخ كمكتان كند.
امضا  رئيس شركت ج پ م

یتیمان

من احد ع  هستم.
در 10 آذر 1336 در ده اسفنجان در شهرستان اسكو متولد شدم. هفت ساله بودم كه پدرم را از دست دادم و يتيم شدم.
امكانات مالي‌مان اجازه نمي‌داد به مدرسه بروم و فقط پس از رفتن به كلاس اول مجبور شدم پشت دار قالي بنشينم و قاليبافي كنم. تا 13 سالگي روزها قالي مي‌بافتم و شب‌ها درس مي‌خواندم. چاره‌اي نبود، وسع مالي ما جز اين اجازه نمي‌داد. خاك خوردم و زحمت بسيار كشيدم. در سال 2 بار بيشتر نمي‌توانستيم برنج بخوريم. يك بار روز 21 ماه رمضان و بار دوم شب چهارشنبه‌سوري.
آرزو داشتم يا خلبان شوم يا پولدار و براي رسيدن به اين آرزوها بسيار زحمت كشيدم. كارم را با به دوش كشيدن پشتي و قالي‌هاي كوچك و بردن آن از اسفنجان يا اسكو براي فروش آغاز كردم. در آغاز كار از هركدام از آنها يك يا دو تومان (نه هزار يا 2 هزار تومان) سود مي‌كردم. پنج سال اينچنين سخت كار كردم. بسيار دشوار بود. اما پشتكار و اعتقاد به هدف با توكل به خدا تحمل سختي‌ها را آسان مي‌كرد. در 18 سالگي توانستم 20 هزار تومان پس‌انداز كنم، اما فشارها همچنان ادامه داشت تا اين‌كه مجبور به ترك تحصيل شدم.
غصه يتيمي چون باري سنگين به دوشم بود. (بغض مي‌كند) يتيم هيچ‌كس را ندارد. كارمند، كارگر، بانكي، كاسب و هركس ديگري شب كه به خانه‌اش مي‌رود دستي به سر و روي بچه‌اش مي‌كشد. اما يتيم اين محبت بزرگ را ندارد. شب‌ها، شب‌هاي جمعه پاهايش را در بغل مي‌گيرد و به انتظار مي‌نشيند. در انتظار آن كس كه دستي به سرش بكشد...
در اين فكر بودم كه سرمايه‌ام را افزايش بدهم تا بتوانم كاري بكنم. مي‌خواستم يك كارگاه فرشبافي راه بيندازم. سراغ پسرعموي پدرم رفتم و از او 20 هزار تومان قرض كردم و 60 هزار تومان هم از بانك وام گرفتم. سرمايه‌ام شد 100 هزار تومان يعني به اندازه يك تراول صد توماني امروزي.
وقتي اين پول دستم آمد تازه به فكر افتادم كه چه بكنم. چه ايده جديدي داشته باشم؟ ماه‌ها فكر كردم. آن روزها چون انقلاب پيروز شده بود تا 2 سال به هيچ ايراني پاسپورت نمي‌دادند. در اين مدت فكر كردم و فكر كردم تا به اين نتيجه رسيدم كه با صادرات كارم را شروع كنم. اما هيچ اطلاعاتي نداشتم. شنيده بودم آلمان مركز تجارت فرش است. ويزا گرفتم و به هامبورگ رفتم و در يك مسافرخانه يا پانسيون مستقر شدم. به سالن‌ها و انبارهاي فرش آنجا سرزدم و با سليقه‌ها آشنا شدم. آنجا به من گفتند ثروتمندان براي خريد فرش به سوئيس مي‌روند. ويزاي 15 روزه سوئيس گرفتم و به ژنو رفتم. زبان هم نمي‌دانستم. در يك هتل با تاجري آشنا شدم و او ايده اصلي را به
من داد: فرش گرد بباف. در آن دوران در ايران فرش گرد بافته نمي‌شد و كيفيت توليد فرش و رنگ‌بندي‌ها هم مناسب نبود. چاي و قهوه‌ام را خوردم و همان روز به ايران برگشتم. به ده خودمان آمدم و ساختماني اجاره كردم.
دستگاه خريدم، با 10 درصد نقد و بقيه اقساط. ابريشم هم قسطي خريدم. انسان بايد ريسك‌پذير باشد و من هم ريسك كردم. با دست خالي و از هيچ. شروع به بافتن فرش گرد كردم و چند نمونه كه بيرون آمد سر و كله تاجران آلماني پيدا شد و آنان به اسفنجان آمدند. باور مي‌كنيد يا نه؟
در اولين معامله 6.5 ميليون تومان نقد پرداختند و شش ميليون تومان هم چك دادند! آن شب از شدت هيجان نخوابيدم. احساس آن شب را خوب به خاطر دارم. سرمايه 100 هزار توماني من كه 80 هزار تومانش قرض بود در كارخانه اجاره‌اي اينچنين سودي نصيب من كرده بود، در اولين قدم... كسب و كارم رونق گرفت و صادراتم را به
آلمان، ايتاليا، سوئيس، انگليس، بلژيك و ديگر كشورها آغاز كردم. بسيار سفر كردم و ايده‌هاي جديد دادم. از موزه‌هاي فرش كشورها بازديد مي‌كردم و از طرح‌ها اقتباس يا از آنها عكس مي‌گرفتم و با الهام از آنها و تلفيق طرح‌ها، ايده‌هاي نو بيرون مي‌دادم. در اين مدت سليقه مشتريان را شناختم.
اصول كار خودم را پيدا كردم. من شريك ندارم. هيچ‌گاه نداشته‌ام و نخواهم داشت. اگر شريك خوب بود، خدا براي خودش شريك مي‌گذاشت. 
اصل ديگر من احترام به مشتري است، هر كه مي‌خواهد باشد. پيش مشتري مثل سربازي كه جلوي تيمسار خبردار مي‌ايستد، با احترام مي‌ايستم.
اتكاي خودم اول به خدا و دوم به ايده و تفكر و پشتكار و ريسك‌پذيري خودم است. بسيار ريسك مي‌كنم، بسيار.
كمي بعد در بازديد از هتل‌هاي معروف جهان تصميم گرفتم وارد كار ساخت بزرگ‌ترين پروژه هتل كشور شوم. تاكنون 180 ميليارد تومان در اين پروژه سرمايه‌گذاري كرده‌ام. تمام مصالح اين پروژه خارجي و بهترين است. سنگ برزيل، شيشه بلژيك، دستگيره در انگليس و تاسيسات آلماني است. كابين چهار آسانسور نيز از طلاي 18 عيار است. اين هتل 340 واحد مسكوني در 25 طبقه، هفت طبقه سالن ورزشي، 34 طبقه هتل، 7 رستوران روي درياچه، 10 هزار متر شهر آبي، 70 هزار متر زمين آمفي‌تئاتر، 90 هزار متر زمين گلف و 2 باند هليكوپتر دارد. فقط قرارداد نورپردازي اين پروژه با فرانسوي‌ها 9 ميليون دلار (9 ميليارد تومان)‌ است. اين پروژه آبروي كشور است و من با افتخار روي آن سرمايه‌گذاري كرده‌ام.
من ايران را دوست دارم. برويد بگرديد حتي يك دلار و ريال در خارج كشور ندارم و سرمايه‌گذاري يا ذخيره نكرده‌ام....
مي‌پرسيد چه احساسي نسبت به پول دارم؟ پول ديگر مرا ارضا نمي‌كند. هدف من كارآفريني است. تنها در پروژه آن هتل 600 نفر به طور مستقيم كار مي‌كنند.
من 2 بار برنده تنديس الماس بزرگ‌ترين بيزينس‌من جهان شدم و بزرگ‌ترين صادركننده فرش كشور هستم. اما مي‌دانيد بزرگ‌ترين افتخار من چيست؟
يتيم‌نوازي. افتخار مي‌كنم 2 سال خير نمونه كشور شدم. افتخار مي‌كنم جزو 100 كارآفرين برتر كشور هستم. دوست دارم اشتغالزايي كنم. دوست دارم سفره مرتضي علي باز كنم، معتقدم خدا من را وسيله قرار داده است. هم‌اكنون 1070 بچه يتيم را زير پوشش دارم و با خودم پيمان بستم تا عمر دارم هر سال 100 بچه به آنها اضافه كنم. وصيت كرده‌ام وقتي مردم تا 10 سال بعد از عمرم هر سال 100 بچه يتيم اضافه شود و مخارج همه يتيم‌ها را از محل ارثم بپردازند. بعد از 10 سال هم اگر بازماندگانم لياقت داشتند، راه من را ادامه مي‌دهند. سفره كه مي‌اندازيم براي يتيم‌ها و مي‌آيند و غذا مي‌خورند، كيف مي‌كنم. گريه مي‌كنم و حال مي‌كنم. اين گونه ارضا مي‌شوم.
در يك مراسمي بچه‌ها دورم جمع شده بودند و هر كس چيزي مي‌خواست. در اين ميان دختربچه‌اي به من نزديك شد و به جاي آن كه چيزي بخواهد، فقط خواست
دستم را ببوسد. مهرش بدجور به دلم نشست. خواستم فردا بيايند دفترم. آن دختر الان دخترخوانده من است. روي پايم نشست و بابايي صدايم كرد. من به
هر دخترم 50 ميليون تومان جهاز دادم و مقرر كردم به اين يكي 100 ميليون تومان جهاز بدهند. اين دست خداست كه مهر اين دختر را به دل من انداخت.
يتيمي سخت است. بهترين ساعات عمر من زماني است كه در خدمت يتيمان هستم. پول را براي چه مي‌خواهيم؟ خدا به ما داده و ما هم بايد به بقيه بدهيم.
ما وسيله هستيم. بايد بخشيد و بي‌منت و زياد بخشيد. اين توصيه من به همكارانم است.
من از زير صفر شروع كردم. توصيه من به جوانان اين است كه منطقي فكر كنند. اين گونه نبوده كه شب بخوابم، صبح پولدار شوم.
خاك خوردم و رنج كشيدم و آثار اين رنج هنوز در من هست.
اميدشان به خدا و فكر و بازوي خودشان باشد.
درستكار باشند و تلاش و تلاش و تلاش كنند. اين فرمول من است...

صمد بهرنگی

صمد بهرنگي دوم تيرماه سال 1318 در محله چرنداب در جنوب بافت قديمي تبريز به دنيا آمد 

او درباره خودش گفته است: «قارچ زاده نشدم بي پدر و مادر، اما مثل قارچ نمو کردم، ولي نه مثل قارچ زود از پا درآمدم.
 هر جا نمي‌بود، به خود کشيدم، کسي نشد مرا آبياري کند. من نمو کردم... مثل درخت سنجد کج و معوج و قانع به آب کم و شدم معلم روستاهاي آذربايجان. پدرم مي‌گويد: اگر ايران را ميان ايرانيان تقسيم کنيد، از همين بيش‌تر نصيب تو نمي‌شود.»

نامه ایی به خدا در موزه گلستان

این ماجرای واقعی در مورد شخصی به نام نظرعلی طالقانی است که در زمان ناصرالدین شاه طلبه ای در مدرسه مروی تهران بود واز آن طلبه های فقیر بود. آن قدر فقیر بود که شب ها می رفت دورو بر حجره های طلبه ها می گشت و از توی باقیمانده غذاهای آن ها چیزی برای خوردن پیدا می کرد.یک روز نظرعلی به ذهنش می رسد که برای خدا نامه ای بنویسد.نامه ی او در موزه ی گلستان تهران تحت عنوان "نامه ای به خدا" نگهداری می شود.
مضمون این نامه :

اگر نامه مشاهده نمیشود باید در گوگل آنرا جستجو کنید

نظرعلی بعد از نوشتن نامه با خودش فکر کرد که نامه را کجا بگذارم؟ می گوید، مسجد خانه ی خداست.پس بهتره بگذارمش توی مسجد. می رود به مسجد امام در بازار تهران (مسجد شاه آن زمان) نامه را در مسجد در یک سوراخ قایم میکنه و با خودش میگه: حتما خدا پیداش میکنه!
او نامه را پنجشنبه در مسجد می ذاره. صبح جمعه ناصرالدین شاه با درباری ها می خواسته به شکار بره.کاروان او ازجلوی مسجد می گذشته، از آن جا که به قول پروین اعتصامی
"نقش هستی نقشی از ایوان ماست آب و باد وخاک سرگردان ماست"
ناگهان به اذن خدا یک بادتندی شروع به وزیدن می کنه نامه ی نظرعلی را روی پای ناصرالدین شاه می اندازه. ناصرالدین شاه نامه را می خواند و دستور می دهد که کاروان به کاخ برگردد. او یک پیک به مدرسه ی مروی می فرستد، و نظرعلی را به کاخ فرا می خواند. وقتی نظرعلی را به کاخ آوردند ،دستور می دهد همه وزرایش جمع شوند و می گوید:نامه ای که برای خدا نوشته بودند، ایشان به ما حواله فرمودند.پس ما باید انجامش دهیمو دستور می دهد همه ی خواسته های نظرعلی یک به یک اجراء شود!

ابراهام لینکن

 

آبراهام لینکلن پسر یک کفاش بود،پدر لینکلن کفاش سلطنتی بود و کفش های افراد مهم سیاسی را تعمیر و یا تمیز می کرد.آبراهام پس از سالها تلاش و شکست،در سال 1861 به عنوان رئیس جمهور برگزیده شد.اولین سخنرانی او در مجلس سنای بدین صورت گذشت:نمایندگان مجلس از اینکه لینکلن رئیس جمهور شده بود ناراضی بودند.چرا که او از یک خانواده فقیر و فاقد سطح اجتماعی بالابود.

زمانی که لینکلن برای سخنرانی پشت تریبون قرار گرفت قبل از آنکه لب  باز کند و سخنی بگوید یکی از نمایندگان مخالف با عصبانیت و بی ادبی تمام از سوی جایگاه خود فریاد زد:"آبراهام!حالا که بطور شانسی رئیس جمهور شده ای فراموش نکن که می دانیم تو یک بچه کفاش بیشتر نیستی!"
         
مسلما"هر فردی در جایگاه لینکلن قرار داشت با این نماینده گستاخ که او را
اینگونه مورد خطاب قرار داده برخورد می کرد!اما آبراهام لینکلن این چنین نکرد.او لبخندی زد و سخنرانی خود را اینطور شروع کرد:"من از آقای نماینده بسیار بسیار ممنونم که در چنین روزی مرا به یاد پدرم انداخت.چه روز خوبی و چه یاد آوری خوبی!من زندگی و جایگاهم را مدیون زحمات پدرم هستم.

آقایان نماینده بنده در اینجا اعلام می کنم که بنده مانند پدرم ماهر نیستم.با این حال از دستان هنرمند او چیزهایی آموخته ام.پس اگر کسی  از شما تمایل به تعمیر کفش خود داشت با کمال میل حاضر به تعمیر کفشش خواهم بود!
         
یکی از اقدامات مهم و تاثیر گذار لینکلن خاتمه بخشیدن به تاریخ برده داری
در ایالات متحده امریکا بود.

قدر لحظه ها رو بدون

 ته پیاز و رنده رو پرت کردم توی سینک، اشک از چشم و چارم جاری بود. در یخچال رو باز کردم و تخم مرغ رو شکستم روی گوشت ، روغن رو ریختم توی ماهیتابه و اولین کتلت رو کف دستم پهن کردم و خوابوندم کف ش ، برای خودش جلز جلز خفیفی کرد که زنگ در را زدند. پدرم بود. بازم نون تازه آورده بود. نه من و نه اصغر حس و حال صف نونوایی نداشتیم.می گفت نون خوب خیلی مهمه ! من که بازنشسته ام، کاری ندارم ، هر وقت برای خودمون گرفتم برای شما هم میگیرم. در می زد و نون رو همون دم در می داد و می رفت. هیچ وقت هم بالا نمی اومد، هیچ وقت.
دستم چرب بود، اصغر در را باز کرد و دوید توی راه پله. پدرم را خیلی دوست داشت. کلا پدرم از اون جور آدمهاست که بیشتر آدمها دوستش دارند ، این البته زیاد شامل مادرم نمی شود . صدای اصغر از توی راه پله می اومد که به اصرار تعارف می کرد و پدر و مادرم را برای شام دعوت می کرد بالا. برای یک لحظه خشکم زد. ما خانواده ی سرد و نچسبی هستیم. هم رو نمی بوسیم، بغل نمی کنیم، قربون صدقه هم نمیریم و از همه مهم تر سرزده و بدون دعوت جایی نمیریم. خانواده ی اصغر اینجوری نبود، در می زدند ومیامدند تو،روزی هفده بار با هم تلفنی حرف می زدند؛ قربون صدقه هم می رفتند و قبیله ای بودند. برای همین هم اصغر نمی فهمید که کاری که داشت می کرد مغایر اصول تربیتی من بود و هی اصرار می کرد، اصرار می کرد.
آخر سر در باز شد و پدر مادرم وارد شدند. من اصلا خوشحال نشدم. خونه نا مرتب بود؛ خسته بودم.تازه از سر کار برگشته بودم، توی یخچال میوه نداشتیم.. چیزهایی که الان وقتی فکرش را می کنم خنده دار به نظر میاد اما اون روز لعنتی خیلی مهم به نظر می رسید. . اصغر توی آشپزخونه اومد تا برای مهمان ها چای بریزد و اخم های درهم رفته ی من رو دید. پرسیدم برای چی این قدر اصرار کردی؟ گفت خوب دیدم کتلت داریم گفتم با هم بخوریم. گفتم ولی من این کتلت ها رو برای فردا هم درست می کردم. گفت حالا مگه چی شده؟ گفتم چیزی نیست، اما … در یخچال رو باز کردم و چند تا گوجه فرنگی رو با عصبانیت بیرون آوردم و زیر آب گرفتم. پدرم سرش رو توی آشپزخونه کرد و گفت دختر جون، ببخشید که مزاحمت شدیم. میخوای نونها رو برات ببرم؟ تازه یادم افتاد که حتی بهشون سلام هم نکرده بودم .تمام شب عین دو تا جوجه کوچولو روی مبل کز کرده بودند .وقتی شام آماده شد پدرم یک کتلت بیشتر بر نداشت. مادرم به بهانه ی گیاه خواری چند قاشق سالاد کنار بشقابش ریخت و بازی بازی کرد. خورده و نخورده خداحافظی کردند و رفتند و این داستان فراموش شد و پانزده سال گذشت.
چند روز پیش برای خودم کتلت درست می کردم که فکرش مثل برق ازسرم گذشت: نکنه وقتی با اصغر حرف می زدم پدرم صحبت های ما را شنیده بود؟ نکنه برای همین شام نخورد؟ از تصورش مهره های پشتم تیر می کشد و دردی مثل دشنه در دلم می نشیند. راستی چرا هیچ وقت برای اون نون سنگک ها ازش تشکر نکردم؟ آخرین کتلت رو از روی ماهیتابه بر می دارم. یک قطره روغن می چکد توی ظرف و جلز محزونی می کند. واقعا چهار تا کتلت چه اهمیتی داشت؟ حقیقت مثل یک تکه آجر توی صورتم می خورد:» من آدم زمختی هستم». زمختی یعنی ندانستن قدر لحظه ها، یعنی نفهمیدن اهمیت چیزها، یعنی توجه به جزییات احمقانه و ندیدن مهم ترین ها .
حالا دیگه چه اهمیتی داشت این سر دنیا وسط آشپزخانه ی خالی چنگال به دست کنار ماهیتابه ای که بوی کتلت می داد آه بکشم. آخ. لعنتی، چقدر دلم تنگ شده براشون؛ فقط… فقط اگر الان پدر و مادرم از در تو می آمدند، دیگه چه اهمیتی داشت خونه تمیز بود یا نه.. میوه داشتیم یا نه …همه چیز کافی بود: من بودم و بوی عطر روسری مادرم، دست پدرم و نون سنگک . پدرم راست می گفت. نون خوب خیلی مهمه . من این روزها هر قدر بخوام می تونم کتلت درست کنم، اما کسی زنگ این در را نخواهد زد، کسی که توی دستهاش نون سنگک گرم و تازه و بی منتی بود که بوی مهربونی می داد. اما دیگه چه اهمیتی دارد؟ چیزهایی هست که وقتی از دستش دادی اهمیت ش را می فهمی. نون سنگک خشخاشی دو آتشه هم یکی اش.

