پشت کوه

آری از پشت کوه آمده ام . . .

چه می دانستم این ور کوه باید برای ثروت،حرام خورد؟!

برای عشق خیانت کرد

برای خوب دیده شدن دیگری را بد نشان داد
برای به عرش رسیدن دیگری را به فرش کشاند

وقتی هم با تمام سادگی دلیلش را می پرسم
می گویند: از پشت کوه آمده !
ترجیح می دهم به پشت کوه برگردم

 و تنها دغدغه ام سالم برگرداندن گوسفندان از دست گرگ ها باشد،

 تا اینکه این ور کوه باشم و گرگ!

شعرهایی از اکبر اکسیر

قله قپی

 

صفر را بستند

که ما به بیرون زنگ نزنیم

از شما چه پنهان

ما از درون زنگ زدیم !

.

شیر مادر ، بوی نفت !

 

شیر مادر ، بوی ادکلن می داد

دست پدر ، بوی عرق

(گفتم بچه ام نمی فهمم) 

نان ، بوی نفت می داد

زندگی ، بوی گند

(گفتم جوانم نمی فهمم) 

حالا که بازنشسته شده ام

هر چیز ، بوی هر چیزی می دهد ، بدهد 

فقط پارک ، بوی گورستان

و شانه تخم مرغ ، بوی کتاب ندهد !

گوساله

 

بهزیستی نوشته بود:

شیر مادر ، مهر مادر ، جانشین ندارد.

شیر مادر نخورده ، مهر مادر پرداخت شد

پدر یک گاو خرید

                    و من بزرگ شدم.

اما ، هیچ کس حقیقت مرا نشناخت

جز معلم عزیز ریاضی ام

که همیشه می گفت:

گوساله ، بتمرگ!!

سیلان

شعری از

 

مهمان كه مي رسد

 

مادر  از خجالت آب مي شود

 

پدر ، در  صد درجه  به جوش مي آيد

 

سماور  مي چايد

 

قند  بالا مي رود

 

كاشف السلطنه ـ قاچاقچي معروف چاي ! ـ

 

با احمد و محمود وارد مي شود

 

و كارخانه هاي چاي لاهيجان

 

يك به يك كلوچه مي شوند !

ظرفیت

 

پدر كه رفت

حياط خانه ورم كرد

درخت توت پريد

حوض، عكس يادگاري شد

و ما، يك پرايد خريديم

و مجبور شديم

ششمين عضو خانواده خود را

به خانة سالمندان ببريم!

ادارات

 

مثل روزنامه‌ها، اول همه را سر كار مي‌گذارند

بعد آگهي استخدام مي‌زنند

بچه‌هاي وظيفه، يا شاعر شده‌اند يا خواننده!

خدا را شكر در خانه ما، كسي بيكار نيست

يكي فرم پر مي‌كند، يكي احكام مي‌خواند

يكي به سرعت پير مي‌شود

و آن يكي مدام نق مي‌زند:

مرده‌شور ريختت را ببرد

چرا از خرمشهر، سالم برگشتي؟!

کارنامه

 

در پیاده روی 47 شعری خواندم ملیحه خندید

گفتم بالاخره بله یا خیر؟گفت :خیراست انشاالله!

بعد دراتاق 57 شعری خواندند باران گرفت وصیغه جاری شد

همان شب شعری خواندیم تخت سرفه کرد ,عرفان سروده شد

بعدها در اتاق 62 شعر تازه ای خواندیم تخت عطسه کرد وایثاربه چاپ رسید

برای نان به مدرسه رفتم بابا شلنگ آب تعارف کرد کلاس به سکسکه افتاد

بعد آقای مدیر شعری خواندند ومن 30سال پیرشدم

حالا در اتاق 81 نشسته ام آخرین حکم کارگزینی را می خوانم

ملیحه میخندد ایثار به افتخار من تست میزند وعرفان

رفته است در پیاده رو شعر بخواند تا من بعدا پدربزرگ شوم!

شاخدار شكني

اكبر اكسير

همۀ گاوها گوساله به دنیا می آیند

من گوساله گاو به دنیا آمدم

شیرم را دوشیدند

شاخم را شکستند

از دباغخانه که برگشتم عزیز شدم

حالا نشسته ام پشت ویترین گالری کفش

سایز 37

درست اندازۀ پای ملیحه!

نشانه ها

اكبر اكسير

زنگ کاردستی

یا پارو می‌ساختم یا نردبان

آقای شرقی می‌گفت:

نردبان و پارو

نشانه ترقی و ثروت است

_یادش به‌خیر_

حال در پشت‌بام خانه‌ای

برف پارو می کنم

و نردبان، وسیله‌ای‌ست

که مرا به پایین می‌برد

كلاغ شويي

اكبر اكسير

لطفاً یک کلاغ چل کلاغ نکنید

بالاتر از کلاغ رنگی نیست

کلاغ بر خلاف لک لک

یک لکۀ سیاه هم ندارد

پروندۀ کلاغ سفید سفید است

تهمت صابون دزدی هم

کار انگلیسی هاست!

حرفی بزن از سلامت عشق

اكبر اكسير

در امتداد سقف و سرم

گیلاس‌های چشم

كمپوت می‌شوند

تا دربان نیامده

حرفی بزن از سلامت عشق

این تابلوی مؤدب هیس

   مرا لال كرده است.