 

این نوشته توی ایمیلای امروزم یافت خیلی آموزنده بود گذاشتم که شما هم بیموزید . وبلاگم رو به دوستاتون معرفی کنید. ازصفر تا صفر دات بلوگفا دات کام

نماز حضرت آیت الله بهجت

«تهران زندگی می‌کردم، کارم در زمینه کامپیوتر بود، روزی از تلویزیون یکی از نمازهایی را که آیت‌الله بهجت (ره) می‌خواندند را دیدم و لذت بردم.

تصمیم گرفتم به قم بروم و نماز جماعتم را به امامت آیت‌الله بهجت (ره) بخوانم، همین کار را هم کردم، به قم رفتم، دیدم بله همان نماز باشکوهی که در تلویزیون دیدم در قم اقامه می‌شود، نمازهای پشت آقا بسیار برایم شیرین و لذت بخش بود، برنامه‌ام را طوری تنظیم کردم که هر روز صبح بروم قم و نماز صبحم را به امامت آقای بهجت بخوانم و به تهران برگردم.

یک سال کارم همین شده بود، هر روز صبح می‌رفتم قم نماز می‌خواندم و برمی‌گشتم، در این زمان شیطان هم بیکار ننشسته بود، هر روز مرا وسوسه می‌کرد که چرا از کار و زندگی می‌زنی و به قم می‌روی؟ خوب همین نماز را در تهران بخوان و … .

کم کم نسبت به فریادهای آیت‌الله بهجت (ره) هنگام سلام دادن آخر نماز حساس شده بودم، آخه چرا آقا فریاد می‌کشه؟ چرا داد می‌زنه؟ چرا با درد سلام می‌ده؟ حساسیتم طوری شده بود که خودم قبل از سلام‌های آقا سلام می‌دادم.

به خودم گفتم من اگر نفهمم چرا آقا موقع سلام آخر نماز فریاد می‌کشه دیگه نمیام قم نماز بخونم، همون تهران می‌خونم، این هفته هفته آخرمه …

یک روز آومدم و رفتم دم درب منزل آقا، در زدم، گفتم باید بپرسم دلیل این فریادهای بلند چیه، رفتم دیدم آقا میهمان داشتند، گوشه اتاق نشستم و در افکار خودم غوطه‌ور شدم، تو ذهن خودم با آقا حرف می‌زدم، آقا اگر بهم نگی می‌رم هان! آقا دیگه نمیام پشتت نماز بخونم هان! تو همین افکار بودم که آیت‌الله بهجت انگار حرفامو شنیده باشه سر بلند کرد و به من خیره شد، به خودم لرزیدم، یعنی آقا فهمیده من چی می‌گفتم؟ من که تو دلم گفتم، بلند حرفی نزدم، چطور شنید؟

سرم را پایین انداختم و آرام از مجلس خارج شدم و به تهران برگشتم، در راه دائما با خودم می‌گفتم آقا چطور حرف‌های من را شنید؟ در همین افکار بودم تا اینکه شب شد و خوابیدم، در خواب دیدم پشت آیت‌الله بهجت (ره) ایستادم و در صف اول نماز می‌خوانم، متعجب شدم، در بیداری اصلا نمی‌توانستم به چند صف جلو برسم چه برسد به اینکه برم صف اول!

خوشحال بودم و پشت آقا نماز می‌خواندم، یک دفعه تعجب کردم، دیدم در جلوی آقا، روبروی محراب یک دربی باز است به یک باغ بزرگ و آباد، آخه این در رو کی باز کردند؟ اصلا قم چنین باغ بزرگی نداره، تعجب کردم، باغ سر سبز و پر از میوه‌ای بود، خدای من این باغ کجا بوده؟ در همین افکار بودم که به سلام آخر نماز رسیدیم، در انتهای نماز و هنگام سلام نماز درب باغ محکم بسته شد، یک لحظه از خواب پریدم.

یعنی من خواب بودم؟ آقا جواب سئوال من رو در خواب دادند، پس راز این فریاد بلند آقا هنگام سلام نماز درد دل کندن از آن باغ آباد و بازگشت به زمین خاکی بود؟ به دلیل این درد آقا فریاد می‌کشید، من جواب سئوالم رو گرفته بودم و پس از آن سه سال دیگر عاشقانه هر روز صبح برای نماز به قم می‌رفتم و سپس به تهران بازمی‌گشتم تا آقا رحلت کردند.»

این مطالب خاطرات یکی از نمازگزاران حضرت آیت‌الله العظمی بهجت (ره) بود که توسط پسر این مرجع تقلید فقید در مراسم سالگرد حضرت آیت‌الله بهجت (ره) در مسجد صاحب الزمان (عج) ورامین بازگو شد.

 

 

ایمان بیاورید

هنگامی که فرانسوا میتران در سال ۱۹۸۱میلادی زمام امور فرانسه را بر عهده گرفت، از مصر تقاضا شد تا جسد مومیایی شده فرعون برای برخی آزمایش‌ها و تحقیقات به فرانسه منتقل شود.
هنگامی که هواپیمای حامل بزرگترین طاغوت تاریخ در فرانسه به زمین نشست، بسیاری از مسئولین کشور فرانسه و از جمله رئیس دولت و وزرایش در فرودگاه حاضر شده و از جسد طاغوت استقبال کردند.
پس از اتمام مراسم، جسد فرعون به مکانی با شرایط خاص در مرکز آثار فرانسه انتقال داده شد تا بزرگترین دانشمندان باستان‌شناس به همراه بهترین جراحان و کالبدشکافان فرانسه، آزمایشات خود را بر روی این جسد و کشف اسرار متعلق به آن شروع کنند.
رئیس این گروه تحقیق و ترمیم جسد یکی از بزرگترین دانشمندان فرانسه بنام پروفسور موریس بوکای بود که برخلاف سایرین که قصد ترمیم جسد را داشتند او در صدد کشف راز و چگونگی مرگ این فرعون بود.
تحقیقات پروفسور بوکای همچنان ادامه داشت تا اینکه در ساعات پایانی شب، نتایج نهایی ظاهر شد؛ بقایای نمکی که پس از ساعتها تحقیق بر جسد فرعون کشف شد دال بر این بود که او در دریا غرق شده و مرده است و پس از خارج کردن جسد او از دریا برای حفظ جسد، آن را مومیایی کرده‌اند. اما مسئله‌ی غریب و آنچه باعث تعجب بیش از حد پروفسور بوکای شده بود این مسئله بود که چگونه این جسد سالم‌تر از سایر اجساد باقی مانده، درحالی که این جسد از دریا بیرون کشیده شده است.
پروفسور موریس بوکای در حال آماده کردن گزارش نهایی در مورد کشف جدید (مرگ فرعون بوسیله غرق شدن در دریا و مومیایی جسد او بلافاصله پس از بیرون کشیدن از دریا) بود که یکی از حضار در گوشی به یادآور شد که برای انتشار نتیجه تحقیق عجله نکند، چرا که نتیجه تحقیق کاملا مطابق با نظر مسلمانان در مورد غرق شدن فرعون است.
ولی موریس بوکای بشدت این خبر را رد کرده و آن را بعید دانست. او بر این عقیده بود که رسیدن به چنین نتیجه ی بزرگی ممکن نیست مگر با پیشرفت علم و با استفاده از امکانات دقیق و پیشرفته کامپیوتری.
در جواب او یکی از حضار بیان کرد که قرآنی که مسلمانان به آن ایمان دارند قصه غرق شدن فرعون و سالم ماندن جثه‌ی او بعد از مرگ را خبر داده است.
حیرت و سردرگمی پروفسور دوچندان شد و از خود سوال می‌کرد که چگونه این امر ممکن است با توجه به اینکه این مومیایی در سال ۱۸۹۸میلادیکشفشده است، در حالی که قرآن مسلمانان قبل از ۱۴۰۰ سال پیدا شده است؟
چگونه با عقل جور در می آید در حالی که نه عرب و نه هیچ انسان دیگری از مومیایی شدن فراعنه توسط مصریان قدیم آگاهی نداشته و زمان زیادی از کشف این مسئله نمیگذرد؟
موریس بوکای تمام شب به جسد مومیایی شده زل زده بود و در مورد سخن دوستش فکر می‌‌کرد که چگونه قرآن مسلمانان درمورد نجات جسد بعد از غرق سخن می‌گوید در حالی‌که کتاب مقدس آنها از غرق شدن فرعون در هنگام دنبال کردن موسی سخن میگوید اما از نجات جسد هیچ سخنی بمیان نمی‌آورد و با خود می‌گفت آیا امکان دارد این مومیایی همان فرعونی باشد که موسی را دنبال میکرد؟
و آیا ممکن است که حضرت محمد هزار سال قبل از این قضیه خبر داشته است؟ او در همان شب تورات و انجیل را بررسی کرد اما هیچ ذکری از نجات جسد فرعون به میان نیاورده بودند.
پس از اتمام تحقیق و ترمیم جسد فرعون، آن را به مصر باز گرداندند ولی موریس بوکای خاطرش آرام نگرفت تا اینکه تصمیم گرفت به کشورهای اسلامی سفر کند تا از صحت خبر در مورد ذکر نجات جسد فرعون توسط قرآن اطمینان حاصل نماید.
یکی از مسلمانان قرآن را باز کرد و این آیه را برای او تلاوت نمود :
{فَالْیَوْمَ نُنَجِّیکَ بِبَدَنِکَ لِتَکُونَ لِمَنْ خَلْفَکَ آیَةً وَإِنَّ کَثِیراً مِنَ النَّاسِ عَنْ آیَاتِنَا لَغَافِلُونَ} [یونس:۹۲]
ما امروز پیکرت را [از آب‏] نجات می‌دهیم تا عبرت آیندگان شوى، و همانا بسیارى از مردم از آیت‏هاى ما بى‏خبرند این آیه او را بسیار تحت تآثیر قرار داد و لرزه بر اندام او انداخت و با صدای بلند فریاد زد: “من به اسلام داخل شدم و به این قرآن ایمان آوردم.”
موریس بوکای با تغییرات بسیاری در فکر و اندیشه و آیین به فرانسه بازگشت و دهها سال در مورد تطابق حقائق علمی کشف شده در عصر جدید با آیه های قرآن تحقیق کرد و حتی یک مورد از آیات قرآن را نیافت که با حقایق ثابت علمی تناقض داشته باشد.
و بر ایمان او به کلام الله جل جلاله افزوده شد (لا یأتیه الباطل من بین یدیه ولا من خلفه تنزیل من حکیم حمید).
حاصل تلاش سالها تحقیق این دانشمند فرانسوی کتاب “قرآن و تورات و انجیل و علم بررسی کتب مقدس در پرتو علوم جدید” بود.

بعضی از ما مردم اینجوریم


-اکثر ما آدم ها تخیل را به تفکر ترجیح می دهیم.
-اکثر مردم ما در هر شرایطی منافع شخصی خود را به منافع ملی ترجیح می دهیم.
-با طناب مفت حاضریم خود را دار بزنیم.
-به بدبینی بیش از خوش بینی تمایل داریم.
-بیشتر نواقص را می بینیم اما در رفع انها هیچ اقدامی نمی کنیم.
-در هر کاری اظهار فضل می کنیم ولی از گفتن نمی دانم شرم داریم.
-کلمه من را بیش از ما به کار می بریم.
-غالبا مهارت را به دانش ترجیح می دهیم.
-بیشتر در گذشته به سر می بریم تا جایی که اینده را فراموش می کنیم.
-از دوراندیشی و برنامه ریزی عاجزیم و غالبا دچار روزمرگی و حل بحران هستیم.
-عقب افتادگی مان را به گردن دیگران و توطئه انها می اندازیم،ولی برای جبران ان قدمی بر نمی داریم.
-دائما دیگران را نصیحت می کنیم،ولی خودمان هرگز به انها عمل نمی کنیم.
-همیشه اخرین تصمیم را در دقیقه  می گیریم..
-هنگامی که به هدف مان نمی رسیم،ان را به حساب سرنوشت و قسمت و بد بیاری می گذاریم،ولی هرگز به تجزیه تحلیل علل ان نمی پردازیم..
-همیشه برای ما مرغ همسایه غاز است.
-به هیچ وجه انتقاد پذیر نیستیم و فکر می کنیم که کسی که عیب ما را می گوید بدخواه ماست.
-چشم دیدن افراد برتر از خودمان را نداریم.
-به هنگام مدیریت در یک سازمان زور را به درایت ترجیح می دهیم.
-وقتی پای استدلالمان می لنگد با فریاد می خواهیم طرف مقابل را قانع کنیم.
-در غالب خانواده ها فرزندان باید از والدین حساب ببرند،به جای اینکه به انها احترام بگذارند.
-اعتقاد داریم که گربه را باید در حجله کشت.
-اکثرا رابطه را به ضابطه ترجیح می دهیم.
-تنبیه برایمان راحت تر از تشویق است.
-غالبا افراد چاپلوس موقعیت بهتری دارند.
-اول ساختمان را می سازیم بعد برای لوله کشی،کابل کشی و غیره صد ها جای ان را خراب می کنیم.
-وعده دادن و عمل نکردن به ان یک عادت عمومی برای همه ما شده است.
-قبل از قضاوت کردن نمی اندیشیم و بعد از ان حتی خود را سرزنش هم نمی کنیم.
-شانس و سرنوشت را برتر از اراده و خواست خود می دانیم.

 

موفقیت


دکتر داستان ما انسان کاملاً متفاوتی بود. او می خواست یک زندگی "معمولی" داشته باشد. در هیچ امتحانی قصد نداشت رتبه ی اول را کسب کند. هنگامی که همکلاسی هایش کل شب مشغول حفظ کتاب و جزوه بودند، یا در حال جا کردن خود در دل اساتید برای گرفتن نمره ای بالاتر، او تنها 2 یا 3 ساعت مطالعه می کرد و سپس بدون هیچ استرسی به خواب عمیقی فرو می رفت و عقیده داشت که نمی تواند برای چند نمره اضافی خواب خود را "فدا" کند. همکلاسی هایش "ساده زیستی و معمولی" بودن او را مورد تمسخر می گرفتند و او را "احمق" می نامیدند، اما دکتر راضی و خوشحال بود. با نمره ای متوسط MBBS (پزشکی عمومی در کشورهای هند و پاکستان) خود را گرفت.تمام همکلاسی هایش بعد از اخذ مدرک پزشکی عمومی، تلاش خود را چند برابر کردند تا بتوانند تخصص خود را بگیرند و جزء بهترین های جامعه باشند ولی دکتر تصمیم گرفت درس خواندن را متوقف کند و در یک بیمارستان کوچک به عنوان دکتر شیفت شروع به کار کرد. دوستان او بعد از کار در شیفت صبح به کلینیک های خصوصی می رفتند و ناهار خود را با عجله به اتمام می رساندند تا مریض های بیشتری را ویزیت نمایند و شبها نیز مشغول خواندن جزوه های تخصصی خود بودند. اما دکتر بعد از برگشت از بیمارستان با آرامش کامل ناهار می خورد، کمی استراحت می کرد و عصر هنگام به پیاده روی می رفت، تلویزیون نگاه می کرد، کتاب می خواند، موسیقی گوش می کرد، به دیدن دوستان و آشنایان خود می رفت، و اگر مریضی به در خانه او مراجعه می کرد بدون هیچ شکایتی به صورت رایگان او را معالجه می کرد. او به فکر افزایش درآمد خود نبود و با همان حقوق اندک تلاش می کرد از زندگی لذت ببرد. خانه ی کوچی کرایه کرد، کولر گازی هم وصل نکرد. یخچال کوچکی برای آشپزخانه ی کوچکش خرید و با موتور به سرکار رفت. 


در این هنگام پدر و مادرش از او خواستند ازدواج کند. دکتر در این باره نیز "معمولی" رفتار کرد. هنگامی که تمامی دوستانش به دنبال زیباترین، پولدارترین و خانواده دارترین دختران می گشتند، دکتر با دختری معمولی از خانواده ای ساده و متوسط ازدواج نمود. با هم به خانه ی کوچک خود رفتند و با شادی به زندگی ادامه دادند. بعد از چند سالی بچه ها هم وارد زندگی دکتر شدند. بچه هایی بسیار عادی. دکتر به جای ثبت نام بچه های خود در گرانترین مدارس خصوصی، آن ها را در مدرسه ی دولتی محله خود ثبت نام کرد. دکتر هیچگاه از آنها نمی خواست که شاگرد اول مدرسه شوند و به آنها فهماند که درس خود را در حد نیاز فرا گیرند و قبول شوند. بچه ها هم با نمرهای متوسط کلاس ها را قبول می شدند و از شیوه زندگی خود لذت می بردند. از مدرسه برمی گشتند، در کنار پدر و مادر خود ناهار می خوردند، کمی استراحت می کردند، سپس درس می خواندند، عصر هم بازی می کردند و شب قبل از خواب به همراه پدر خود به پیاده روی می رفتند. اما زندگی دکتر اینگونه به پایان نرسید. پیچ کوچکی در جاده ی زندگی دکتر به وجود آمد. تصمیم گرفت از کشورش خارج شود و به کشور دیگری مهاجرت کند. دوستان دکتر هم در تلاش بودند تا مهاجرت کنند و در کشورهای جهان اول به بهترین ها برسند. لذا روزها را در صفهای بلند سفارتخانه های آمریکا، بریتانیا و استرالیا می گذراندند و مدام به دنبال آشنایی بودند تا چند روز زودتر از بقیه به آرزوهایشان برسند. اما دکتر کشوری بسیار " معمولی" را انتخاب نمود که هیچگونه صفی در سفارتخانه های آن وجود نداشت. او به کشور مالدیو رفت و در بیمارستانی مشغول به کار شد. خانه ی ساده ای کرایه کرد و همسر و بچه هایش را به آنجا برد. دوچرخه ای برای خود و بچه هایش خرید و بعد از اتمار کار به همراه خانواده از مناظر زیبای مالدیو لذت می بردند. آخر هفته ها به مسافرت می رفتند و دوستان فراوانی پیدا کردند. تا اینکه دکتر روزی اطلاعیه ای در روزنامه دید که در آن سازمان بهداشت جهانی (WHO) از چند دکتر عمومی، بدون مدرک تخصص و با تجربه چند ساله خواسته بود تا به یکی از روستاهای دور افتاده در استرالیا رفته و در بیمارستانی مشغول به کار شوند. دکتر برای این شغل اقدام نمود و به استرالیا مهاجرت کرد.
 

 


دولت خانه ای در روستا به او داد و او در بیمارستان مشغول به کار شد. بعد از چند سال به خاطر حسن برخورد و حس نوع دوستی و پشتکارش به ریاست بیمارستان رسید. دولت 2000 متر زمین زراعی به او اختصاص داد و دکتر نیز به کمک فرزندان معمولی خود آنجا را به مزرعه ای آباد تبدیل نمود. در حال حاضر او در خانه ای با 5000 متر مربع مساحت زندگی می کند و جگوار خود را در کنار پورشه ی همسرش در پارکینگ اختصاصیشان نگه می داردو بچه ها و همسر معمولی او در کنارش هستند.می خواهم بگویم علاوه بر بهترین شدن، شاگرد اول شدن، پولدارترین شدن، راه دیگری هم در زندگی وجود دارد. راه "اعتدال" و "معمولی" بودن. این همان راهی است که تمام شادی در آن وجود دارد. اما ما راه بهترین ها را انتخاب می کنیم و در این راه آنقدر با سرعت می رویم که شادیهای زندگی را یکی پس از دیگری جا می گذاریم و در آخر راه تنها می مانیم، بدون شادی و لذت.کاش ما هم شاد بودن و لذت بردن از زندگی را بر موفقیت و بهترین شدن ترجیح دهیم.
 

کاش ما هم "معمولی" باشیم

 

قدر بدانید

 
ابتدا شدیداً سعی داشتم تا دبیرستان را تمام کنم و سپس دانشکده را شروع کنم، سپس به شدت سعی داشتم تا دانشگاه را تمام کرده و وارد بازار کار شوم، بعد تمام تلاشم این بود که ازدواج کنم و صاحب فرزند شوم، سپس تمام سعی و تلاشم را برای فرزندانم بکار بردم تا آنها را تا حد مناسبی پرورش دهم، سپس می تونستم به کار برگردم، اما برای بازنشستگی تلاش کردم، اما اکنون که در حال مرگ هستم، ناگهان فهمیده ام که فراموش کرده بودم زندگی کنم
لطفا اجازه ندهید این اتفاق برای شما هم تکرار شود.
قدردان موقعیت فعلی خود باشید و از هر روز خود لذت ببرید.
برای به دست آوردن پول، سلامتی خود را از دست می دهیم
سپس برای بازیابی مجدد سلامتی مان پول مان را از دست می دهیم
گونه ای زندگی می کنیم که گویا هرگز نخواهیم مرد
و گونه ای می میریم که گویا هرگز زندگی نکرده ایم

خاطره ایی از استاد شفیعی کدکنی

  چند روزی به آمدن عيد مانده بود. بیشتر بچه ها غایب بودند، یا اکثرا" رفته بودند به شهرها و شهرستان های خودشان یا گرفتار کارهای عید بودند اما استاد ما بدون هیچ تاخیری آمد سر کلاس و شروع کرد به درس دادن.

استاد خشک و مقرراتی ما خود مزیدی شده بر دشواری "صدرا".

بالاخره کلاس رو به پایان بود که یکی از بچه ها خیلی آرام گفت: استاد آخره سالی دیگه بسه!

استاد هم دستی به سر تهی از موی خود کشید! و عینکش را از روی چشمانش برداشت و همین طور که آن را می گذاشت روی میز، خودش هم برای اولین بار روی صندلی جا گرفت.

استاد 50 ساله‌مان با آن كت قهوه‌اي سوخته‌اي كه به تن داشت، گفت: حالا که تونستید من رو از درس دادن بندازید بذارید خاطره ای رو براتون تعریف کنم.

"من حدودا 21 یا 22 سالم بود، مشهد زندگی می کردیم، پدر و مادرم کشاورز بودند با دست های چروک خورده و آفتاب سوخته، دست هایی که هر وقت اون ها رو می دیدم دلم می خواست ببوسمشان، بویشان کنم، کاری که هیچ وقت اجازه آن را به خود ندادم با پدرم بکنم اما دستان مادرم را همیشه خیلی آرام مثل "ماش پلو" که شب عید به شب عید می خوردیم بو می کردم و در آخر بر لبانم می گذاشتم.

استادمان حالا قدری هم با بغض کلماتش را جمله می کند: نمی دونم بچه ها شما هم به این پی بردید که هر پدر و مادری بوی خاص خودشان را دارند یا نه؟ ولی من بوی مادرم را همیشه زمانی که نبود و دلتنگش می شدم از چادر کهنه سفیدی که گل های قرمز ریز روی آن ها نقش بسته بود حس می کردم، چادر را جلوی دهان و بینی‌ام می گرفتم و چند دقیقه با آن نفس می کشیدم...

اما نسبت به پدرم؛ مثل تمام پدرها؛ هیچ وقت اجازه ابراز احساسات پیدا نکردم جز یک بار، آن هم نه به صورت مستقیم.

نزدیکی های عید بود، من تازه معلم شده بودم و اولین حقوقم را هم گرفته بودم، صبح بود، رفتم آب انبار تا برای شستن ظروف صبحانه آب بیارم.

از پله ها بالا می آمدم که صدای خفیف هق، هق مردانه ای را شنیدم، از هر پله ای که بالا می آمدم صدا را بلندتر می شنیدم...استاد حالا خودش هم گریه می کند...

پدرم بود، مادر هم آرامش می کرد، می گفت آقا! خدا بزرگ است، خدا نمیذاره ما پیش بچه ها کوچیک بشیم، فوقش به بچه ها عیدی نمی دیم، قرآن خدا که غلط نمی شه اما بابام گفت: خانم نوه هامون تو تهران بزرگ شدند و از ما انتظار دارند، نباید فکر کنند که ما ...

حالا دیگه ماجرا روشن تر از این بود که بخواهم دلیل گریه های بابام رو از مادرم بپرسم، دست کردم توی جیبم، 100 تومان بود، کل پولی که از مدرسه گرفته بودم، گذاشتم روی گیوه های پدرم و خم شدم و گیوه های پر از خاک و خلی که هر روز در زمین زراعی، همراه بابا بود بوسیدم.

آن سال همه خواهر و برادرام ازتهران آمدند مشهد، با بچه های قد و نیم قد که هر کدام به راحتی "عمو" و "دایی" نثارم می کردند.

بابا به هرکدام از بچه ها و نوه ها 10 تومان عیدی داد، 10 تومان ماند که آن را هم به عنوان عیدی داد به مامان.

اولین روز بعد از تعطیلات بود، چهاردهم، که رفتم سر کلاس.

بعد از کلاس آقای مدیر با کروات نویی که به خودش آویزان کرده بود گفت که کارم دارد و باید بروم اتاقش، رفتم، بسته ای از کشوی میز خاکستری رنگ زوار درفته گوشه اتاقش درآورد و داد به من.

گفتم: این چیه؟

"باز کن می فهمی"

باز کردم، 900 تومان پول نقد بود!
این برای چیه؟

"از مرکز اومده؛ در این چند ماه که اینجا بودی بچه ها رشد خوبی داشتند برای همین من از مرکز خواستم تشویقت کنند."

راستش نمی دونستم که این چه معنی می تونه داشته باشه، فقط در اون موقع ناخودآگاه به آقای مدیر گفتم این باید 1000 تومان باشه نه 900 تومان!

مدیر گفت از کجا می دونی؟ کسی بهت گفته؟ گفتم: نه، فقط حدس می زنم، همین.

راستش مدیر نمی دونست بخنده یا از این پررویی من عصبانی بشه اما در هر صورت گفت از مرکز استعلام می‌گیرد و خبرش را به من می دهد.

روز بعد تا رفتم اتاق معلمان تا آماده بشم برای کلاس، آقای مدیر خودش را به من رساند و گفت: من دیروز به محض رفتنت استعلام کردم، درست گفتی، هزار تومان بوده نه نهصد تومان، اون کسی که بسته رو آورده صد تومانش را کِش رفته بود که خودم رفتم ازش گرفتم اما برای دادنش یه شرط دارم...

"چه شرطی؟"

بگو ببینم از کجا می دونستی؟ نگو حدس زدم که خنده دار است.

***
استاد کمی به برق چشمان بچه ها که مشتاقانه می خواستند جواب این سوال آقای مدیر را بشنوند، نگاه کرد و دسته طلایی عینکش را گرفت و آن را پشت گوشش جا داد و گفت: "به آقای مدیر گفتم هیچ شنیدی که خدا 10 برابر عمل نیکوکاران به آن ها پاداش می دهد؟"
 

www.sohagroup.com

فقر و ثروت

دکتر سینگر در حالی که در خیابون شماره 5 نیویورک قدم می زنه (یکی از مناطق اعيان نشين نيويورك) می رسه به یه کفش فروشی. پشت ویترین کفش فروشی تعدادی کفش می بینه که قیمت هر کدومشون از مبلغ اجاره خونه ی یک فرد عادی آمریکایی بیشتره.

دکتر سینگر می گه: سی سال پیش یه مقاله نوشتم که در اون مقاله یک سوال ساده مطرح کرده بودم: تصور کنین دارین از کنار یه برکه رد می شید و عمق آب برکه تا زانو یا کمر شماست. در همین حین متوجه می شید که بچه ای در آب برکه در حال دست و پا زدن و غرق شدن هست. شما به اطراف نگاه می کنید و متوجه می شید که پدر و مادر بچه یا هیچ کس دیگری برای نجاتش حضور نداره و فقط شما هستین که می تونین جون این بچه رو نجات بدین.
البته برای نجات دادن بچه هیچ خطری شما رو تهدید نمی کنه. تنها مشکل شما اینه که یه جفت کفش بسیار ارزش مند پاتون هست (با اشاره به کفش های پشت ویترین). و اگر اقدام به نجات بچه بکنید، کفشتون از بین می ره .سینگر می گه: "خوب، واضحه هر موقع این مثال رو برای مردم می زنم، همه بلافاصله می گن: اینجا دیگه کفش ها مهم نیست. وظیفه ی هر کسی هست که این بچه رو نجات بده. این واضحه"
و من در جواب می گم: بسیار خوب، با شما موافقم. بیاین یک لحظه بیشتر فکر کنیم؛ در دنیای امروز، می دونین که اگر به قیمت این کفش ها (پشت ویترین) به سازمان های جهانی حمایت از فقرا کمک کنین، و یا حتی خودتون مبلغ رو به دست یک کودک فقیر برسونین، می تونین جون یک یا چند بچه رو نجات بدین. همون طور که می دونین سالیانه هزاران کودک به دلیل مشکلات پیش پا افتاده مثل نداشتن آب آشامیدنی جون خودشون رو از دست می دن. به جای خریدن این کفش شما می تونین جون یک بچه رو نجات بدین و دکتر سینگر ادامه می ده: و به همین دلیل من دوست دارم در خیابون شماره 5 نیویورک قدم بزنم و در مورد فلسفه اخلاق فکر کنم

دوستان پاک

چند سال پيش در جريان بازي هاي پارالمپيك (المپيك معلولين)
در شهر سياتل آمريكا 9 نفر از شركت كنندگان دو100متر
پشت خط آغاز مسابقه قرار گرفتند.
همه اين 9 نفر افرادي بودند
كه ما آنها را عقب مانده ذهني و جسمي مي خوانيم
.
آنها با شنيدن صداي تپانچه حركت كردند.
بديهي است كه آنها هرگز قادر به دويدن با سرعت نبودند
و حتي نمي توانستند به سرعت قدم بردارند
بلكه هر يك به نوبه خود با تلاش فراوان مي كوشيد
تا مسير مسابقه را طي كرده و برنده مدال پارالمپيك شود
ناگهان در بين راه مچ پاي يكي از شركت كنندگان پيچ خورد .
اين دختر يكي دو تا غلت روي زمين خورد و به گريه افتاد
هشت نفر ديگر صداي گريه او را شنيدند ،
آنها ايستادند،
سپس همه به عقب بازگشتند
و به طرف او رفتند يكي از آنها كه مبتلا به سندروم داون(عقب ماندگي شديد جسمي و رواني) بود،
خم شد و دختر گريان را بوسيد و گفت : اين دردت رو تسكين ميده .
سپس هر 9 نفر بازو در بازوي هم انداختند
و خود را قدم زنان به خط پايان رساندند.
در واقع همه آنها اول شدند. تمام جمعيت ورزشگاه به پا خواستند
و 10 دقيقه براي آنها كف زدند

چرا مادرمان را دوست داریم؟


چون ما را با درد به دنيا می‌آورد و بلافاصله با لبخند می‌پذیرد

چون شیرشیشه را قبل از اينكه توی حلق ما  بريزند ، پشت دستشان می‌ریزند

چون وقتی تب می‌کنیم، آن‌ها هم عرق می‌ریزند

و وقتی پدرمان ما را به خاطر لگد زدن به مادر کتک می‌زند، با پدر دعوا می‌کنند

چون وقتی در قابلمه غذا را برمی دارند، یک بخاری بلند می شود که آدم دلش می خواهد غذا را با قابلمه اش بخورد

چون وقتي تازه ساعت يازده شب يادمان مي افتد كه فلان كار را كه بايد فردا در مدرسه تحويل دهيم يادمان رفته،بعد از يك تشر خودش هم پابه پايمان زحمت ميكشد كه همان نصف شبي تمامش كنيم

چون وسط سریال‌های ملودرام گریه می‌کنند

چون بعد از گرفتن هدیه روز مادر، تمام فکر و ذکرش این است که مبادا فروشندگان بی انصاف سر طفل معصومش را کلاه گذاشته باشند

چون شبهای امتحان و کنکور پابه ‌پای ما کم می‌خوابد اما کسی نیست که برایش قهوه بیاورد و میوه پوست بکند

به خاطر اینکه موقع سربازی رفتن ما، گریه می‌کند و نذر می کند و پوتین‌هایمان را در هر مرخصی واکس می‌زند


چون وقتی که موقع مریضیش یک لیوان آب به دستش می دهیم یک طوری تشکر می کند که واقعا باور می‌کنیم شاخ قول شکانده‌ایم

چون موقع مطالعه عینک می‌زند و پنج دقيقۀ بعد در حاليكه عينكش به چشمش است ميپرسد:اين عينك منو نديدين؟

چون هیچوقت یادشان نمی‌رود که از کدام غذا بدمان می‌آید و عاشق كدام غذاييم ،حتی وقتی که روی تخت بیمارستانند و قرار است ناهار را با هم بخوریم
چون همانجا هم تمام فکر و ذکرشان این است كه واي بچم خسته شد بسكه مريض داري كرد

و چون هروقت باهاش بد حرف ميزنيم و دلش رو براي هزارمين بار ميشكنيم، چند روز بعد همه رو از دلش ميريزه بيرون و خودش رو گول ميزنه كه :‌بخشش از بزرگانه

چون مادرند!

 که مادر تنها کسی است که میتوانی تمام فریادهایت را بر سرش بکشی و مطمئن باشی که هرگز انتقام نمی گیرد

هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد

در سایت جف بریجز‌-هنرپیشه مشهور هالیوود- که سال ۲۰۰۹ برای بازی در  فیلم Crazy Heart برنده اسکار شد، حکایتی جالب نقل شده است، که با هم می‌خوانیم:
یکی از صبح‌های سرد ماه ژانویه در سال ۲۰۰۷، مردی در متروی واشنگتن، ویولن می نواخت. او به مدت ۴۵ دقیقه، ۶ قطعه از باخ را نواخت.
در این مدت، تقریبا دو هزار نفر وارد ایستگاه شدند، بیشتر آنها سر کارشان می‌رفتند. بعد از سه دقیقه یک مرد میانسال، متوجه نواخته شدن موسیقی شد. او سرعت حرکتش را کم کرد و چند ثانیه ایستاد، سپس عجله کرد تا دیرش نشود.
۴ دقیقه بعد:
ویولنیست، نخستین دلارش را دریافت کرد. یک زن پول را در کلاه انداخت و بدون توقف به حرکت خود ادامه داد.
۵ دقیقه بعد:
مرد جوانی به دیوار تکیه داد و به او گوش داد، سپس به ساعتش نگاه کرد و رفت.
۱۰ دقیقه بعد:
پسربچه سه‌ساله‌ای که در حالی که مادرش با عجله دستش را می‌کشید، ایستاد. ولی مادرش دستش را محکم کشید و او را همراه برد. پسربچه در حالی که دور می‌شد، به عقب نگاه می‌کرد و ویولنیست را می‌دید. چند بچه دیگر هم کار مشابهی کردند، اما همه پدرها و مادرها بچه‌ها را مجبور کردند که نایستند و سریع با آنها بروند.
 