اي كساني كه ايمان آورديد

اکبر اسیر

صحنه / شب حمله بود

زير آتش توپخانه

ما سنگر مي كنديم و ديوار مي كشيديم

لودر ها خالي مي شدند ، كيسه ها پر

سنگ روي سنگ بند نبود

بچه هاي تبليغات

نرسيده به نماز شب ايستادند

كارگردان به طعنه گفت :

اي كساني كه ايمان آورديد

كاش سيمان مي آورديد !

سربازی

 

نشسته بودیم

مادر، نصیحتم می کرد:

- عجله نکن، چشم!!

همین حین، دو گنجشک لات بی چشم و رو آمدند

و درست جلوی چشم ما...

مادر سرخ سرخ شد

در دل گفتم:

خوش به حال گنجشک ها

که مشکل سربازی ندارند!

آخر شاهنامه

 

رخش،گاري كشي مي كند
رستم ،كنار پياده رو سيگار مي فروشد
سهراب ،ته جوب به خود می پيچيد
گردآفريد،از خانه زده بيرون
مردان خياباني براي تهمينه بوق مي زنند
ابوالقاسم براي شبكه سه ،سريال جنگي مي سازد
واي ...

 منبع

شعر زیبای قیصر امین پور در مورد خدا

پیش  از اینها فکر می‌کردم خدا
خانه ای دارد کنار ابرها

مثل قصر پادشاه قصه  ها
خشتی از الماس خشتی از طلا


پایه های برجش از عاج و بلور
بر سر تختی نشسته با غرور

ماه برق کوچکی از تاج او
هر ستاره، پولکی از تاج او


اطلس پیراهن او، آسمان
نقش روی دامن او، کهکشان

رعد وبرق شب،  طنین خنده اش
سیل و طوفان، نعره توفنده اش

دکمه ی پیراهن او، آفتاب
برق تیغ خنجر او ماهتاب

هیچ کس از  جای او آگاه نیست
هیچ کس را در حضورش راه نیست


پیش از اینها خاطرم دلگیر بود
از خدا در ذهنم این تصویر بود

آن خدا بی رحم بود و خشمگین
خانه اش در آسمان، دور از زمین


بود، اما در میان ما نبود
مهربان و ساده و زیبا نبود

در دل او  دوستی جایی نداشت
مهربانی هیچ معنایی نداشت


هر چه می‌پرسیدم، از خود، از خدا
از زمین، از آسمان، از ابرها

زود می‌گفتند: این کار خداست
پرس وجو از کار او کاری خطاست


هرچه می‌پرسی، جوابش آتش است
آب اگر خوردی، عذابش آتش است

تا ببندی چشم،  کورت می‌کند
تا شدی نزدیک، دورت می‌کند


کج گشودی دست، سنگت می‌کند
کج نهادی پای، لنگت می‌کند

با همین قصه،  دلم مشغول بود
خوابهایم، خواب دیو و غول بود

خواب می‌دیدم که غرق آتشم
در دهان اژدهای سرکشم

در دهان  اژدهای خشمگین
بر سرم باران گرز آتشین


محو می‌شد نعره هایم، بی صدا
در طنین خنده ی خشم خدا ...

نیت من، در  نماز و در دعا
ترس بود و وحشت از خشم خدا


هر چه می‌کردم، همه از ترس بود
مثل از بر کردن یک درس بود

مثل تمرین  حساب و هندسه
مثل تنبیه مدیر مدرسه


تلخ، مثل خنده ای بی حوصله
سخت، مثل حل صدها مسئله

مثل تکلیف  ریاضی سخت بود
مثل صرف فعل ماضی سخت بود


تا که یک شب دست در دست پدر
راه افتادم به قصد یک سفر

در میان راه،  در یک روستا
خانه ای دیدم، خوب و آشنا


زود پرسیدم: پدر، اینجا کجاست؟
گفت، اینجا خانه‌ی خوب خداست!

گفت: اینجا  می‌شود یک لحظه ماند
گوشه ای خلوت، نمازی ساده خواند


با وضویی، دست و رویی تازه کرد
با دل خود، گفتگویی تازه کرد

گفتمش، پس آن  خدای خشمگین
خانه اش اینجاست؟ اینجا، در زمین؟


گفت : آری، خانه او بی ریاست
فرشهایش از گلیم و بوریاست

مهربان و ساده و بی کینه است
مثل نوری در دل آیینه است


عادت او نیست خشم و دشمنی
نام او نور و نشانش روشنی

خشم، نامی  ‌از نشانی های اوست
حالتی از مهربانی های اوست


قهر او از آشتی، شیرین تر است
مثل قهر مهربان مادر است

دوستی را  دوست، معنی می‌دهد
قهر هم با دوست معنی می‌دهد


هیچ کس با دشمن خود، قهر نیست
قهری او هم نشان دوستی است...