۴۵ دقیقه بعد:
نوازنده بی‌توقف می‌نواخت. تنها شش نفر مدت کوتاهی ایستادند و گوش کردند. بیست نفر پول دادند، ولی به مسیر خود بدون توقف ادامه داند. ویولینست، در مجموع ۳۲ دلار کاسب شد.
یک ساعت بعد:
مرد، نواختن موسیقی را قطع کرد. هیچ کس متوجه قطع موسیقی نشد.
بله. هیچ کس این نوازنده را نمی‌شناخت و نمی‌دانست که او «جاشوآ بل» است، یکی از بزرگ‌ترین موسیقی‌دان‌های دنیا. او یکی از بهترین و پیچیده‌ترین قطعات موسیقی را که تا حال نوشته شده، با ویولن‌اش که ۳٫۵ میلیون دلار می‌ارزید، نواخته بود. تنها دو روز قبل، جاشوآ بل در بوستون کنسترتی داشت که قیمت هر بلیط ورودی‌اش به طور متوسط ۱۰۰ دلار بود.
داستان واقعی
این یک داستان واقعی است. واشنگتن پست در جریان یک آزمایش اجتماعی با موضوع ادراک، سلیقه و ترجیحات مردم، ترتیبی داده بود که جاشوآ بل به صورت ناشناس در ایستگاه مترو بنوازد.
سؤالاتی که بعد از خواندن این حکایت در ذهن ایجاد می‌شوند:
در یک محیط معمولی در یک ساعت نامناسب، آیا ما متوجه زیبایی می‌شویم؟
آیا برای  قدردانی و لذت بردن از این زیبایی توقف می‌کنیم؟
آیا ما می توانیم نبوغ و استعداد را  در یک بافت غیرمنتظره،  کشف کنیم؟
نتیجه‌ای که از این داستان گرفته می‌شود:
اگر ما یک لحظه وقت برای ایستادن و گوش فرا دادن به یکی از بهترین موسیقی‌دان‌های دنیا که در حال نواختن یکی از بهترین موسیقی‌های نوشته شده با یکی از بهترین سازهای دنیاست، نداریم، …
پس:
از چند چیز خوب دیگر در زندگی‌مان غفلت می‌کنیم؟

50 قاعده مختصر و مفيد درخبر نويسي

اصل اول از اصول بين المللي اخلاق حرفه اي خبرنويسي :‌مردم حق دارند از طريق اطلاعات دقيق و جامع به تصويري عيني از واقعيت دست يابند و آراي خود را آزادانه ازطريق رسانه هاي گوناگون فرهنگ وارتباطات بيان کنند آنجه ازتاريخ برمي آيد اين است که اولين روزنامه هاي خبري توسط ژوليوس سزار منتشر شده واز آن زمان تاکنون نياز بشر به خبر وتلاش آدمي براي آگاهي از تازه ترين ، مهمترين و جالب ترين رويدادهاي جهاني ارزش روز افزوني به خبر و خبررسانان داده است دراين مقاله سعي شده است به نکاتي مختصر و مفيد درخبرنويسي که مورد استفاده فعالان عرصه خبري قرار مي گيرد اشاره شود اميد است موردتوجه علاقه مندان قرار گيرد .

تعريف خبر :

تعاريف متعددي براي خبر بيان شده است که دراينجا فقط به دومورد آن اشاره مي شود

الف ) خبر اعلام و بيان وقايع جالب زندگي اجتماعي ونقل عقايد و افکار عمومي است.

ب) خبر گزارش ساده ، خالص ، مناسب ؛ دقيق وخلاصه رويدادها ، گفته ها و انديشه ها است

عناصر شش گانه خبر : که کي کجا چه چرا چگونه

يک خبر درست بايد داراي عنصرهاي شش گانه فوق الذکرباشد و بايد دقت کرد که مخاطب بتواند پاسخ به اين پرسشها را خود بيابد.

که : نشان دهنده انسانها ، جانوران ؛، سازمانها و يا چيزهايي است که در رويداد حضور و يادخالت دارند و يا رويداد به گونه اي باآنان در ارتباط است .

کي : نشان دهنده زمان وهنگام رويداد است

کجا : نشاندهنده مکان رويداد است که علاوه بر موقعيت محل بايد فاصله آن را با نقاط مهم ديگر ( مرکز استان ، مرکز کشور و ...) بيان کند.

چه : نشاندهنده مووضع آنچه که رويداد را تشکيل مي دهد است.

چرا : نشاندهنده انگيزه است که پديد آورنده رويداد مي باشد.

چگونه :نشاندهنده چگونگي رويداد است و ترتيب و کيفيت آن را مشخص مي کحند نکته مهم اين که بايد درمتن خبر درباره عناصر خبري نهفته درخبر توضيخ مناسب و شايسته راداد و درصورتي که يکي ازعنصرهاي خبر مورد ترديد و يا ابهام باشد اين کمبود رادرخبر بيان کرد.

ارزشهاي خبري : عبارتند از دربرگيري (‌جامعيت ) ، شهرت ، تضاد ؛ استثنا ، تنوع ( تعداد ومقدار ) ، مجاورت و تازگي

الف )‌اصول خبر نويسي :

1- مفاهيم اساسي خبر نويسي عبارتند از درستي ، روشني و جامعيت خبر

2- خبر بايد درست ، کامل ، ساده ، روان و به زبان مردم عامي و درجمله هاي کوتاه نوشته شود.

3- خبر بايد فاقد واژه ها و عبارتهاي دشوار ودور از ذهن باشد.

4- خبر بايد بيشترين اطلاعات رادرکوتاه ترين متن ارايه کند تاعلاقه مندان درکمترين فرصت بيشترين بهره را ازآن ببرند.

5- خبر بايد به گونه اي تنظيم شود که بخشهاي مختلف آن (تيتر و ليد ومتن )‌با يکديگر هماهنگي وتطابق لازم راداشته باشند.

6- خبر بايد اطلاعات مورد نياز خوانندگان را دربرداشته باشد

7- درخبرنبايد پاراگراف ها را با يک عبارت تکراري اغاز کرد

8- به هنگام به کاربردنام افراد ، سازمانها درخبر آنچه مهم است آگاهي مخاطب از مقام و مليت و جنسبت فرد است و دانستن نام و نام خانوادگي براي مخاطب ارجحيت ندارد و براي آنکه شناسايي بخوبي صورت گيرد بايد در بار اول بتتريب به نام ونام خانوادگي مقام اجتماعي و نام کامل سازمان اشاره شود ودر پاراگرافهاي بعدي باتوجه به متن خبر از مشخصات بعدي استفاده کرد.

9- درخبر بايد از کاربرد عنوانهاي تحصيلي ( دکتر ، مهندس ) عنوانهاي آداب منشانه ( آقا ، خانم ،‌تيمسار ،‌جناب ) خودداري شود.

10-براي تهيه ونگارش يک خبر خوب وکامل تکيه برحافظه کافي نيست بلکه از آغاز تاپايان تهيه گزارش بايد يادداشت برداري شود و پس از دوباره خواني ،‌تکميل واصلاح متن ، خبر بصورت دقيق تنظيم گردد.

11-براي تهيه خبرهاي کامل ، جامع و تازه بايد همواره بامردم درتماس بود و نيازهاي جامعه را شناخت

12-همواره پس از تنظيم خبر بايد دوباره خواني خبر صورت گيرد تاهرگونه ابخام احتمالي رفع شده و ازجامع و کامل بودن و صحيح بودن خبر اطمينان حاصل شود.

13- نويسنده خبر بايد به دستور زبان و آيين نگارش فارسي مسلط و به فرهنگ غني ايراني و اسلامي جامعه آشنايي کامل داشته باشد.

14-براي موفقيت درعرصه خبر نويسي نويسنده خبر بايد آگاهي هاي سياسي ، فرهنگي ، اجتماعي ، اقتصادي و ديني خود را افزايش دهد.

15- توجه به تازگي واهميت سرعت درتهيه خبر و از ضروريات حرفه خبرنگاري است ولي بهانه سرعت درکار توجيه مناسبي براي بي دقتي درنگارش خبر نيست

16- مشاهده غلط املايي و انشايي درخبرنويسي به هيچ وجه پذيرفتني نيست.

17- نامهاي خارجي ، نامهاي خاصر ، عبارات علمي ونقل قول از ديگران رادرمتن خبر بايداخل گيومه نوشت

18- درنگارش نامهاي خاص وعام بويژه اسامي خارجي دقت درنگارش شرط لازم ويکسان نويسي نامها شرط کافي است.

19-خبرهاي جالب ازرويدادهايي که به نظر ديگران عادي وکم ارزش مي آيند به وجود مي آيد

20- هرچه اهميت موضوع خبر بيشتر وهرانداه علاقه متقاضيان براي آ"اهي ازخبر بيشتر باشد بايد خبر را مشروح تر نوشت.

21- خبر نادرست به جاي پاسخ گويي به نياز متقاضيان چند پرسش جديد را مطرح کرده وآنها را نيز بي پاسخ مي گذارد

22-رفتار شايسته و منطقي وآراستگي ظاهري هنگام تهيه خبر تاثير بسياري بر روي منبع خبر دارد.

23-فرد حقيقي و يا حقوقي که خبر از او سرچشمه مي گيرد را منبع خبر مي گويند.

24- تاحد امکان درخبر بايد به نقل قول مستقيم پرداخت و بايد تلاش کرد تاانتقال مفهوم پيام و مطلب برمنبع خبر استوار شود.

25- سابقه خبر يعني توضيخ دادن درخصوص گذشته و پيشينه خبر که معمولا در پاراگراف آ×ر و پس از ارايه مطالب جديد مي آِد ذکر اين سابقه کمک شاياني دردرک بهتر خبر براي مخاطب خواهد داشت و براي اتصال سابقه به منتن خبر از واژه هاي کليشه اي نظير گفتني است ، شايان ذکر است استفاده مي شود.

26-درنگارش خبر بايد مقياس هاي متري ، ميزان و بهاي کالاها ،‌درجه ها و درصدها ،آمارها ،‌رتبه ها ، ساعت و تاريخ ، روزها و صفحه کتابها ومانند آن را بايد با عدد نوشت .

27- شماره يک وکسر کمتر از يک را بايد با حروف نوشت ( شماره هاي 2 تا 10 را مي توان هم با حرف وهمب اعدد نوشت )

28- رعايت نشانه گذاري فارسي درتنظيم ونگارش خبر الزامي است

ب) قواعد تيتر نويسي :

29- تيتر جوهره و روح خبر وماندگارترين قسمت خبر درذهن مخاطب است و بايد خلاصه مهمترين مطالب خبر باشد تيتر نويسي يکي از فني ترين ، حرفه اي ترين و درعين حال شيرين ترين کارهاي تهيه خبر است تيتر اگر اصولي و با علم به ويژگيهاي مخاطب و متناسب با موضوع انتخاب شود مي تواند بسياري از مخاطبين بي تفاوت نشريات را نيز جذب کند.

30- تيتر جمله اي است که درخلاصه ترين شکل ممکن قصد دارد پيامي مرتبط با متن خبر را به مخاطب منتقل کند.

31- ازتکرار کلمات درتيتر بايد خودداري شود همچنين درتيتر ازکاربرد واژه هاي اضافي و توضيحي بايد خودداري کرد.

32- تيتر بايد به گونه اي باشد که درآن به اندازه نياز و فقط به مهمترين عناصر شش گانه خبري اشاره شود.

33- درنگارش تيتر بايد از واژه هاي آشنا و رسا استفاده کرد.

34-تيتر بايدحتي الامکان با فعل به پايان رسيده وداراي مفهوم باشد.

35- درتيتر نياز به نقطه گذاري درپايان جمله نيست ولي به کاربردن علايم سجاوندي درداخل تيتر اشکالي ندارد.

36- تيتر بايد کوتاه ، جامع و مانع ، مختصر و مفيد ، منطبق و همانگ با خبر ، جاذب و جالب ، روشن و دقيق ، روان و سليس و بدون ابهام باشد.

37-تيتر نبايد مبهم و شعاري باشد همچنين ازنگارش تيتر سوالي و منفي بايد بايد پرهيز کرد.

38- درتيتر بايد باکمترين واژه ها بيشترين معني ، مفهوم و پيام را بيان کرد.

39- تيتر بايد به گونه اي باشد که نوع ، موضوع و ارزشهاي خبري را بيان کند.

40- تيتر حتي المقدر نبايد با قيدهاي زمان ومکان شروع شود.

41- تيتر راب ايد پس از تنظيم خبر نوشت

قواعد ليد نويسي :

42- ليد خلاصه مهمترين بخش خبر است جالب ترين و پرهيجان ترين موضوع تازه ترين رخداد و محکم ترين بخش خبر رابايد باکلمات جذاب ، بديع ، جاندار ، قاطع و هيجان انگيز درليد خبر نوشت

43- درتهيه وتنظيم خبر ،مهمترين کار نوشت مقدمه يا ليد بصورت خلاصه و فشرده است درواقع ليد چيزي نيست جزهمان چند جمله اول خبر که هدايت گر مخاطب به درون خبر است.

44- ليد بايد کوتاه ، درست و رسا باشد هرچه ليد کوته تر باشد جذاب تر است ليد خوب حداکثر بين 10-15 کلمه است.

45- از ذکر ماطلب مبهم وکلي و کم اهميت و جزيي در ليد بايد خودداري شود.

46- نام ونام خانوادگي افراد رادرصورتي درليد ذکر مي کنيم که مخاطب بتواند مسئوليت و نقش او را در ذهن مجسم کند درغير اين صورت براي معرفي افراد در ليد بايد از مسئوليت و سمت و ديگر خصوصيات مربوط استفاده کرد.

47- درليد بايد سعي شود به عناصر شش گانه خبري پاسخ داده شود.

48- در ليد نبايد شک وترديد درموضوع خبر رسوخ نمايد وهمچنين ازمجهول نويسي درليد بايد پرهيز کرد.

49- جز درموارد استثنايي نبايد ليد را بازمان ومکان شروع کرد.

50- نتيجه واقعه يا رويداد تاحد ممکن بايد در ليد آورده شود.

منبع

تاکسی

تو تاکسی بودیم، بعد راننده هه اومد از یه فرعی تو اصلی بپیچه به راست، از 5 نفر آدم تو ماشین 4 نفر سمت چپو نگاه کردن که ببینن ماشین میاد یا نه. تنها کسی که نگاه نکرد راننده بود

شماره تون رو به هیشکی ندین

خانمی می گفت :

امروز نشستم تو تاکسی
مردی که کنارم نشسته بود گفت:
میشه با تلفنتون یه زنگ بزنم
من اون لحظه خیلی به نظر زرنگ اومدم از نظر خودم که گفتم
بگید شماره تونو بگیرم
گفت ، گرفتم
موبایل خودش زنگ خورد
پیاده شد
دود از کله ی ابلهم بلند شد

خاطراتی از دکتر شیخ

خاطراتی از دکتر شیخ

 

با سپاس از دوستی که این ایمیل را ارسال کرده است
دکتر مرتضی شیخ ، پزشک انسان دوستی است که در دوران کودکی من در مشهد مشغول طبابت بود و کسی از اهالی مشهد نیست که نامی از او یا خاطرهای از او نداشته باشد یا نشنیده باشد.

دکتر شیخ از مردم پولی نمی گرفت و هر کس هرچه می خواست توی صندوقی که کنار میز دکتر بود می‌انداخت و چون حق ویزیت دکتر 5 ریال تعیین شده بود ( خیلی کمتر از حق ویزیت سایر پزشکان آنزمان)، اکثر مواقع، سر فلزی نوشابه به جای پنج ریالی داخل صندوق انداخته میشد و صدایی شبیه انداختن پول شنیده می‌شد.

محله ما در مشهد نزدیک کوچه دکتر شیخ است. مادرم از قول دختر دکتر شیخ تعریف می کرد که روزی متوجه شدم، پدر مشغول شستن و ضد عفونی کردن انبوه سر نوشابه های فلزی است!

با تعجب گفتم: پدر بازیتان گرفته است؟ چرا سر نوشابه ها را می شورید؟

و پدر جوابی داد که اشکم را در آورد.

او گفت:

دخترم، مردمی که مراجعه می کنند باید از سر نوشابه‌های تمیز استفاده کنند تا آلودگی را از جاهای دیگر به مطب نیاورند، این سر نوشابه‌های تمیز را آخر شب در اطراف مطب می‌ریزم تا مردمی که مراجعه می کنند از اینها که تمیز است استفاده کنند. آخر بعضی‌ها‌ خجالت می‌کشند که چیزی داخل صندوق مطب نیاندازند.

- نقل از يك سبزي فروش :ابتدا كه دكتر در محله سرشور مطب بازكرده بود و من هنوز ايشان را نمي شناختم. هر روز قبل از رفتن به مطب نزد من مي آمد و قيمت سبزيها را يادداشت مي كرد اما خريد نمي كرد ، پس از چند روز حوصله ام سر رفت و با كمي پرخاش به او گفتم : مگر تو بازرسي كه هر روز مي آيي و وقت مرا مي گيري ؟ وي گفت : خير، من دكتر شيخ هستم و قيمت سبزيجات را براي آن مي پرسم تا ارزانترين آنها را براي بيماران خودم تجويز كنم .

- از دكتر حسين خديوجم نقل است :روزي در مطب دكتر بودم و او براي بيمارانش آب پاچه تجويز مي كرد. از ايشان پرسيدم چرا بجاي سوپ جوجه ، آب پاچه تجويز مي كنيد ؟ ايشان گفتند : چون براي جبران ضعف بدن بيمار مانند سوپ جوجه موثر است و مهمتر آنكه پاچه گوسفند ارزان است .

- روزي مردي از دكتر سئوال مي كند: شما چرا با اين سن و خستگي ناشي از كار از موتور سيكلت استفاده مي كنيد؟ دكتر در جواب مي گويد :منزل مريضهايي كه من به عيادتشان مي روم آنقدر پيچ در پيچ است و كوچه هاي تنگ دارد كه هيچ ماشيني از آن نمي تواند عبور كند، بنابراين مجبورم با موتور به عيادتشان بروم .

و آري اين اوج عزت انساني است ، طوري زندگي كند كه حتي نام خود را هم به فراموشي بسپارد و بحدي در خدمت مردم و البته براي رضاي خالق غرق باشد و پس از مرگ احسان و عظمت كارش آشكار گردد. دكتر شيخ بيش از اينكه دكتر باشد معلمي بود كه اخلاق همراه با مهرباني و صفا را به شاگردان و مريدان مكتبش آموزش داد.

گاو هستم

مردي با ظاهري آراسته و سر و وضعي مرتب در دفتر مدرسه حاضر شد و خطاب به من که مدیر مدرسه باشم گفت:
«با خانم... دبير كلاس دومي ها كار دارم و مي خواهم درباره درس و انضباط فرزندم از او سؤال هايي بكنم.»
از او خواستم خودش را معرفي كند. گفت:
«من 'گاو' هستم ! خانم دبير بنده را مي شناسند. بفرماييد گاو، ايشان متوجه مي شوند.»
تعجب كردم و موضوع را با خانم دبير كه با نواخته شدن زنگ تفريح، وارد دفتر مدرسه شده بود، درميان گذاشتم.
يكه خورد و گفت: «ممكن است اين آقا اختلال رفتار داشته باشد. يعني چه گاو؟ من كه چيزي نمي فهمم...»
از او خواستم پيش پدر دانش آموز ياد شده برود و به وي گفتم:
«اصلاً به نظر نمي رسد اختلالي در رفتار اين آقا وجود داشته باشد. حتي خيلي هم متشخص به نظر مي رسد.»
خانم دبير با اكراه پذيرفت و نزد پدر دانش آموز كه در گوشه اي از دفتر نشسته بود، رفت.
 مرد آراسته، با احترام به خانم دبير ما سلام داد و خودش را معرفي كرد: «من گاو هستم!»
- خواهش مي كنم، ولي...
- شما بنده را به خوبي مي شناسيد.
من گاو هستم، پدر گوساله؛ همان دختر۱۳ ساله اي كه شما ديروز در كلاس، او را به همين نام صدا زديد...
دبير ما به لكنت افتاد و گفت: «آخه، مي دونيد...»
- بله، ممكن است واقعاً فرزندم مشكلي داشته باشد و من هم در اين مورد به شما حق مي دهم.
ولي بهتر بود مشكل انضباطي او را با من نيز در ميان مي گذاشتيد. قطعاً من هم مي توانستم اندكي به شما كمك كنم.
خانم دبير و پدر دانش آموز مدتي با هم صحبت كردند.
گفت و شنود آنها طولاني، ولي توأم با صميميت و ادب بود. آن پدر، در خاتمه كارتي را به خانم دبير ما داد
و با خداحافظي از همه، مدرسه را ترك كرد.
وقتي او رفت، كارت را با هم خوانديم.
در كنار مشخصاتي همچون نشاني و تلفن، روي آن نوشته شده بود:
«دكتر... عضو هيأت علمي دانشكده روانشناسي و علوم تربيتي دانشگاه...»

درس خوبی بود برای معلما و والدینی که دانش آموز دارند

تصور ذهني


1- شخصي سر کلاس رياضي خوابش برد. زنگ را زدند بيدار شد و با عجله دو مسئله را که روي تخته سياه نوشته شده بود يادداشت کرد و با اين «باور» که استاد آنرا به عنوان تکليف منزل داده است به منزل برد و تمام آنروز و آن شب براي حل کردن آنها فکر کرد. هيچيک را نتوانست حل کند. اما طي هفته دست از کوشش برنداشت. سرانجام يکي از آنها را حل و به کلاس آورد. استاد به کلي مبهوت شد زيرا آن دو را به عنوان دو نمونه ازمسايل غير قابل حل رياضي داده بود .

2- در يک باشگاه بدنسازي پس از اضافه کردن 5 کيلوگرم به رکورد قبلي ورزشکاري از وي خواستند که رکورد جديدي براي خود ثبت کند. اما او موفق به اين کار نشد. پس از او خواستند وزنه اي که 5 کيلوگرم از رکوردش کمتر است را امتحان کند. اين دفعه او براحتي وزنه را بلند کرد. اين مسئله براي ورزشکار جوان و دوستانش امري کاملا طبيعي به نظر مي رسيد اما براي طراحان اين آزمايش جالب و هيجان انگيز بود. چرا که آنها اطلاعات غلط به وزنه بردار داده بودند. او در مرحله اول از عهده بلند کردن وزنه اي برنيامده بود که در واقع 5 کيلوگرم از رکوردش کمتر بود و در حرکت دوم ناخودآگاه موفق به بهبود رکوردش به ميزان 5 کيلوگرم شده بود. او در حالي و با اين «باور» وزنه را بلند کرده بود که خود را قادر به انجام آن مي دانست.
 
 

هر فردي خود را ارزيابي ميکند و اين برآورد مشخص خواهد ساخت که او چه خواهد شد. شما نمي توانيد بيش از آن چيزي بشويد که باور داريد«هستيد

لهجه در زبان دیگر

چگونه لهجه خود را کاهش دهیم
 
بسیاری از مشکلاتی تلفظی که زبان‌آموزان با آنها مواجه هستند در نتیجه استفاده غلط از اصواتی است که در زبان مادری خود به کار می‌برند. بنابراین مشکلات تلفظی که شما از آن رنج می‌برید احتمالاً مشابه مشکلاتی است که دیگر زبان‌آموزان «هم زبان» شما هم با آن مواجه هستند. وقتی یک انگلیسی‌زبان بومی (native) به شما می‌گوید که شما (بعنوان مثال) لهجه روسی یا چینی دارید، در واقع این نکته را تأیید می‌کند. بسیاری از برنامه‌های کاهش لهجه بر اساس تحقیقاتی است که اصوات خاصی را که هر گروه زبانی (مثلاً فرانسوی، چینی، اسپانیایی، ژاپنی و ...) موقع ادای کلمات انگلیسی دارد، مشخص می‌کنند. بعنوان مثال 70% اسپانیایی‌ زبانها در تلفظ صدای /st/ در کلمه stick مشکل دارند در حالیکه چینی زبانها هیچ مشکلی در تلفظ آن ندارند. نکته‌های زیر به شما کمک می‌کنند که تأثیر زبان مادری خود بر انگلیسی‌تان را کاهش دهید.
 
 به حرکات دهان انگلیسی زبانان (native) دقت کنید.
موقع تماشای برنامه‌های زبان اصلی به حرکات دهان گوینده خوب دقت کنید. آنچه که می‌گوید را تکرار کنید و لحن صدای او را تقلید کنید.

 شمرده صحبت کنید.
تا وقتی که لحن و اصوات انگلیسی را بخوبی فرا نگرفته‌اید، شمرده صحبت کنید. اگر شما سریع و با لحن و تلفظ غلط صحبت کنید، انگلیسی زبانها در فهمیدن آنچه که می‌خواهید بگویید مشکل پیدا خواهند کرد. همچنین اگر شما به «اشتباه صحبت کردن» خود ادامه دهید، این اشتباهات در ذهن شما ماندگار خواهند شد.

 از دیکشنری استفاده کنید.
با علائم فونتیک دیکشنری خود آشنا باشید و تلفظ صحیح کلماتی را که ادای آنها برای شما دشوار است در آن جستجو کنید.

 از دیگران کمک بگیرید.
یک فهرست از کلماتی که تلفظ آنها برای شما دشوار است، تهیه کنید و از یک دوست انگلیسی زبان (native) بخواهید آنها را برای شما تلفظ کند. خوب است صدایش را ضبط کنید و بعداً به آن گوش دهید و خودتان هم آن را تکرار کنید. اگر چنین دوستی ندارید می‌توانید از نرم افزارهایی که کلمات را با صدای ضبط شده انسان ادا می‌کنند استفاده کنید. (برای این منظور می‌توانید از  دیکشنری گویای لانگمن استفاده کنید.

 به کتابهای نواردار گوش دهید.
با تهیه کتابهایی که دارای یک نوار یا سی‌دی صوتی هستند می‌توانید در یک زمان هم بخوانید و هم گوش کنید. بخشهایی از کتاب را با صدای بلند بخوانید و صدای خودتان را ضبط کنید. صدای خودتان را با گوینده اصلی مقایسه کنید و سعی کنید اشتباهاتتان را اصلاح کنید. (مجموعه داستانهای انگلیسی)

 به پسوندهای s و ed دقت کنید.
تلفظ صحیح کلماتی که به s و ed ختم می‌شوند را یاد بگیرید. مثلاً s- یا es- را در نظر بگیرید. این پسوند گاهی صدای /S/ می‌دهد (مثلاً در eats)، گاهی صدای /Z/ می‌دهد (مثلاً در plays) و گاهی هم صدای /IZ/ می‌دهد (مثلاً در washes).
 
 با صدای بلند انگلیسی بخوانید.
هر روز به مدت 15 تا 20 دقیقه یک متن انگلیسی (مثلاً یک کتاب داستان) را با صدای بلند بخوانید. این به شما کمک می‌کند که آن دسته از عضلات دهان را که برای انگلیسی صحبت کردن به کار می‌آیند، تقویت کنید. تحقیقات نشان می‌دهد که برای صحبت کردن یک زبان جدید حدود سه ماه تمرین روزانه مورد نیاز است تا عضلات دهان (برای آن زبان خاص) تقویت شوند.
 
 صدای خودتان را گوش کنید.
صدای خودتان را ضبط کنید و برای یافتن اشتباهات تلفظی خود به آن گوش دهید. این یک تمرین بسیار عالی است، زیرا این به شما کمک می‌کند از اشتباهاتی که دائماً  مرتکب می‌شوید آگاه شوید.
 
 صبور باشید.
شما می‌توانید نحوه صحبت کردن خود را بهبود بخشید، ولی این «یک شبه» بدست نمی‌آید. مردم اغلب به دنبال کسب نتیجه فوری هستند و به همین دلیل خیلی زود دلسرد می‌شوند و از تلاش دست برمی‌دارند.

مستحق

شب سردی بود …. پیرزن بیرون میوه فروشی زل زده بود به مردمی که میوه میخریدن …شاگرد میوه فروش تند تند پاکت های میوه رو توی ماشین مشتری ها میذاشت و انعام میگرفت …

پیرزن باخودش فکر میکرد چی میشد اونم میتونست میوه بخره ببره خونه … رفت نزدیک تر … چشمش افتاد به جعبه چوبی بیرون مغازه که میوه های خراب و گندیده داخلش بود … با خودش گفت چه خوبه سالم ترهاشو ببره خونه … میتونست قسمت های خراب میوه ها رو جدا کنه وبقیه رو بده به بچه هاش … هم اسراف نمیشد هم بچه هاش شاد میشدن … برق خوشحالی توی چشماش دوید ..دیگه سردش نبود !پیرزن رفت جلو نشست پای جعبه میوه ….

 تا دستش رو برد داخل جعبه شاگرد میوه فروش گفت : دست نزن نِنه ! وَخه برو دُنبال کارت ! پیرزن زود بلند شد …خجالت کشید ! چند تا از مشتریها نگاهش کردند ! صورتش رو قرص گرفت … دوباره سردش شد ! راهش رو کشید رفت …

چند قدم دور شده بود که یه خانمی صداش زد : مادر جان …مادر جان ! پیرزن ایستاد … برگشت و به زن نگاه کرد ! زن مانتویی لبخندی زد و بهش گفت اینارو برای شما گرفتم ! سه تا پلاستیک دستش بود پر از میوه … موز و پرتغال و انار ….پیرزن گفت : دستِت دَرد نِکُنه نِنه….. مُو مُستَحق نیستُم ! زن گفت : اما من مستحقم مادر من … مستحق داشتن شعور انسان بودن و به هم نوع توجه کردن …اگه اینارو نگیری دلمو شکستی ! جون بچه هات بگیر ! زن منتظر جواب پیرزن نموند … میوه هارو داد دست پیرزن و سریع دور شد …

پیرزن هنوز ایستاده بود و رفتن زن رو نگاه میکرد … قطره اشکی که تو چشمش جمع شده بود غلتید روی صورتش … دوباره گرمش شده بود … با صدای لرزانی گفت : پیر شی ننه …. پیر شی ! خیر بیبینی این شب چله مادر!

خالی از لطف نیست

بابا بخدا به پیر به پیغمبر تو کاسه آجیل بجز پسته و بادوم آجیلای دیگه ای هم هست.

-----------

دوستم کلی پول داده واسه فیلمبرداری عروسیش بعد فیلمبردار روی صحنه ای که داره از آرایشگاه میاد بیرون آهنگ از اون بالا کفتر میایه گذاشته.... فیلمبرداره
داریم؟

----------

مهمون دعوت می کنیم و بعد از اینکه مهمونامون رفتن میگیم : آخِیـــــــش

---------

به هرکی  الکی میگی شام تشریف داشته باشین سریع میرن زیر شلواری هاشون از تو ماشیناشون میارن


ملانصرالدین

ملا نصرالدین شخصیتی داستانی و بذله گو در فرهنگ های عامیانه ایرانی، افغانی، ترکیه ای، عربی، قفقازی، هندی، پاکستانی و بوسنی است که در یونان هم محبوبیت زیادی دارد و در بلغارستان هم شناخته شده است. ملا نصرالدین در ایران و افغانستان بیش از هر جای دیگر بعنوان یک شحصیت بذله گو ، اما نمادین محبوبیت دارد.
 

درباره وی داستان های لطیفه آمیز فراوانی نقل می شود. اینکه وی شخصی واقعی بوده یا افسانه ای مشخص نیست. برخی منابع او را واقعی دانسته و همروزگار با تیمور لنگ (درگذشته ??? ق.) یا حاج بکتاش (درگذشته ??? ق.) دانسته اند. در نزدیک آق شهر از توابع قونیه در ترکیه محلی است که با قفلی بزرگ بسته شده و می گویند که قبر ملا نصرالدین است.

او را در افغانستان، ایران و جمهوری آذربایجان ملا نصرالدین، در ترکیه هوجا نصرتین (خواجه نصرالدین) و در عربستان جوحا (خواجه) می نامند. مردم عملیات و حرکات عجیب و مضحکی را به او نسبت می دهند و به داستان های او می خندند. قصه های او از قدیم در شرق رواج داشته و دانسته نیست ریشه آنها از کدام زبان آغاز شده است.

(منبع: دانشنامه ویکی پدیا)
 
 
 

مجسمه ای به نام «ملا نصرالدین همیشه خندان» از جنس برنز در بخارا، در این مجسمه چهره او را چهره ای ازبکی ترسیم کرده اند.
 
داستان هایی از ملانصرالدین
زن کامل
ملا نصر الدین با دوستی صحبت می کرد.
- خوب ملا، هیچ وقت به فکر ازدواج افتاده ای؟
ملا نصر الدین پاسخ داد: فکر کرده ام. جوان که بودم، تصمیم گرفتم زن کاملی پیدا کنم. از صحرا گذشتم و به دمشق رفتم و با زن پر حرارت و زیبایی آشنا شدم اما او از دنیا بی خبر بود. بعد به قاهره رفتم؛ آن جا هم با زنی آشنا شدم که معلومات زیادی درباره ی آسمان داشت، اما زیبا نبود. بعد به اصفهان رفتم و نزدیک بود با دختر زیبا با ایمان و تحصیل کرده ای ازدواج کنم.
- پس چرا با او ازدواج نکردی؟
- آه، رفیق! متاسفانه او هم دنبال مرد کاملی می گشت!
طلب بخشش
جمعی در میدان بزرگ ده بر سر ماجرائی حقیر دعوا می کردند و دشنه و خنجر از چپ و راست بر همدیگر حوالت می نمودند. در گوشه ی میدان الاغی بایستاده و خاموش در هیاهوی آنان می نگریست. ملانصرالدین به آرامی سر در گوش الاغ برد و گفت: اینان را ببخشایید که نام خود بر شما نهاده اند!
 