تازه فهمیدم خدایم، این خداست
این خدای مهربان و آشناست


دوستی، از من به من نزدیک تر
از رگ گردن به من نزدیک تر

آن خدای پیش از این را باد برد
نام او را هم دلم از یاد برد


آن خدا مثل خیال و خواب بود
چون حبابی، نقش روی آب بود

می‌توانم بعد  از این، با این خدا
دوست باشم، دوست، پاک و بی ریا


می‌توان با این خدا پرواز کرد
سفره ی دل را برایش باز کرد

می‌توان  درباره ی گل حرف زد
صاف و ساده، مثل بلبل حرف زد


چکه چکه مثل باران راز گفت
با دو قطره، صد هزاران راز گفت

می‌توان با  او صمیمی ‌حرف زد
مثل یاران قدیمی‌ حرف زد


می‌توان تصنیفی از پرواز خواند
با الفبای سکوت آواز خواند

می‌توان مثل  علفها حرف زد
با زبانی بی الفبا حرف زد


می‌توان درباره ی هر چیز گفت
می‌توان شعری خیال انگیز گفت


مثل این شعر روان و آشنا:
پیش از اینها فکر می‌کردم خدا

شعری از صائب تبریزی

مایه اصــــل و نسب در گردش دوران زر است
هر كسی صاحب زر است او از همه بالاتر است

دود اگر بالا نشیند كســـر شــأن شــعـله نیست
جای چشم ابرو نگیرد چونكه او بالا تراست

ناكسی گر از كسی بالا نشیند عیب نیست
روی دریا، خس نشیند قعر دریا گوهر است

شصت و شاهد هر دو دعوی بزرگی میكنند
پس چرا انگشت كوچك لایق انگشــــتر است

آهن و فولاد از یك كوره می آید برون
آن یكی شمشیر گردد دیگری نعل خر است

كــــره اسـب ، از نجابت از پـس مــــادر رود ( در تعاقب میرود)
كــــره خــر ، از خــریت پیشا پیش مــــادر است ( پیش پای مادر است)

كاكـل از بالا بلندی رتبــه ای پیدا نكرد
زلف ، از افتادگی قابل به مشك و عنبر است

پادشه مفلس كه شد چون مرغ بی بال و پر است
دائماً خون میخورد تیغی كه صاحب جوهر است

سبزه پامال است در زیر درخت میوه دار
دختر هر كس نجیب افتـاد مفت شوهر است

صائبا !عیب خودت گو، عیب مردم را مگو
هر كه عیب خود بگوید، از همه بالا تر است

ساده که میشوی

ساده که میشوی
همه چیز خوب میشود
خودت
غمت
مشکلت
غصه ات
هوای شهرت
آدمهای اطرافت
حتی دشمنت
یک آدم ساده که باشی
برایت فرقی نمیکند که تجمل چیست
که قیمت تویوتا لندکروز چند است
فلان بنز آخرین مدل ، چند ایربگ دارد
مهم نیست
نیاوران کجاست
شریعتی و پاسداران و فرشته و الهیه
کدام حوالی اند
رستوران چینی ها
گرانترین غذایش چیست
ساده که باشی
همیشه در جیبت شکلات پیدا میشود
همیشه لبخند بر لب داری
بر روی جدولهای کنار خیابان راه میروی
زیر باران ، دهانت را باز میکنی و قطره قطره مینوشی
آدم برفی که درست میکنی
شال گردنت را به او میبخشی
ساده که باشی
همین که بدانی بربری و لواش چند است
کفایت میکند
نیازی به غذای چینی نیست
آبگوشت هم خوب است
ساده که باشی

یه تیکه زمین

آهنگ جديدمحمداصفهاني/ شاعر روزبه زمانی 
بهشت از دست آدم رفت، از اون روزی که گندم خورد
ببین چی میشه اون کس که یه جو، از حق مردم خورد
 
کسایی که تو این دنیا حساب ما رو پیچیدن
یه روزی هر کسی باشن، حساباشونو پس می‌دن
 
عبادت از سر وحشت، واسه عاشق عبادت نیست
پرستش راه تسکینه، پرستیدن تجارت نیست
 
سر آزادگی مردن، ته دلدادگی میشه
یه وقتایی تمام دین همین آزادگی میشه
 
کنار سفره‌ی خالی یه دنیا آرزو چیدن
بفهمن آدمی، یک عمر بهت گندم نشون می‌دن
 
نذار بازی کنن بازم برامون با همین نقشه
خدا هرگز کسایی رو که حق خوردن نمی‌بخشه
 
کسایی که به هر راهی دارن روزیتو می‌گیرن
گمونم یادشون رفته همه یک روز می‌میرن
 
جهان بدجور کوچیکه همه درگیر این دردیم
همه یک روز می‌فهمن چه جوری زندگی کردیم

فرض ن امام زمان میهمان توست آماده ای؟

فرض كن، حضرت مهدی به تو ظاهر گردد

بر در خانه و یا بر سر كوی و گذری

ظاهرت هست چنانی كه خجالت نكشی

باطنت هست پسندیده صاحب نظری؟

دیده ای هست تو را قابل دیدار امام

می توانی تو به خورشید جمالش نگری؟

خانه ات لایق او هست كه مهمان گردد

لقمه ات در خور او هست كه نزدش ببری؟

پول بی شبهه و سالم زهمه دارائیت

داری آن قدر كه یك هدیه برایش بخری؟

گر بپرسد ثمرت چیست تو از طول حیات

داری از بهر ارائه سند مختصری؟

ور بپرسد عملت چیست ز بگذشتن عمر

در عملكرد تو باشد عمل معتبری؟

برده ای نان و غذا بهر مساكین یك شب

یا تو داری ز یتیمان و فقیران خبری؟

هیچ گه داشته ای بهر ظهور حضرت

ناله نیمه شب و ذكر دعای سحری؟

آنچنان هست كه افسرده و غمگین نشوی

گر بگیرد سمت تو بدهد بردگری؟

داری آمادگی آنكه اگر حضرت خواست

از سر مال جهان بهر خدا درگذری؟

واقفی از عمل خویش تو بیش از دگران

می توان گفت تو را شیعه اثنی عشری ؟

گر از این جمله كه گفتم همه را دارایی

خوش به حال تو كه خود ساخته و منتظری

ور از این گفته تو را هست قصوری (بیگی)

توبه کن بلکه ز محبوب بیابی اثری ...

انسان و گرگ وجودش

گفت دانایی که: گرگی خیره سر،


هست پنهان در نهاد هر بشر!


لاجرم جاری است پیکاری سترگ


روز و شب، مابین این انسان و گرگ


زور بازو چاره ی این گرگ نیست


صاحب اندیشه داند چاره چیست


ای بسا انسان رنجور پریش


سخت پیچیده گلوی گرگ خویش


وی بسا زور آفرین مرد دلیر


هست در چنگال گرگ خود اسیر


هر که گرگش را در اندازد به خاک


رفته رفته می شود انسان پاک


وآن که با گرگش مدارا می کند


خلق و خوی گرگ پیدا می کند


در جوانی جان گرگت را بگیر!


وای اگر این گرگ گردد با تو پیر


روز پیری، گر که باشی هم چو شیر


ناتوانی در مصاف گرگ پیر


مردمان گر یکدگر را می درند


گرگ هاشان رهنما و رهبرند


اینکه انسان هست این سان دردمند


گرگ ها فرمانروایی می کنند


وآن ستمکاران که با هم محرم اند


گرگ هاشان آشنایان هم اند


گرگ ها همراه و انسان ها غریب


با که باید گفت این حال عجیب؟...

زیبا ترین قسم


نه تو می مانی و نه اندوه
 
و نه هیچیک از مردم این آبادی...
 
به حباب نگران لب یک رود قسم،
 
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت،
 
غصه هم می گذرد،
 
آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند...
 
لحظه ها عریانند.
 
به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز

زندگی

زندگی دفتری از خاطره هاست

 یک نفر در دل شب ، یک نفر در دل خاک

یک نفر همدم خوشبختی هاست ،

یک نفر همسفر سختی هاست ،

چشم تا باز کنیم عمرمان می گذرد...

ما همه همسفر و رهگذریم

آنچه باقیست فقط خوبیهاست

 

واپسین لحظه

هر لحظه را به گونه ای زندگی کن،

که گویی واپسین لحظه است.

و کسی چه می داند؟

شاید آخرین لحظه باشد

شعر افقی و عمودی

این شعر به صورت عمودی وافقی یک جور خوانده می‌شود (ماتریس متقارن ادبی)


از چهره افروخته گل را مشکن!
افروخته رخ مرو تو دیگر به چمن!
گل را تو دگر مکن خجل اي مه من!
مشکن به چمن اي مه من قدر سخن !

حال مولانا

نه سلامم  نه علیکم
نه سپیدم   نه سیاهم
نه چنانم که تو گویی
نه چنینم که تو خوانی
و نه آنگونه که گفتند و شنیدی
نه سمائم  نه زمینم
نه به زنجیر کسی بسته‌ام و بردۀ دینم
نه سرابم
نه برای دل تنهایی تو جام شرابم
نه گرفتار و اسیرم
نه حقیرم
نه فرستادۀ پیرم
نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم
نه جهنم نه بهشتم
چُنین است سرشتم
این سخن را من از امروز نه گفتم، نه نوشتم
بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم ...
 
گر به این نقطه رسیدی
به تو سر بسته و در پرده بگویــم
تا کســی نشنـود این راز گهــربـار جـهان را
آنچـه گفتند و سُرودنـد تو آنـی
خودِ تو جان جهانی
گر نهانـی و عیانـی
تـو همانی که همه عمر بدنبال خودت نعره زنانی
تو ندانی که خود آن نقطۀ عشقی
تو خود اسرار نهانی
تو خود باغ بهشتی
 
تو بخود آمده از فلسفۀ چون و چرایی
به تو سوگند
که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی در همه افلاک بزرگی
نه که جُزئی
نه که چون آب در اندام سَبوئی
 
تو خود اویی  بخود آیی
تا كه در خانه متروکۀ هرکس ننشـــینی و
بجز روشنــی شعشـعۀ پرتـو خود هیچ نبـینـی
و گلِ وصل بـچیـنی....

دیکته

بچه ها دیکته دارید ، قبولی سخت است
هر کسی درس نخواند به خدا بدبخت است
حرف ها مثل هم اند از همه جا می آیند
گاه چسبیده به هم ، گاه جدا می آیند
جمله ها اکثرشان سخت و دو پهلو هستند
جمله ها مثل دو تا دوست به هم وابسته اند
بچه ها روز مهمی است! بخوانید که من-
- سر قولی که ندادید ، بمانید که من-
ـ دوست دارم جلوی چشم کسی بد نشوید
از خیابان ِ خدا با عجله رد نشوید !
روز ها از پَس ِ هم رد شد و موعود رسید
روز مقبولی و تجدیدی و مردود رسید
دست ِ من بید شد از ترس ، معلم : سر خط
بچه ها حرف نباشد ، بنویسید فقط !
...............................
...............................
 
آخرین خط بنویسید بزرگ است خدا
بچه ها خسته نباشید ورق ها بالا !