وظیفه و تکلیف
روزی ملانصرالدین بدون دعوت رفت به مجلس جشنی.
یکی گفت: جناب ملا! شما که دعوت نداشتی چرا آمدی؟
ملانصرالدین جواب داد: اگر صاحب خانه تکلیف خودش را نمی داند. من وظیفه ی خودم را می دانم و هیچ وقت از آن غافل نمی شوم.
علت نا معلوم
ملانصرالدین به یکی از دوستانش گفت: خبر داری فلانی مرده؟
دوستش گفت: نه! علت مرگش چه بود؟
ملا گفت: علت زنده بودن آن بیچاره معلوم نبود چه رسد به علت مرگش!
دیرباور
روزی یکی از همسایه ها خواست خر ملانصرالدین را امانت بگیرد. به همین خاطر به در خانه ملا رفت.
ملانصرالدین گفت: خیلی معذرت می خواهم خر ما در خانه نیست. از بخت بد همان موقع خر بنا کرد به عرعر کردن.
همسایه گفت: شما که فرمودید خرتان خانه نیست؛ اما صدای عرعرش دارد گوش فلک را کر می کند.
ملا عصبانی شد و گفت: عجب آدم کج خیال و دیرباوری هستی. حرف من ریش سفید را قبول نداری ولی عرعر خر را قبول داری.
بوقلمون
روزی ملانصرالدین از بازار رد می شد که دید عده ای برای خرید پرنده ی کوچکی سر و دست می شکنند و روی آن ده سکه ی طلا قیمت گذاشته اند.
ملا با خودش گفت مثل اینکه قیمت مرغ این روزها خیلی بالا رفته. سپس با عجله بوقلمون بزرگی گرفت و به بازار برد، دلالی، بوقلمون ملا را خوب سبک سنگین کرد و روی آن ده سکه ی نقره قیمت گذاشت.
ملا خیلی ناراحت شد و گفت: مرغ به این خوش قد و قامتی ده سکه ی نقره و پرنده ای قد کبوتر ده سکه ی طلا؟
دلال گفت: آن پرنده ی کوچک طوطی خوش زبانی است که مثل آدمیزاد می تواند یک ساعت پشت سر هم حرف بزند.
ملانصرالدین نگاهی انداخت به بوقلمون که داشت در بغلش چرت می زد و گفت: اگر طوطی شما یک ساعت حرف می زند در عوض بوقلمون من دو ساعت تمام فکر می کند.
کرامت ملا
روزی ملانصرالدین ادعای کرامت کرد.
گفتند دلیلت چیست؟
گفت: می توانم بگویم الساعه در ضمیر شما چه می گذرد؟
گفتند: اگر راست می گویی بگو.
گفت: همه ی شما در این فکر هستید که آیا من می توانم ادعایم را ثابت کنم یا نه!
مهمان شدن ملانصرالدین
روزی ملانصرالدین به عده ای رسید که مشغول غذا خوردن بودند. رفت جلو و گفت السلام یا طایفه ی بخیلان!
یکی از آن ها گفت: این چه نسبتی است که به ما می دهی؟ خدا گواه است که هیچ یک از ما بخیل نیست.
ملانصرالدین گفت: اگر خداوند این طور گواهی می دهد، از حرفی که زدم توبه می کنم، و نشست سر سفره ی آن ها و شروع کرد به غذا خوردن.
دو تا خر
روزی ملانصرالدین و دوستش دو خر خریدند.
دوست ملا گفت: چه طور بفهمیم کدام خر از آن کیست؟ ملاگفت: خوب من یه گوش خرم را میبرم آن که یه گوش دارد مال من و آنهم که دو گوش دارد مال تو!
فردای آن روز خر ملا گوش خر دیگر را از سر حسادت خورد!!!
دوست ملا گفت: حالا چیکار کنیم ملا گفت: من هر دوگوش خر خود میبرم!!!
و فردا باز ماجرا تکرار شد...
دوست ملا دگر بار گفت: حال چه کنیم؟ و ملا گفت: من دم خرم میبرم!
فردا بازهم قضیه دیروز شد...
دوست ملا با عصبانیت گفت: حال دیگر چه کنیم؟
ملانصرالدین هم پاسخ داد: عیبی ندارد خب حال خر سفید مال تو خر سیاه هم از آن من.
 

ثروتمند ترین فرد

از بیل گیتس پرسیدند از تو ثروتمند تر هم هست؟

در جواب گفت بله فقط یک نفر.

پرسیدند کی هست؟

در جواب گفت :  من سالها پیش زمانی که از اداره اخراج شدم و به تازگی اندیشه‌های در حقیقت طراحی مایکروسافت را تو ذهنم داشتم پی ریزی میکردم، در فرودگاهی در  نیویورک بودم که قبل از پرواز چشمم به نشریه ها و روزنامه ها افتاد. از تیتر یک  روزنامه خیلی خوشم اومد، دست کردم توی جیبم که روزنامه رو بخرم دیدم که پول خرد  ندارم برای همین اومدم منصرف بشم که دیدم یک پسر بچه سیاه پوست روزنامه فروش وقتی این نگاه  پر توجه منو دید گفت این روزنامه مال خودت بخشیدمش به خودت بردار برای خودت

گفتم آخه من پول خرد ندارم

گفت برای خودت بخشیدمش برای خودت

سه ماه بعد بر حسب تصادف توی همون فرودگاه و همون سالن پرواز داشتم دوباره چشمم به یه مجله خورد دست کردم تو جیبم باز دیدم پول خورد ندارم باز همون بچه بهم گفت این مجله رو بردار برا خودت

گفتم پسرجون چند وقت پیش باز من اومدم یه روزنامه بهم بخشیدی تو هر کسی میاد

 اینجا دچار این مسئله میشه بهش می‌بخشی؟!

 پسره گفت آره من دلم میخواد ببخشم از سود خودمه که می‌بخشم

 به قدری این جمله پسر و این نگاه پسر تو ذهن من مونده که با خودم فکر کردم خدایا این بر مبنای چه احساسی اینا رو میگه. بعد از 19 سال زمانی که به اوج قدرت رسیدم تصمیم گرفتم این فرد رو پیدا کنم تا جبران گذشته رو بکنم.  اکیپی رو تشکیل دادم و گفتم برید و ببینید در فلان فرودگاه کی روزنامه می‌فروخته. یک ماه و نیم تحقيق کردند متوجه شدند یک فرد سیاه پوست  که الان دربان یک سالن تئاتره خلاصه دعوتش کردن اداره، ازش پرسیدم منو میشناسی؟

گفت بله جناب عالی آقای بیلگیتس معروف که دنیا می‌شناسدتون

بهش گفتم سال‌ها قبل زمانی که تو پسر بچه بودی و روزنامه میفروختی دو بار چون پول خرد نداشتم به من روزنامه مجانی دادی، چرا اینکار رو کردی؟

گفت طبیعی است چون این حس و حال خودم بود

حالا میدونی چه کارت دارم، میخوام اون محبتی که به من کردی رو جبران کنم

جوون پرسید به چه صورت؟

هر چیزی که بخوای بهت میدم

(خود بیلگیتس میگه خود این جوونه وقتی با من صحبت میکرد مرتب میخندید)

پسره سیاه پوست گفت: هر چی بخوام بهم میدی؟

هرچی که بخوای

واقعاً هر چی بخوام؟

بیل گیتس گفت: آره هر چی که بخوای بهت میدم، من به 50 کشور آفریقایی وام داده‌ام، به اندازه تمام اونا به تو می‌بخشم

جوون گفت: آقای بیل گیتس نمیتونی جبران کنی

گفتم: یعنی چی؟ نمیتونم یا نمیخوام؟

گفت: تواناییش رو داری اما نمیتونی جبران کنی

پرسیدم واسه چی نمیتونم جبران کنم؟

جوون سیاه پوست گفت: فرق من با تو در اینه که من در اوج نداشتنم به تو بخشیدم ولی تو در اوج داشتنت میخوای به من ببخشی و این چیزی رو جبران نمی‌کنه

اصلا جبران نمیکنه. با این کار نمیتونی آروم بشی. تازه لطف شما از سر ما زیاد هم هست!

بیل گیتس میگه همواره احساس میکنم ثروتمند تر از من کسی نیست

جز این جوان 32 ساله  سیاه پوست

هواداری

مثل دوستی که همیشه موقع دست دادن خداحافظی میکند، (آن لحظه ی قبل از رها کردن دست،) با نوک انگشتهایش به دست هایت یک فشار کوچک می دهد… مثلا چیزی شبیه یک بوسه .

 راننده تاکسی ای که حتی اگر در ماشینش را محکم ببندی بلند می گوید: روز خوبی داشته باشی فرزندم.

 آدم هایی که توی اتوبوس وقتی تصادفی چشم در چشمشان می شوی، دستپاچه رو برنمی گردانند،لبخند می زنند و هنوز نگاهت می کنند.

 آدم هایی که حواسشان به بچه های خسته ی توی مترو هست، بهشان جا می‌دهند، گاهی بغلشان می کنند.

آن هایی که هر دستی جلویشان دراز شد به تراکت دادن، دست را رد نمی کنند. هر چه باشد
با لبخند می گیرند و یادشان نمی رود همیشه چند متر جلوتر سطلی هست، سطل هم نبود
 کاغذ را می شود تا کرد و گذاشت توی کیف.
دوست هایی که بدون مناسبت کادو می خرند، مثلا می گویند این شال پشت ویترین انگار مال تو بود، یا گاهی دفتر یادداشتی، نشان کتابی، پیکسلی.

 آدم هایی که از سر چهارراه نرگس نوبرانه می خرند و با گل می روند خانه.

 آدم های اس ام اس های آخر شب، که یادشان نمی رود گاهی قبل از خواب، به دوستانشان یادآوری کنند که چه عزیزند، آدم های اس ام اس های پرمهر بی‌بهانه، حتی اگر با آن ها بدخلقی و بی حوصلگی کرده باشی.
 آدم هایی که هر چند وقت یک بار ای میل پرمحبتی می زنند که مثلا تو را می خوانم و بعد هر یادداشت غمگین خط هایی می نویسند که یعنی هستند کسانی که غم هیچ کس را تاب نمی آوردند.

 آدم هایی که حواسشان به گربه ها هست، به پرنده ها هست.

 آدم هایی که اگر توی کلاس تازه وارد باشی، زود صندلی کنارشان را به لبخند تعارف می کنند که غریبگی نکنی.

 آدم هایی که خنده را از دنیا دریغ نمی کنند، توی پیاده رو بستنی چوبی لیس می زنند و روی جدول لی لی می کنند.


 همین آدم ها، چیزهای کوچکی هستند که دنیا را جای بهتری می کنند برای زندگی کردن

 

حکمت

وقتی کاری انجام نمی شه، حتما خیری توش هست

وقتی مشکل پیش بیاد ، حتما حکمتی داره

وقتی کسی را از دست می دی ، حتما لیاقتت را نداشته

وقتی تو زندگیت ،  زمین بخوری حتماً چیزی است که باید یاد بگیری

وقتی بیمار می شی ، حتماً جلوی یک اتفاق بدتر گرفته شده


وقتی دیگران بهت بدی می کنند ، حتماً وقتشه که تو خوب بودن خودتو نشون بدی


وقتی اتفاق بد یا مصیبتی برات پیش می  یاد ، حتماً داری امتحان پس می دی


وقتی همه ی درها به روت بسته می شه، حتماً خدا می خواد پاداش بزرگی بابت صبر و شکیبایی  بهت بده


وقتی سختی پشت سختی می یاد ،حتماً وقتشه روحت متعالی بشه
وقتی دلت تنگ می شه ،  حتماً  وقتشه با خدای خودت تنها باشی

تجریش

طجرشت در گذر ايام

تجريش در زمان ناصرالدين شاه پر از درخت انجير وگيلاس و مزرعه هاي با صفا. اصل اين نقاشي در موزه صاحبقرانيه موجود است

هزار سال پيش تجريش، طجرشت خوانده مي شد. چنانکه راوندي مورخ تاريخ در شرح سلطنت طغرل سلجوقي آورده است: «آنگاه سلطان از تبريز به سوي ري رفت تا زفاف به دار الملک باشد. اندک مايه رنج بر وي مستولي شد، به قصران بيروني، به در ري به ديه طجرشت از جهت خنکي هوا نزول فرمود، چه حرارت هوا بغايت بود. به سال 455 ق


جالب اينجاست که طغرل در همان تجريش وفات يافت و جنازه اش براي دفن به ري منتقل شد


کهنسالان درباره محل قديمي تجريش اعتقاد دارند که نزديک پل رومي در جاده قديم شميران رو به شمال طرف راست، روي تپه باغي بزرگ به نام «گِلِ باوکان» بود. (ظاهراً محلي که نماز عيد فطر سال 56 در آن برگزار شد.) دو دهکده تجريش و دزاشيب سابقاً آنجا بودند. از گل باوکان تا امامزاده قاسم هم باغي ديگر به نام «جنت گلشن» بود.. در اراضي اطراف اين باغها گرگهاي زيادي بودند که باعث زحمت اهالي تجريش مي شدند... بدين لحاظ اهالي اين منطقه دهکده را ترک کردند و به حوالي امامزاده صالح در جنت گلشن منتقل شدند و تجريش فعلي شکل گرفت..


اين دهکده کم کم رونقي گرفت و چنان شد که حتي طغرل نيز براي فرار از گرماي منطقه جنوب کوههاي البرز و ري به آنجا پناه آورد. صدها سال بعد طهران پايتخت قاجاريان شد اين منطقه، ييلاق اهالي آنجا تبديل گرديد و اشراف اين شهر باغهاي زيادي جهت تابستان در آنجا احداث کردند.


سر پل تجريش در حدود سال ۱۳۰۰ شمسي


تجريش قديم داراي سه محله بود:


1. محله بالا 2. محله پائين 3. محله قلعه نو و حومه آن که به نامهاي زير خوانده مي شد: زعفرانيه، محموديه، ناودانک، جعفرآباد و ...


محله بالا شامل: باغ فردوس، چهار راه حسابي، زعفرانيه، الهيه.


و محله پائين شامل: ظهيرالدوله، سه راه دزاشيب، سه راه قيطريه، اسدي و فردوسي بود..


کم کم کوچ مردم از ساير مناطق کشور به طهران و حومه آن افزايش يافت به طوري که تعدادي از آنان در تجريش سکني گزيدند. در آمارگيري نفوس سال 1335 اهالي آنجا و تيره هاي مهاجر از افراد زير تشکيل شده بود: بوميها، ترقي ها، نائيني ها، اصفهاني ها، خراساني ها، شيرازي ها، يزدي ها، طالقاني ها و لرها.


ميدان تجريش

ساختمانهاي تجريش قديم مانند روستاي تاريخي ماسوله بود، يعني ساختمانهاي روستا طوري بود که مردم از روي بامهاي يکديگر طي مسير مي کردند.. جمعيت در تجريش قديم در دو محله به صد و پنجاه خانواده مي رسيد. از محله بالا حدود بيست خانوار تابستانها بر سر باغهاي خود مي رفتند و زمستانها به ده باز مي گشتند. کوچه ها و معابر بسيار تنگ و پر پيچ و خم بود. شايد نمونه اي که بتوان با آن قياس کرد روستاي فعلي پس قلعه در دربند باشد. خانه هاي خشت و گلي يا چينه اي تجريش، در زير دست و سمت شرق پل تجريش تا زير دست ايستگاه جادة قديم بنا شده بود.


پل تجريش و خانه هاي اطراف آن - دوره پهلوي


مرکز تجريش امامزاده صالح بود. اين امامزاده مرکزيت معنوي اين ناحيه بود. بازار شکل گرفته در حاشية آن کانون اقتصادي اين محل است.. حسن ملقب به صالح از نوادگان امام موسي کاظم عليه السلام است دربارة امامزاده صالح مي گويند که وي تحت تعقيب حسن نامي از پل کَرَخ يا کرج امروزي بود.


تعقيب کننده بالأخره وي را در باغ جنت گلشن زير چنار بزرگ نزديک چشمه ساري گرفتار کرده وي را شهيد مي کند. اهالي محل به احترام انتساب وي به ائمه براي وي مرقد و بارگاهي مي سازند که در طول زمان منشأ خير و برکت براي اهالي اين منطقه گرديد . بناي اصلي اين مرقد را هلاگو ميرزا فرزند فتحعلي شاه به سال 1210 ق بنا کرده است.

بارگاه امامزاده صالح و درخت چنار معروف آن - دوره پهلوي


چنار امامزاده صالح کهنسال ترين چناري است که تاکنون ديده شده است. اين چنار حتي اعجاب مسافرين خارجي را نيز بر مي انگيخته است. چنانکه ديالافوا در سفرنامه اش در ايران به سال 1881م دربارۀ اين درخت مي نويسد:

در مسجد (بقعۀ امامزاده صالح) تجريش چنار عجيب و غريبي است که کمتر نظير آن در دنيا پيدا مي شود.. قطر فوق العاده آن را نمي توان دقيقاً با رقم معين کرد. تقريباً محيط آن به پانزده متــر مي رسد. هريک از شاخه هاي آن مانند تنه درخت کهنسالي در بالاي بناي مسجد و ساير اطراف سر به آسمان کشيده است . اين درخت عده کثيري را در ساية خود پناه مي دهد. مؤمنين در زير آن نماز مي خوانند.. مکتبدار اطفال را در آنجا جمع کرده درس مي دهد. قهوه چي سماور و استکان و لوازم خود را در درون آن قرار داده است. سقا هم کوزه هاي پر آب خود را در گوشه اي از تنه گذارده است.


چنار کهنسال امامزاده صالح که چند سال قبل قطع شد


اين چنار عظيم تا سالياني پيش نيز در حياط امامزاده به چشم مي خورد ولي به علتهاي مختلف چه طبيعي و چه تخريب انساني از آن چيزي باقي نمانده است.


سالها پس از اين ديدار ديولافوا از تهران، منطقه تجريش و سر پل آن به محل تفرجگاه تهرانيان فراري از گرما تبديل شد. اين محل که سالها محل سکناي اشراف قاجاري و ييلاق سفارتخانه هاي خارجي در تهران بود از دورة رضا شاه رو به گسترش رفت. جاده قديم آن (دکتر شريعتي)، آباد شد و سنگفرش گرديد و راههاي دسترسي آسان شد. ماشينهاي کرايه افزايش يافت. بسياري از باغهاي آباد و معمور آن تبديل به ويلا شد و در سالهاي اخير اين ويلاها نيز به حاميان آن وفا نکرد. ويلاها تخريب شد و باغچه هاي آن تبديل به برجهاي بلند گرديد. اين روزها تقريباً از محله تجريش چيزي باقي نمانده بجز ساختمانهاي سر به فلک کشيده که به جاي چنارهاي بلند سر برآورده اند. تتمه آن دربند و ارتفاعات تهران است که باز مجالي براي تنفس تهرانيان فراهم مي کند.

استعفا از بزگسالی

بدينوسيله من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم

و مسئوليتهای يک کودک هشت ساله را قبول می کنم.


می خواهم به يک ساندويچ فروشی بروم

و فکر کنم که آنجا يک رستوران پنج ستاره است.

 

می خواهم فکر کنم شکلات از پول بهتر است،

چون می توانم آن را بخورم!

 

می خواهم زير يک درخت بلوط بزرگ بنشينم

 و با دوستانم بستنی بخورم .

 

می خواهم درون يک چاله آب بازی کنم

و بادبادک خود را در هوا پرواز دهم.

 

می خواهم به گذشته برگردم،

وقتی همه چيز ساده بود،

وقتی داشتم رنگها را،

جدول ضرب را و شعرهای کودکانه را

ياد می گرفتم،

وقتی نمی دانستم که چه چيزهايي نمی دانم

و هيچ اهميتی هم نمی دادم .

 

می خواهم فکر کنم که دنيا چقدر زيباست

و همه راستگو و خوب هستند.

 

می خواهم ايمان داشته باشم که هر چيزی ممکن است

و می خواهم که از پيچيدگيهای دنيا بی خبر باشم .

 

می خواهم دوباره به همان زندگی ساده خود برگردم،

نمی خواهم زندگی من پر شود از کوهی از مدارک اداری،

خبرهای ناراحت کننده، صورتحساب، جريمه و ...