زندگی - سهراب سپهری

شب آرامی بود

می روم در ایوان، تا بپرسم از خود

زندگی یعنی چه؟

مادرم سینی چایی در دست

گل لبخندی چید، هدیه اش داد به من

خواهرم تکه نانی آورد، آمد آنجا

لب پاشویه نشست

پدرم دفتر شعری آورد، تکيه بر پشتی داد

شعر زیبایی خواند و مرا برد، به آرامش زیبای یقین

با خودم می گفتم :

زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست

زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست

رود دنیا جاریست
 

زندگی، آبتنی کردن در این رود است

وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم

دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟

هیچ !!!

زندگی، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند

شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری

شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت

زندگی درک همین اکنون است

زندگی شوق رسیدن به همان

فردایی است، که نخواهد آمد

تو نه در دیروزی، و نه در فردایی

ظرف امروز، پر از بودن توست

شاید این خنده که امروز، دریغش کردی

آخرین فرصت همراهی با، امید است

زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک

به جا می ماند

زندگی، سبزترین آیه، در اندیشه برگ

زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود

زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر

زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ

زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق

زندگی، فهم نفهمیدن هاست

زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود

تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست


آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست

فرصت بازی این پنجره را دریابیم

در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم

پرده از ساحت دل برگیریم

رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم

زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است

وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست

زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند

چای مادر، که مرا گرم نمود

نان خواهر، که به ماهی ها داد

زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم

زندگی زمزمه پاک حیات ست، میان دو سکوت

زندگی، خاطره آمدن و رفتن ماست

لحظه آمدن و رفتن ما، تنهایی ست

من دلم می خواهد،

قدر این خاطره را ، دریابیم


زنده یاد سهراب سپهری

بیا عاشقی را رعایت کنیم

چرا عاقلان را نصیحت کنیم؟
بیایید از عشق صحبت کنیم

تمام عبادات ما عادت است
به بی‌عادتی کاش عادت کنیم

چه اشکال دارد پس از هر نماز
دو رکعت گلی را عبادت کنیم؟

به هنگام نیّت برای نماز
به آلاله‌ها قصد قربت کنیم

چه اشکال دارد که در هر قنوت
دمی بشنو از نی حکایت کنیم؟

چه اشکال دارد در آیینه‌ها
جمال خدا را زیارت کنیم؟

مگر موج دریا ز دریا جداست؟
چرا بر «یکی» حکم «کثرت» کنیم؟

پراکندگی حاصل کثرت است
بیایید تمرین وحدت کنیم

«وجود» تو چون عین «ماهیت» است
چرا باز بحث «اصالت» کنیم؟

اگر عشق خود علت اصلی است
چرا بحث «معلول» و «علت» کنیم؟

بیا جیب احساس و اندیشه را
پر از نُقل مهر و محبت کنیم

پر از «گلشن راز» ، از «عقل سرخ»
پر از «کیمیای سعادت» کنیم

بیایید تا عینِ «عین القضات»
میان دل و دین قضاوت کنیم

اگر سنت اوست نوآوری
نگاهی هم از نو به سنت کنیم

مگو کهنه شد رسم عهد الست
بیایید تجدید بیعت کنیم

برادر چه شد رسم اخوانیه؟
بیا یاد عهد اخوت کنیم

بگو قافیه سست یا نادرست
همین بس که ما ساده صحبت کنیم

خدایا دلی آفتابی بده
که از باغ گلها حمایت کنیم

رعایت کن آن عاشقی را که گفت:
«بیا عاشقی را رعایت کنیم»
قيصر امين پور

آنکس که بداند

آنکس که بداند و بداند که بداند 

 اسب خرد از گنبد گردون بجهاند
آنکس که بداند و نداند که بداند

بیدار کنیدش که بسی خفته نماند
آنکس که نداند و بداند که نداند

لنگان خرک خویش به منزل برساند
آنکس که نداند و نداند که نداند

در جهل مرکب ابدالدهر بماند

در دل من قصر داری‌، خانه می‌خواهی چه کار؟

دوستت دارم پریشان‌، شانه می‌خواهی چه کار؟
دام بگذاری اسیرم‌، دانه می‌خواهی چه کار؟
 
***
 
تا ابد دور تو می‌گردم‌، بسوزان عشق کن‌
ای که شاعر سوختی‌، پروانه می‌خواهی چه کار؟
 
***
 
مُردم از بس شهر را گشتم یکی عاقل نبود
راستی تو این همه دیوانه می‌خواهی چه کار؟
 
***
 
مثل من آواره شو از چاردیواری درآ!
در دل من قصر داری‌، خانه می‌خواهی چه کار؟
 
***
 
خُرد کن آیینه را در شعر من خود را ببین
شرح این زیبایی از بیگانه می‌خواهی چه کار؟
 
***
 
شرم را بگذار و یک آغوش در من گریه کن‌
گریه کن پس شانه ی مردانه می خواهی چه کار؟
 
 
مهدی فرجی

خاطرات کودکی

خاطرات كودكي زيباترند

يادگاران كهن مانا ترند

 

درسهاي سال اول ساده بود

آب را بابا به سارا داده بود

 


درس پند آموز روباه وکلاغ

روبه مكارو دزد دشت وباغ

  

روز مهماني كوكب خانم است

سفره پر از بوي نان گندم است

 

كاكلي گنجشككي با هوش بود

فيل ناداني برايش موش بود

 


با وجود سوز وسرماي شديد

ريز علي پيراهن از تن ميدريد


 

تا درون نيمكت جا ميشديم

ما پرازتصميم كبري ميشديم

 

پاك كن هايي زپاكي داشتيم

يك تراش سرخ لاكي داشتيم


 

كيفمان چفتي به رنگ زرد داشت

دوشمان از حلقه هايش درد داشت

 

گرمي دستان ما از آه بود

برگ دفترها به رنگ كاه بود


 

مانده در گوشم صدايي چون تگرگ

خش خش جارو ي   با پا روي برگ

 

همكلاسيهاي من يادم كنيد

بازهم در كوچه فريادم كنيد

 


همكلاسيهاي درد ورنج وكار

بچه هاي جامه هاي وصله دار

 

بچه هاي دكه خوراك سرد

كودكان كوچه اما مرد مرد

 


كاش هرگز زنگ تفريحي نبود

جمع بودن بودوتفريقي نبود

 

كاش ميشد باز كوچك ميشديم

لا اقل يك روز كودك ميشديم


 

ياد آن آموزگار ساده پوش

ياد آن گچها كه بودش روي دوش

 

اي معلم ياد وهم نامت بخير

ياد درس آب وبابايت بخير

 

اي دبستاني ترين احساس من

 بازگرد اين مشقها را خط بزن

مادر

 تاج از فرق فلک برداشتن
 جاودان آن تاج بر سر داشتن
 
 در بهشت آرزو ره یافتن
  هر نفس شهدی به ساغر داشتن
 
  روز، در انواع نعمت ها و ناز،
  شب بتی چون ماه در برداشتن
 
 صبح، از بام جهان چون آفتاب،
 روی گیتی را منور داشتن
 
  شامگه، چون ماه رویا آفرین،
  ناز بر افلاک و اختر داشتن!
 
  چون صبا در"مزرع سبز فلک"
 بال در بال کبوتر داشتن
 
  حشمت و جاه سلیمان یافتن،
  شوکت و فر سکندر داشتن
 
  تا ابد در اوج قدرت زیستن
  ملک هستی را مسخر داشتن
 
  بر تو ارزانی که ما را خوشتر است
  لذت یک لحظه مادر داشتن

مگسی را کشتم

 
مگسي را کشتم

نه به اين جرم که حيوان پليديست، بد، است

و نه چون نسبت سودش به ضرر يک به صد است

طفل بیچاره به دور سر من ميچرخيد

به خيالش قندم

يا که چون اغذيه ي مشهورش

 تا به آن حد، گندم

اي دو صد نور به قبرش بارد

مگس خوبي بود


من به اين جرم که از ياد تو بيرونم کرد

مگسي را کشتم

شعر مادر


 تاج از فرق فلک برداشتن
 جاودان آن تاج بر سر داشتن
 
 در بهشت آرزو ره یافتن
  هر نفس شهدی به ساغر داشتن
 
  روز، در انواع نعمت ها و ناز،
  شب بتی چون ماه در برداشتن
 
 صبح، از بام جهان چون آفتاب،
 روی گیتی را منور داشتن
 
  شامگه، چون ماه رویا آفرین،
  ناز بر افلاک و اختر داشتن!
 
  چون صبا در"مزرع سبز فلک"
 بال در بال کبوتر داشتن
 
  حشمت و جاه سلیمان یافتن،
  شوکت و فر سکندر داشتن
 
  تا ابد در اوج قدرت زیستن
  ملک هستی را مسخر داشتن
 
  بر تو ارزانی که ما را خوشتر است
  لذت یک لحظه مادر داشتن

پدری با پسری

پدری با پسری گفت به قهر

که تو آدم نشوی جان پدر



حیف از آن عمر که ای بی سروپا

در پی تربیتت کردم سر



دل فرزند از این حرف شکست

بی خبر از پدرش کرد سفر



رنج بسیار کشید و پس از آن

زندگي گشت به کامش چو شکر



عاقبت شوکت والایی یافت

حاکم شهر شد و صاحب زر



چند روزی بگذشت و پس از آن

امر فرمود به احضار پدر



پدرش آمد از راه دراز

نزد حاکم شد و بشناخت پسر




پسر از غایت خودخواهی و کبر

نظر افگند به سراپای پدر



گفت گفتی که تو آدم نشوی

تو کنون حشمت و جاهم بنگر



پیر خندید و سرش داد تکان

گفت این نکته برون شد از در



«من نگفتم که تو حاکم نشوی

گفتم آدم نشوی جان پدر»



جامی

وقتی که تنها می شوم

وقتی که تنها می شوم یادت مگر ول می کند

ازمن دلیلش رامپرس این کار رادل می کند

دیوانه وقتی می شوی باید همین جوری شوی

دیوانه را دیوانگی هم سنگ عاقل می کند

باید خودت عاشق شوی تا درد من را بشنوی

این درد را درمان فقط همدرد کامل  می کند

دریا که عاشق می شود از خود نمی پرسد چرا

تشنه تر از هر بار هی آهنگ ساحل  می کند 

وقتی به دام افتاده ای بی خود تقلا می کنی

ماهی نمی داند که خوداین آب را گل می کند

پروانه راز عشق را در پیله پیدا کرد و رفت

بلبل هنوز از شوق گل فریاد باطل می کند

وقتی زمین از نور ماه این قدر زیبا می شود

کار خودش را بی جهت  با سایه مشکل می کند

رستم به یک شب عاشقی سهراب خود را کشت ورفت

این سوز تنهایی مگر تهمینه را ول  می کند  

بگذر نسیم از دشت غم با غنچه ها سرگرم شو

کی این دو روز عمر را اند یشه قابل می کند  

 