 

می خواهم به نيروی لبخند ايمان داشته باشم،

به يک کلمه محبت آميز،

به عدالت،

به صلح،

به فرشتگان،

به باران،

و به . . .

 

اين دسته چک من، کليد ماشين،

کارت اعتباری و بقيه مدارک،

...مال شما...

 

من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم .

این نوشته را تا پایان بخوانید

چناچنه به طور رومزره به زبان فارسي صبحت مي کيند، خاوهيد تواسنت اين نوتشه را بخاونيد.

در داشنگاه کبمريج انگلتسان تقحيقي روي روش خوادنه شدن کملات در مغز اجنام شده است

که مخشص مي کند که مغز انسان تهناحروف اتبدا و اتنها ي کلمات را پدرازش کرده و کمله را مي خاوند.

به هيمن دليل است که با وجود به هم ريتخگي اين نوتشه شما تواسنتيد آنرا بخاونيد

نامه بدون نقطه" یک رعیت در زمان ناصرالدین شاه

 نوشته اي كه ذيلا از نظر خواننده گرامي مي گذرد نامه اي است كه مرحوم ميرزا محمد الويري به مرحوم احمدخان امير حسيني سيف الممالك فرمانده فوج قاهر خلج رقمي داشته كه شروع تا خاتمه نامه تمام از حروف بي نقطه الفبا انتخاب و در نوع خود از شاهكارهاي ادب زبان پارسي به شمار مي آيد. انگيزه نامه و موضوع آن قلت در آمد و كثرت عائله و تنگي معيشت بوده است. اين نامه در زمان ناصرالدين شاه بوده.

 

بسمه تعالي

 سر سلسله امرا را كردگار احد، امر و عمر سرمد دهاد. دعا گو محمد ساوه ای در كلك و مداد ساحرم و در علم و سواد ماهر. ملك الملوك كلامم و معلم مسائل حلال و حرام. در كل ممالك محروسه اسم و رسم دارم. درهرعلم معلم و در هراصل موسسم .در كلك عماد دومم درعالم، درعلم وحكم مسلم كل امم سرسلسله اهل كمالم اما كوطالع كامكار و كو مرد كرم؟
دلمرده آلام دهرم. كوه كوه دردها در دل دارم. مدام در دام وام، و علي الدوام در ورطه آلام دهرم هر سحر و مسا در واهمه و وسواس كه مداح که گردم و كرا واسطه كار آرم كه مهامم را اصلاح دهد و دو سه ماهم آسوده دارد. مكرر داد كمال دادم و در هر مورد مدح معركه ها كردم. همه گوهر همه در، همه لاله همه گل، همه عطار روح همه سرور دل، اما لال را مكالمه و كررا سامعه و كور را مطالعه آمد. همه را طلا سوده در محك ادراك آورده احساس مس كردم و لامساس گو آمدم. اما علامه دهرم، ملولم و محسود و عوام كالحمار محمود و مسرور ... لا اله الا الله وحده وحده دلا در گله مسدود دار در همه حال كه كارهاي همه عكس مدعا آمد علاوه همه دردها و سرآمد كل معركه ها عروس مهر در آرامگاه حمل در آمد. عالم و عام لام و كرام، صالح و طالح، صادر و وارد، كودك و سالدار، گدا و مالدار، همه در اصلاح اهل و اولاد و هر كس هر هوس در معامله و سودا دارد آماده و اطعمه و هر سماط گرد آورده، حلوا و كاك، سركه و ساك، كره و عسل، سمك و حمل، گرمك و كاهو، دلمه و كوكو، امرود و آلو، الي كلم كدو، همه در راه، مكر دعاگو كه در كل محرومم و در حكم كاالمعدوم. اگر موهوم و معلول معدل سه صاع و دو درم ارده گردد حامد و مسرورم. مگر كرم سر كار اعلي كه سرالولد و سرالوالد در او طلوع كرده و دادرس آمده، درد ها دوا، وامها ادا و كامها روا گردد.

 

له طول عمر كطول المطر سواء له الدرهم، و كه المدر دهد مرد را كام دل كردگار همه عمر آسوده و كامكار دل آرا همه كار و كردار او ملك در سما مادح كار او طول الله عمره و دمره حاسده، هلك اعدانه، اعطه ماله، اصلح احواله و اسعد اولاده مدام السماء

 

من نه سر در آوردم نه چیزی فهمیدم نه تا آخر خوندم ولی میدونم که کار هنرمندانه ای کرده. اگر موردی داشت بگید

مراقب قلب ها باشيم

 
وقتی تنهاییم، دنبال دوست می گردیم

پیدایش که کردیم، دنبال عیب هایش می گردیم

وقتی که از دست دادیمش، دنبال خاطراتش می گردیم

و همچنان تنها می مانیم
 
 
هیچ چیز آسان تر از قلب نمي شکند
 
ژان پل سارتر
 
 

آغوش همسر

هرطور بود بايد بهش مي گفتم و راجع به چيزي كه ذهنم رو مشغول كرده بود, باهاش صحبت مي كردم. موضوع اصلي اين بود كه من مي خواستم از اون جدا بشم. بالاخره هرطور كه بود موضوع رو پيش كشيدم, از من پرسيد چرا؟!


اما وقتي از جواب دادن طفره رفتم خشمگين شد و در حالي كه از اتاق غذاخوري خارج مي شد فرياد مي زد: تو مرد نيستي

اون شب ديگه هيچ صحبتي نكرديم و اون دايم گريه مي كرد و مثل باران اشك ميريخت, مي دونستم كه مي خواست بدونه كه چه بلايي بر سر عشق مون اومده و چرا؟

اما به سختي مي تونستم جواب قانع كننده اي براش پيدا كنم, چرا كه من دلباخته يك دختر جوان به اسم"دوي" شده بودم و ديگه نسبت به همسرم احساسي نداشتم.

من و اون مدت ها بود كه با هم غريبه شده بوديم من فقط نسبت به اون احساس ترحم داشتم. بالاخره با احساس گناه فراوان موافقت نامه طلاق رو گرفتم, خونه, سي درصد شركت و ماشين رو به اون دادم. اما اون يك نگاه به برگه ها كرد و بعد همه رو پاره كرد.

زني كه بيش از ده سال باهاش زندگي كرده بودم تبديل به يك غريبه شده بود و من واقعا متاسف بودم و مي دونستم كه اون ده سال از عمرش رو براي من تلف كرده و تمام انرژي و جواني اش رو صرف من و زندگي با من كرده, اما ديگه خيلي دير شده بود و من عاشق شده بودم.

بالاخره اون با صداي بلند شروع به گريه كرد, چيزي كه انتظارش رو داشتم. به نظر من اين گريه يك تخليه هيجاني بود.بلاخره مسئله طلاق كم كم داشت براش جا مي افتاد. فرداي اون روز خيلي دير به خونه اومدم و ديدم كه يك نامه روي ميز گذاشته! به اون توجهي نكردم و رفتم توي رختخواب و به خواب عميقي فرو رفتم. وقتي بيدار شدم ديدم اون نامه هنوز هم همون جاست, وقتي اون رو خوندم ديدم شرايط طلاق رو نوشته. اون هيچ چيز از من نمي خواست به جز اين كه در اين مدت يك ماه كه از طلاق ما باقي مونده بهش توجه كنم.

اون درخواست كرده بودكه در اين مدت يك ماه تا جايي كه ممكنه هر دومون به صورت عادي كنار هم زندگي كنيم, دليلش هم ساده و قابل قبول بود: پسرمون در ماه آينده امتحان مهمي داشت و همسرم نمي خواست كه جدايي ما پسرمون رو دچار مشكل بكنه!

اين مسئله براي من قابل قبول بود, اما اون يك درخواست ديگه هم داشت: از من خواسته بود كه بياد بيارم كه روز عروسي مون من اون رو روي دست هام گرفته بودم و به خانه اوردم. و درخواست كرده بود كه در يك ماه باقي مونده از زندگي مشتركمون هر روز صبح اون رو از اتاق خواب تا دم در به همون صورت روي دست هام بگيرمو راه ببرم.

خيلي درخواست عجيبي بود, با خودم فكر كردم حتما داره ديونه مي شه. اما براي اين كه اخرين درخواستش رو رد نكرده باشم موافقت كردم.

وقتي اين درخواست عجيب و غريب رو براي "دوي"تعريف كردم اون با صداي بلند خنديد گفت: به هر بايد با مسئله طلاق روبرو مي شد, مهم نيست داره چه حقه اي به كار مي بره..

 
مدت ها بود كه من و همسرم هيچ تماسي با هم نداشتيم تا روزي كه طبق شرايط طلاق كه همسرم تعين كرده بود من اون رو بلند كردم و در ميان دست هام گرفتم.

هر دومون مثل آدم هاي دست و پاچلفتي رفتار مي كرديم و معذب بوديم.. پسرمون پشت ما راه مي رفت و دست مي زد و مي گفت: بابا مامان رو تو بغل گرفته راه مي بره.

جملات پسرم دردي رو در وجودم زنده مي كرد, از اتاق خواب تا اتاق نشيمن و از اون جا تا در ورودي حدود ده متر مسافت رو طي كرديم.. اون چشم هاشو بست و به آرومي گفت: راجع به طلاق تا روز آخر به پسرمون هيچي نگو!

نمي دونم يك دفعه چرا اين قدر دلم گرفت و احساس غم كردم.. بالاخره دم در اون رو زمين گذاشتم, رفت و سوار اتوبوس شد و به طرف محل كارش رفت, من هم تنها سوار ماشين شدم و به سمت شركت حركت كردم.

روز دوم هر دومون كمي راحت تر شده بوديم, مي تونستم بوي عطرشو اسشمام كنم. عطري كه مدتها بود از يادم رفته بود. با خودم فكر كردم من مدتهاست كه به همسرم به حد كافي توجه نكرده بودم. انگار سالهاست كه نديدمش, من از اون مراقبت نكرده بودم.

متوجه شدم كه آثار گذر زمان بر چهره اش نشسته, چندتا چروك كوچك گوشه چماش نشسته بود,لابه لاي موهاش چند تا تار خاكستري ظاهر شده بود!
براي لحظه اي با خودم فكر كردم: خدايا من با او چه كار كردم؟!

روز چهارم وقتي اون رو روي دست هام گرفتم حس نزديكي و صميميت رو دوباره احساس كردم.

اين زن, زني بود كه ده سال از عمر و زندگي اش رو با من سهيم شده بود. روز پنجم و ششم احساس كردم, صيميت داره بيشتر وبيشتر مي شه, انگار دوباره اين حس زنده شده و دوباره داره شاخ و برگ مي گيره.
من راجع به اين موضوع به "دوي" هيچي نگفتم. هر روز كه مي گذشت برام آسون تر و راحت تر مي شد كه همسرم رو روي دست هام حمل كنم و راه ببرم, با خودم گفتم حتما عظله هام قوي تر شده. همسرم هر روز با دقت لباسش رو انتخاب مي كرد. يك روز در حالي كه چند دست لباس رو در دست گرفته بود احساس كرد كه هيچ كدوم مناسب و اندازه نيستند.با صداي آروم گفت: لباسهام همگي گشاد شدند.
و من ناگهان متوجه شدم كه اون توي اين مدت چه قدر لاغر و نحيف شده و به همين خاطر بود كه من اون رو راحت حمل مي كردم, انگار وجودش داشت ذره ذره آب مي شد. گويي ضربه اي به من وارد شد, ضربه اي كه تا عمق وجودم رو لرزوند. توي اين مدت كوتاه اون چقدر درد و رنج رو تحمل كرده بود, انگار جسم و قلبش ذره ذره آب مي شد. ناخوداگاه بلند شدم و سرش رو نوازش كردم..

پسرم اين منظره كه پدرش , مادرش رو در اغوش بگيره و راه ببره تبديل به يك جزئ شيرين زندگي اش شده بود.

همسرم به پسرم اشاره كرد كه بياد جلو و به نرمي و با تمام احساس اون رو در آغوش فشرد.

من روم رو برگردوندم, ترسيدم نكنه كه در روزهاي آخر تصميم رو عوض كنم. بعد اون رو در آغوش گرفتم و حركت كردم. همون مسير هر روز, از اتاق خواب تا اتاق نشيمن و در ورودي.دستهاي اون دور گردن من حلقه شده بود و من به نرمي اون رو حمل مي كردم, درست مثل اولين روز ازدواج مون. روز آخر وقتي اون رو در اغوش گرفتم به  سختي مي تونستم قدم هاي آخر رو بردارم.

انگار ته دلم يك چيزي مي گفت: اي كاش اين مسير هيچ وقت تموم نمي شد. پسرمون رفته بود مدرسه, من در حالي كه همسرم در اغوشم بود با خودم گفتم:
من در تمام اين سالها هيچ وقت به فقدان صميميت و نزديكي در زندگي مون توجه نكرده بودم.

اون روز به سرعت به طرف محل كارم رانندگي كردم, وقتي رسيدم بدون اين كه در ماشين رو قفل كنم ماشين رو رها كردم, نمي خواستم حتي يك لحظه در تصميمي كه گرفتم, ترديد كنم.
"دوي" در رو باز كرد, و من بهش گفتم كه متاسفم, من نمي خوام از همسرم جدا بشم! اون حيرت زده به من نگاه مي كرد, به پيشانيم دست زد و گفت: ببينم فكر نميكني تب داشته باشي؟

من دستشو كنار زدم و گفتم: نه! متاسفم, من جدايي رو نمي خوام, اين منم كه نمي خوام از همسرم جدا بشم.
به هيچ وجه نمي خوام اون رو از دست بدم.
 
زندگي مشترك من خسته كننده شده بود, چون نه من و نه اون تا يك ماه گذشته هيچ كدوم ارزش جزييات و نكات ظريف رو در زندگي مشتركمون نمي دونستيم. زندگي مشتركمون خسته كننده شده بود نه به خاطر اين كه عاشق هم نبوديم بلكه به اين خاطر كه اون رو از ياد برده بوديم.

من حالا متوجه شدم كه از همون روز اول ازدواج مون كه همسرم رو در آغوش گرفتم و پا به خانه گذاشتم موظفم كه تا لحظه مرگ همون طور اون رو در آغوش حمايت خودم داشته باشم. "دوي" انگار تازه از خواب بيدار شده باشه در حالي كه فرياد مي زد در رو محكم كوبيد و رفت.

من از پله ها پايين اومدم سوار ماشين شدم و به گل فروشي رفتم. يك سبد گل زيبا و معطر براي همسرم سفارش دادم. دختر گل فروش پرسيد: چه متني روي سبد گل تون مي نويسيد؟
و من در حالي كه لبخند مي زدم نوشتم :

از امروز صبح, تو رو در آغوش مهرم مي گيرم و حمل مي كنم, تو روبا پاهاي عشق راه مي برم, تا زماني كه مرگ, ما دو نفر رو از هم جدا كنه.


***

جزئيات ظريفي توي زندگي ما هست كه از اهميت فوق العلاده اي برخورداره, مسائل و نكاتي كه براي تداوم و يك رابطه, مهم و ارزشمندند.اين مسايل خانه مجلل, پول, ماشين و مسايلي از اين قبيل نيست. اين ها هيچ كدوم به تنهايي و به خودي خود شادي افرين نيستند.
پس در زندگي سعي كنيد:
زماني رو صرف پيدا كردن شيريني ها و لذت هاي ساده زندگي تون كنيد. چيزهايي رو كه از ياد برديد, يادآوري و تكرار كنيد و هر كاري رو كه باعث ايجاد حس صميميت و نزديكي بيشتر و بيشتر بين شما و همسرتون مي شه, انجام بديد..زندگي خود به خود دوام پيدا نمي كنه.
اين شما هستيد كه بايد باعث تداوم زندگي تون بشيد.

منبع

شماره اس ام اس های مهم

  گرفتن خلافي ماشين :30005151 ( عدد عمودي كنار كارت رو بفرستيد)

گزارش اطلاع دادن تخلف تاكسي : 30004246( شماره پلاك ماشين متخلف رو بفرستيد)

رهگيري نامه پستي : 2000441 (ابتدا حرف Rرا بنويسيد و بعد شماره روي رسيد پستي رو )

مشكلات شهري (شهرداري) : 3000137

اعلام نتيجه كنكور شب قبل از قرارگرفتن در سايت سنجش : 2000000 (شماره داوطلبي رو بفرستيد)

با خبر شدن از اخبار انجمن فارغ التحصيلان دانشگاه : 10001336

ديكشنري : 1000384 يا 1000370 (لغت مورد نظر رو بفرستيد)   اول بايد در سايت عضو بشيدwww.sms2him.com    بعدش لغت مورد نظر رو بنويسيد
لغت نامه آريان پور : 2000444 Word-to-translate

ايجاد پست در پرشين بلاگ : 300072

گرفتن قبض موبايل : 30009 ( با فرمت زير بنويسيد : تاريخ شروع ؛ تاريخ انتها مثلا 860123 ؛ 860101 يعني از اول سال 86 تا 23 فرودين ماه)

خدمات بانك ملت : 200033

خدمات بانك اقتصاد نوين : 200050

خدمات بانك سپه:200020 – 200021-200022

خدمات بانك كشاورزي : 2000911- 200093

خدمات بانك سامان : 20000

خدمات بانك صادرات :200060

خدمات بانك تجارت : 200070

(توجه داشته باشيد براي استفاده از خدمات بانك ها اول بايد در شعب درخواست رو پر كنيد)


اطلاعات پرواز : 2000444 : ( با اين فرمت : پرواز Filight-code)

  نرخ ارزهاي رايج : 2000444 با اين فرمت : Currency-name

اطلاعات هوا : 1000305 ( پيش شماره شهر مورد نظر بدون صفر رو بفرستيد)

ساعت كشورها : 1000392 (نام كشور رو بفرستيد)

مكان هاي ديدني هر شهر : 1000394

مسافت بين شهر ها : 1000396

آخرين بازي هاي كامپيوتري : 1000400

جديدترين نرم افزار ها : 1000401

اطلاع از اينكه دامين مورد نظر رجستر شده يا خير : 1000355

بورس – نرخ سهام يك شركت : 2000444 ---بنويسيد : Bourse sompany -id

بورس – بيشترين افزايش قيمت : 2000444 ---بنويسيد : Bourse high

بورس- كمترين افزايش قيمت : 2000444 ( بنويسيد : Bourse low)

اوقات شرعي : 2000916

مهران مدیر و خسرو شکیبایی

مهران مدیری در یادداشتی که در کتاب مرحوم خسرو شکیبایی منتشر شده به تمجید ازمرحوم شکیبایی پرداخته است . مدیری دراین یادداشت نوشته است :

از روزی که او را شناختم و از اولین باری که او را دیدم ، حالش خوب نبود . اصولا هیچ وقت حالشخوب نبود .
منظورم بدحالی جسمانی اش نیست . احساس خوشبختی درونی نداشت . از آن آدم های غمگینی بود که ذاتا اندوه را در خود داشت . این در صدایش بود . در لحن وگفتارش بود ، در چشمانش بود و در حرکت دستانش . شاید با همین اندوه درون ،احساس شادی داشت و با همین دلمشغولی های درون ، خودش را زنده نگه می داشت .
دوست داشت تنها باشد . دوست داشت خلوت باشد . دیگران را به خود راه نمی داد .
هرگز نفهمیدم چه چیزی خوشحالش می کند و چه زمانی حالش خوب است .