دکتر محمد علی محمدی  

شرح پریشانی

دوستان شرح پریشانی من گوش کنید
داستان غم پنهانی من گوش کنید
قصه بی سر و سامانی من گوش کنید
گفت وگوی من و حیرانی من گوش کنید
 
شرح این آتش جان سوز نگفتن تا کی

سوختم سوختم این راز نهفتن تا کی

 

روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم
ساکن کوی بت عربده‌جویی بودیم
عقل و دین باخته، دیوانهٔ رویی بودیم
بستهٔ سلسلهٔ سلسله مویی بودیم
 
کس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود

یک گرفتار از این جمله که هستند نبود

نرگس غمزه زنش اینهمه بیمار نداشت
سنبل پرشکنش هیچ گرفتار نداشت
 
اینهمه مشتری و گرمی بازار نداشت
یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت 
 
 
اول آن کس که خریدار شدش من بودم

باعث گرمی بازار شدش من بودم

عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او
داد رسوایی من شهرت زیبایی او
 
بسکه دادم همه جا شرح دلارایی او
شهر پرگشت ز غوغای تماشایی او
 
این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد

کی سر برگ من بی سر و سامان دارد

چاره اینست و ندارم به از این رای دگر
که دهم جای دگر دل به دل‌آرای دگر
 
چشم خود فرش کنم زیر کف پای دگر
بر کف پای دگر بوسه زنم جای دگر
 
بعد از این رای من اینست و همین خواهد بود

من بر این هستم و البته چنین خواهدبود

 
پیش او یار نو و یار کهن هر دو یکی‌ست
حرمت مدعی و حرمت من هردو یکی‌ست
 
قول زاغ و غزل مرغ چمن هر دویکی‌ست
نغمهٔ بلبل و غوغای زغن هر دو یکی‌ست 
 
 
این ندانسته که قدر همه یکسان نبود

زاغ را مرتبه مرغ خوش الحان نبود

 

چون چنین است پی کار دگر باشم به
چند روزی پی دلدار دگر باشم به
 
عندلیب گل رخسار دگر باشم به
مرغ خوش نغمهٔ گلزار دگر باشم به
 
نوگلی کو که شوم بلبل دستان سازش

سازم از تازه جوانان چمن ممتازش

 
آن که بر جانم از او دم به دم آزاری هست
می‌توان یافت که بر دل ز منش یاری هست
 
از من و بندگی من اگرش عاری هست
بفروشد که به هر گوشه خریداری هست

 

به وفاداری من نیست در این شهر کسی

بنده‌ای همچو مرا هست خریدار بسی

 
مدتی در ره عشق تو دویدیم بس است
راه صد بادیهٔ درد بریدیم بس است
 
قدم از راه طلب باز کشیدیم بس است
اول و آخر این مرحله دیدیم بس است
 
بعد از این ما و سرکوی دل‌آرای دگر

با غزالی به غزلخوانی و غوغای دگر

 
تو مپندار که مهر از دل محزون نرود
آتش عشق به جان افتد و بیرون نرود
 
وین محبت به صد افسانه و افسون نرود
چه گمان غلط است این ، برود چون نرود
 
چند کس از تو و یاران تو آزرده شود

دوزخ از سردی این طایفه افسرده شود

 
ای پسر چند به کام دگرانت بینم
سرخوش و مست ز جام دگرانت بینم
 
مایه عیش مدام دگرانت بینم
ساقی مجلس عام دگرانت بینم
 
تو چه دانی که شدی یار چه بی باکی چند

چه هوسها که ندارند هوسناکی چند

 

یار این طایفه خانه برانداز مباش
از تو حیف است به این طایفه دمساز مباش
 
می‌شوی شهره به این فرقه هم‌آواز مباش
غافل از لعب حریفان دغا باز مباش  

 
به که مشغول به این شغل نسازی خود را

این نه کاری‌ست مبادا که ببازی خود را

 
در کمین تو بسی عیب شماران هستند
سینه پر درد ز تو کینه گذاران هستند
 
داغ بر سینه ز تو سینه فکاران هستند
غرض اینست که در قصد تو یاران هستند

 

باش مردانه که ناگاه قفایی نخوری

واقف کشتی خود باش که پایی نخوری

 
گر چه از خاطر وحشی هوس روی تو رفت
وز دلش آرزوی قامت دلجوی تو رفت
 
شد دل‌آزرده و آزرده دل از کوی تو رفت
با دل پر گله از ناخوشی خوی تو رفت
 

حاش لله که وفای تو فراموش کند

سخن مصلحت‌آمیز کسان گوش کند

 وحشی بافقی

شعری جالب بر روی یک کارت عروسی

آخر اين هفته، جشن ازدواج ما به پاست

با حضور گرم خود، در آن صفا جاري کنيد

 

ازدواج و عقد يک امر مهم و جدي است

لطفاً از آوردن اطفال، خودداري کنيد

 

بر شکم صابون زده، آماده سازيدش قشنگ

معده را از هر غذا و ميوه اي عاري کنيد

 

تا مفصل توي آن جشن عزيز و با شکوه

با غذا و ميوه ي آن جشن، افطاري کنيد

 

البته خيلي نبايد هول و پرخور بود ها

پيش فاميل مقابل آبروداري کنيد

 