 

برای بازی در پاورچین به او تلفن زدم . رفتم خانه اش و نشستیم به درد دل . درهمه جای خانه بود . مجسمه اش ، عکس هایش ، نقاشی هایی که از چهره او کشیده بودند ، جوایزی که گرفته بود . تصویر آدم های مهمی که با او کار کرده بودند .

 ونقطه درخشان کارنامه اش ، هامون . همه جا پر از او بود و او غمگین ، مثل کودکی بود که توسط خداوند تنبیه شده باشد . یک بغض نهفته که در گلوی او بود و نمیدانم چرا .

 

گفت که می آید و در پاورچین بازی می کند . فردا به محل فیلمبرداری ما آمد و حرف زدیم . می دانستم که نمی آید . حوصله نداشت ، حقیقت را نمی گفت که دل مرا نشکند
. حوصله نداشت و رفت . چند سال گذشت . برای بازی در مرد هزار چهره به او تلفن زدم و در یک روز برفی دوباره به محل فیلمبرداری ما آمد . غمگین تر ، شکسته تر و بی حوصله تر .

 

مدیری در ادامه یادداشت خود نوشته است : باز هم می دانستم که نمی آید . با هم حرف زدیم . حوصله نداشت . باز هم نمی خواست که دل مرا بشکند . بهانه آورد و باز هم حوصله نداشت و رفت . نزدیک درب خروجی برگشت ، مرا بوسید و گفت : من همیشه یک بازی به تو بدهکارم ، و رفت ، برای همیشه رفت .

 

روزی که برای خاکسپاری رفتم ، و هزاران نفر آمده بودند تا این پیکر غمگین را به خاک بسپارند و مردم فراوانی که دوستش داشتند و می گریستند . و مردم فراوان دیگری که آمده بودند با هنرمندان مورد علاقه شان عکس بگیرند و عده فراوان هنرمندانی که سعی داشتند به دیگران بفهمانند که ما بیشتر از شما با ایشان دوست بودیم ، و در این هیاهوی عظیم ، آخرین جمله او را دوباره شنیدم که می گفت :

من همیشه یک بازی به تو بدهکارم ……… مطمئنم در بهشت ، روزی با او کار خواهم کرد .
احتمالا در یک تئاتر مشترک که آنجا دیگر ، حوصله دارد، حالش خوب است و غمگین نیست.

 به نقل از  کتاب خسرو شکیبایی - به کوشش الهام قره‌خانی

 

با خواندن این قصه طولانی ثروتمند می شوید

چند وقت پیش یک سخنرانی واقعا جالب از استیو جابز مدیرعامل و موسس اپل ، پیکسار و ... دیدم که سال ۲۰۰۵ در دانشگاه استنفورد انجام داده

متن سخنراني:

من امروز خیلی خوشحالم که در مراسم فارغ التحصیلی شما که در یکی از بهترین دانشگاه هاي دنیا درس می خوانید هستم. من هیچ وقت از دانشگاه فارغ التحصیل نشده ام. امروز می خواهم داستان زندگی ام را برایتان بگویم. خیلی طولانی نیست و سه تا داستان است.

اولین داستان مربوط به ارتباط اتفاقات به ظاهر بی ربط زندگی هست.

من بعد از شش ماه از شروع دانشگاه در کالج رید ترك تحصیل کردم ولی تا حدود یک سال و نیم بعد از ترك تحصیل تو دانشگاه می آمدم و می رفتم و خب حالا می خواهم براي شما بگویم که من چرا ترك تحصیل کردم. زندگی و مبارزه ي من قبل از تولدم شروع شد. مادر بیولوژیکی من یک دانشجوي مجرد بود که تصمیم گرفته بود مرا در لیست پرورشگاه قرار بدهد که یک خانواده مرا به سرپرستی قبول کند. او شدیداً اعتقاد داشت که مرا یک خانواده با تحصیلات دانشگاهی باید به فرزندي قبول کند و همه چیز را براي این کار آماده کرده بود.یک وکیل و زنش قبول کرده بودند که مرا بعد از تولدم ازمادرم تحویل بگیرند و همه چیز آماده بود تا اینکه بعد از تولد من این خانواده گفتند که پسر نمی خواهند و دوست دارند که دختر داشته باشند. این جوري شد که پدر و مادر فعلی من نصف شب یک تلفن دریافت کردند که آیا حاضرند مرا به فرزندي قبول کنند یا نه و آنان گفتند که حتماً. مادر بیولوژیکی من بعداً فهمید که مادر من هیچ وقت از دانشگاه فارغ التحصیل نشده و پدر من هیچ وقت دبیرستان را تمام نکرده است. مادر اصلی من حاضر نشد که مدارك مربوط به فرزند خواندگی مرا امضا کند تا اینکه آن ها قول دادند که مرا وقتی که بزرگ شدم حتماً به دانشگاه بفرستند. این جوري شد که هفده سال بعدش من وارد کالج شدم و به خاطر این که در آن موقع اطلاعاتم کم بود دانشگاهی را انتخاب کردم که شهریه ي آن تقریباً معادل دانشگاه استنفورد بود و پس انداز عمر پدر و مادرم را به سرعت براي شهریه ي دانشگاه خرج می کردم بعد از شش ماه متوجه شدم که دانشگاه فایده ي چندانی برایم ندارد. هیچ ایده اي که می خواهم با زندگی چه کار کنم و دانشگاه چه جوري می خواهد به من کمک کند نداشتم و به جاي این که پس انداز عمر پدر و مادرم را خرج کنم ترك تحصیل کردم ولی ایمان داشتم که همه چیز درست می شود. اولش یک کمی وحشت داشتم ولی الآن که نگاه می کنم می بینم که یکی از بهترین تصمیم هاي زندگی من بوده است. لحظه اي که من ترك تحصیل کردم به جاي این که کلاس هایی را بروم که به آن ها علاقه اي نداشتم شروع به کارهایی کردم که واقعاً دوستشان داشتم. زندگی در آن دوره خیلی براي من آسان نبود. من اتاقی نداشتم و کف اتاق یکی از دوستانم می خوابیدم. قوطی هاي خالی پپسی را به خاطر پنج سنت پس می دادم که با آن ها غذا بخرم. بعضی وقت ها هفت مایل پیاده روي می کردم که یک غذاي مجانی توي کلیسا بخورم. غذا هایشان را دوست داشتم. من به خاطر حس کنجکاوي و ابهام درونی ام تو راهی افتادم که تبدیل به یک تجربه ي گران بها شد. کالج رید آن موقع یکی از بهترین تعلیم هاي خطاطی را تو کشور می داد. تمام پوستر هاي دانشگاه با خط بسیار زیبا خطاطی می شد و چون از برنامه ي عادي من ترك تحصیل کرده بودم، کلاس هاي خطاطی را برداشتم. سبک آن ها خیلی جالب، زیبا، هنري و تاریخی بود و من خیلی از آن لذت می بردم. امیدي نداشتم که کلاس هاي خطاطی نقشی در زندگی حرفه اي آینده ي من داشته باشد ولی ده سال بعد از آن کلاس ها موقعی که ما داشتیم اولین کامپیوتر مکینتاش را طراحی می کردیم تمام مهارت هاي خطاطی من دوباره تو ذهن من برگشت و من آن ها را در طراحی گرافیکی مکینتاش استفاده کردم. مک اولین کامپیوتر با فونت هاي کامپیوتري هنري و قشنگ بود. اگر من آن کلاس هاي خطاطی را آن موقع برنداشته بودم مک هیچ وقت فونت هاي هنري الآن را نداشت. هم چنین چون که ویندوز طراحی مک را کپی کرد، احتمالاً هیچ کامپیوتري این فونت را نداشت. خب می بینید آدم وقتی آینده را نگاه می کند شاید تأثیر اتفاقات مشخص نباشد ولی وقتی گذشته را نگاه می کند متوجه ارتباط این اتفاق ها می شود. این یادتان نرود شما باید به یک چیز ایمان داشته باشید، به شجاعتتان، به سرنوشتتان، زندگی تان یا هر چیز دیگري. این چیزي است که هیچ وقت مرا نا امید نکرده است و خیلی تغییرات در زندگی من ایجاد کرده است.

داستان دوم من در مورد دوست داشتن و شکست است.

من خرسند شدم که چیزهایی را که دوستشان داشتم خیلی زود پیدا کردم. من و همکارم هواز شرکت اپل را درگاراژ خانه ي پدر و مادرم وقتی که من فقط بیست سال داشتم شروع کردیم ما خیلی سخت کار کردیم و در مدت ده سال اپل تبدیل شد به یک شرکت دو بیلیون دلاري که حدود چهارهزار نفر کارمند داشت. ما جالب ترین مخلوق خودمان را به بازار عرضه کرده بودیم؛ مکینتاش. یک سال بعد از درآمدن مکینتاش وقتی که من فقط سی ساله بودم هیأت مدیره ي اپل مرا از شرکت اخراج کرد. چه جوري یک نفر می تواند از شرکتی که خودش تأسیس می کند اخراج شود، خیلی ساده. شرکت رشد کرده بود و ما یک نفري را که فکر می کردیم توانایی خوبی براي اداره ي شرکت داشته باشد استخدام کرده بودیم. همه چیز خیلی خوب پیش می رفت تا این که بعد از یکی دو سال در مورد استراتژي آینده ي شرکت من با او اختلاف پیدا کردم و هیأت مدیره از او حمایت کرد و من رسماً اخراج شدم. احساس می کردم که کل دستاورد زندگی ام را از دست داده ام. حدود چند ماهی نمی دانستم که چه کار باید بکنم. من رسماً شکست خورده بودم و دیگر جایم در سیلیکان ولی نبود ولی یک احساسی در وجودم شروع به رشد کرد. احساسی که من خیلی دوستش داشتم و اتفاقات اپل خیلی تغییرش نداده بودند. احساس شروع کردن از نو. شاید من آن موقع متوجه نشدم اخراج از اپل یکی از بهترین اتفاقات زندگی من بود. سنگینی موفقیت با سبکی یک شروع تازه جایگزین شده بود و من کاملاً آزاد بودم. آن دوره از زندگی من پر از خلاقیت بود. در طول پنج سال بعد یک شرکت به اسم نکست تأسیس کردم و یک شرکت دیگر به اسم پیکسار و با یک زن خارق العاده آشنا شدم که بعداً با او ازدواج کردم. پیکسار اولین ابزار انیمیشن کامپیوتر دنیا را به اسم توي استوري به وجود آورد که الآن موفقترین استودیوي تولید انیمیشن در دنیا ست. دریک سیر خارق العاده ي اتفاقات، شرکت اپل نکست را خرید و این باعث شد من دوباره به اپل برگردم و تکنولوژي ابداع شده در نکست انقلابی در اپل ایجاد کرد. من با زنم لورن زندگی بسیار خوبی را شروع کردیم. اگر من از اپل اخراج نمی شدم شاید هیچ کدام از این اتفاقات نمی افتاد. این اتفاق مثل داروي تلخی بود که به یک مریض می دهند ولی مریض واقعاً به آن احتیاج دارد. بعضی وقت ها زندگی مثل سنگ توي سر شما می کوبد ولی شما ایمانتان را از دست ندهید. من مطمئن هستم تنها چیزي که باعث شد من در زندگی ام همیشه در حرکت باشم این بود که من کاري را انجام می دادم که واقعاً دوستش داشتم.

داستان سوم من در مورد مرگ است.

من هفده سالم بود یک جایی خواندم که اگر هر روز جوري زندگی کنید که انگار آن روز آخرین روز زندگی تان باشد شاید یک روز این نظر به حقیقت تبدیل بشود. این جمله روي من تأثیر گذاشت و از آن موقع به مدت سی و سه سال هر روز وقتی که من توي آینه نگاه می کنم از خودم می پرسم اگر امروز آخرین روز زندگی من باشد آیا باز هم کارهایی را که امروز باید انجام بدهم، انجام می دهم یا نه. هر موقع جواب این سؤال نه باشد من می فهمم تو زندگی ام به یک سري تغییرات احتیاج دارم. به خاطر داشتن این که بالآخره یک روزي من خواهم مرد براي من به یک ابزار مهم تبدیل شده بود که کمک کرد خیلی از تصمیم هاي زندگی ام را بگیرم چون که تمام توقعات بزرگ از زندگی، تمام غرور، تمام شرمندگی از شکست، در مقابل مرگ رنگی ندارند. حدود یک سال قبل دکترها تشخیص دادند که من سرطان دارم. ساعت هفت و سی دقیقه ي صبح بود که مرا معاینه کردند و یک تومور توي لوزالمعده ي من تشخیص دادند. من حتی نمی دانستم که لوزالمعده چی هست و کجاي آدم قرار دارد ولی دکترها گفتند این نوع سرطان غیرقابل درمان است و من بیشتر از سه ماه زنده نمی مانم. دکتر به من توصیه کرد

به خانه بروم و اوضاع را رو به راه کنم. منظورش این بود که براي مردن آماده باشم و مثلاً چیزهایی که در مورد ده سال بعد قرار بود به بچه هایم بگویم در مدت سه ماه به آن ها یادآوري بکنم. این به این معنی بود که براي خداحافظی حاضر باشم. من با آن تشخیص تمام روز دست و پنجه نرم کردم و سر شب روي من آزمایش اپتیک انجام دادند. آن ها یک آندوسکوپ را توي حلقم فرو کردند که از معده ام می گذشت و وارد لوزالمعده ام می شد. همسرم گفت که وقتی دکتر نمونه را زیر میکروسکوپ گذاشت بی اختیار شروع به گریه کردن کرد چون که او گفت که آن یکی از کمیاب ترین نمونه هاي سرطان لوزالمعده است و قابل درمان است. مرگ یک واقعیت مفید و هوشمند زندگی است. هیچ کس دوست ندارد که بمیرد حتی آن هایی که می خواهند بمیرند و به بهشت وارد شوند. ولی با این وجود مرگ واقعیت مشترك در زندگی همه ي ما ست. شاید مرگ بهترین اختراع زندگی باشد چون مأمور ایجاد تغییر و تحول است. مرگ کهنه ها را از میان بر می دارد و راه را براي تازه ها باز می کند. یادتان باشد که زمان شما محدود است، پس زمانتان را با زندگی کردن تو زندگی بقیه هدر ندهید. هیچ وقت توي دام غم و غصه نیافتید و هیچ وقت نگذارید که هیاهوي بقیه صداي درونی شما را خاموش کند و از همه مهمتر این که شجاعت این را داشته باشید که از احساس قلبی تان و ایمانتان پیروي کنید. موقعی که من سن شما بودم یک مجله ي خیلی خواندنی به نام کاتالوگ کامل زمین منتشر می شد که یکی از پرطرفدارترین مجله هاي نسل ما بود این مجله مال دهه ي شصت بود که موقعی که هیچ خبري از کامپیوترهاي ارزان قیمت نبود تمام این مجله با دستگاه تایپ و قیچی و دوربین پولوراید درست می شد. شاید یک چیزي شبیه گوگل الآن ولی سی و پنج سال قبل از این که گوگل وجود داشته باشد. در وسط دهه ي هفتاد آن ها آخرین شماره از کاتالوگ کامل زمین را منتشر کردند. آن موقع من سن الآن شما بودم و روي جلد آخرین شماره ي شان یک عکس از صبح زود یک منطقه ي روستایی کوهستانی بود. از آن نوعی که شما ممکن است براي پیاده روي کوهستانی خیلی دوست داشته باشید. زیر آن عکس نوشته بود

stay hungry stay foolish

این پیغام خداحافظی آن ها بود وقتی که آخرین شماره را منتشر می کردند

stay hungry stay foolish

این آرزویی هست که من همیشه در مورد خودم داشتم و الآن وقت فارغ التحصیلی شما آرزویی هست که براي شما می کنم

تشییع جنازه حافظ

نقل شده است که در هنگام تشییع جنازه خواجه شیراز گروهی از افراد که اشعار شاعر و اشارات او به می و مطرب و ساقی را گواهی بر شرک و کفر وی می‌دانستند؛ مانع دفن حکیم به آیین مسلمانان شدند. در مشاجره‌ای که بین دوستداران شاعر و مخالفان او در گرفت سرانجام قرار بر آن شد تا تفألی به دیوان خواجه زده و داوری را به اشعار او واگذارند. پس از باز کردن دیوان اشعار این بیت شاهد آمد:

قدم دریغ مدار از جنازه‌ی حافظ
که گرچه غرق گناهست می‌رودبه‌ بهشت

کاریکلماتور

ادامه نوشته

خاطره ای از یک جبهه ای

شب عملیات من جلو بودم و علی پشت سرم. به دو به سمت خاکریز می رفتیم.

از زمین و آسمان آتش دشمن می بارید.
در یک لحظه کلاه از سرم افتاد.
علی داد زد: «کلاتو بردار!» خم شدم کلاه را بردارم که حس کردم یک گلوله از لای موهایم رد شد و پوست سرم را خراش داد!.

برگشتم به علی بگویم «پسر! عجب شانسی آوردم»
... گلوله توی پیشانی علی بود.