ميوه، شيريني، شب پاتختي مان هم لازم است

پس براي صرفه جويي اندکي ياري کنيد

 

گر کسي با ميوه دارد مي نمايد خودکشي

دل به حال ما و او سوزانده، اخطاري کنيد

 

موقع کادو خريدن، چرب باشد کادوتان

پس حذر از تابلو و ساعات ديواري کنيد

 

هرچه باشد نسبت قومي تان نزديک تر

هديه را هم چرب تر، از روي ناچاري کنيد

 

در امور زندگي، دينار اگر باشد حساب

هدیه نوعي بخشش است، آن را سه خرواري کنيد

 

گرم بايد کرد مجلس را، از اين رو گاه گاه

چون بخاري بهر تنظيم دما، کاري کنيد

 

ساکت و صامت نباشيد و به همراه موزيک

دست و پا را استفاده، آن هم ابزاري کنيد

 

لامبادا، تانگو و بابا کرم يا هرچه هست

از هنرهاتان تماماً پرده برداري کنيد

 

البته هر چيز دارد مرزي و اندازه اي

پس نبايد رقص هاي نابه هنجاري کنيد

 

حرکت موزون اگر درکرد از خود، ديگري

با شاباش و دست و سوت از او طرفداري کنيد

 

کي دلش مي خواهد آخر در بيايد سي دي اش؟

با موبايل خود مبادا فيلمبرداري کنيد

 

در نهايت، مجلس ما را مزين با حضور

بي ادا و منت و هر گونه اطواري کنيد

می آید و من نیستم

صبح روزی ، پشت در می آید و من نیستم

قصه دنیا به سر می آید و من نیستم

 

یک نفر دلواپسم این پا و آن پا می کند

کاری از من بلکه بر می آید ومن نیستم

 

خواب و بیداری  خدایا بازهم سر می رسد

نامه هایم از سفر می آید و من نیستم

 

هرچه می رفتم به نبش کوچه او دیگر نبود

روزی آخر یک نفر می آید و من نیستم

 

در خیابان در اتاقم روی کاغذ پشت میز

شعر تازه آنقدر می آید و من نیستم

 

بعد ها اطراف جای شب نشینی های من

بوی عشق تازه تر می آید ومن نیستم

 

بعد ها وقتی که تنها خاطراتم مانده است
عشق روزی رهگذر می آید ومن نیستم

ماه رمضان رفت

الوداع ای ماه رحمت الوداع، ماه تسبیح و عبادت الوداع

الوداع ای ماه غفران و کرم، ماه محرم گشتن دل در حرم

ماه مهمانی مه بخشندگی، ماه رو کردن به راه بندگی

الوداع ای افتتاح نیمه شب، الوداع ای ذکرهای زیر لب

ای ابوحمزه ، خداحافظ مجیر، الوداع ای روضه های دستگیر

الوداع ای یا علی و یا عظیم، الوداع ای یا غفور و یا رحیم

الوداع ای سفره پیغمبری، الوداع ای اشکهای حیدری

روزهای عفو تو از دست رفت ،از کف دل هر چه بود و هست رفت

از در خانت گدا را رد مکن، راه عشق و عاشقی را سد مکن

توشه کن اشک مناجات مرا، تا محرم تا صفر تا کربلا

من که دل خونم ز حق نشناس‌ها، غصه‌دارم از وداع یاس‌ها

می‌زنم بر دل شرر با شور و شین، از غم دوری زینب از حسین

زاغکی قالب پنیری دید

"زاغکی قالب پنیری دید"
 از همان پاستوریزه های سفید!


 پس به دندان گرفت و پر وا کرد
 روی شاخ چنار مأوا کرد


 اتفاقا ازان محل روباه
 می گذشت و شد از پنیر آگاه


 گفت: اینجا شده فشن تی وی!
 چه ویوئی! چه پرسپکتیوی!


 محشری در تناسب اندام
 کشته تیپ توست خاص و عوام!


 دارم ام پی تریّ ِ آوازت
 شاهکار شبیه اعجازت


 ولی اینها کفاف ما ندهد
 لطف اجرای زنده را ندهد


 ای به آواز شهره در دنیا
 یک دهن میهمان بکن ما را!


 زاغ، بی وقفه قورت داد پنیر!
 آن همه حیله کرد بی تاثیر


 گفت کوتاه کن سخن لطفا!
 پاس کردم کلاس دوم من!

همسرم

همسرم می گفت بد جوری هراسانم همش
در پی آ یینه بین و فال و فنجانم همش

حال و روزم از لحاظ روحی اصلا خوب نیست
هیچ می پرسی چرا در پای قلیانم همش؟

صبح، بی بی گل برایم یک خبر آورده بود
ازهمین رو با تاسف ، کلّه جنبانم همش

عاقبت تصویب شد قانون تجدید فراش
دارم احساس بدی، غمگین و نالانم همش

مثل سیر و سرکه می جوشد دلم ، دلواپسم
چونکه با اسم هوو می لرزد این جانم همش

همسر خوبی نبودم ، می پذیرم کاملا
خاطرت آسوده باشد فکر جبرانم همش

مُرد دیگر آن زن خود خواه لوس بی ادب
بعد از این یک خانم خوش خلق و مامانم همش

بوده ام ولخرج تا امروز اما بعد از این
در پی کفش و لباس و کیف ارزانم همش

هرچه می خواهی برایت می پزم عالی جناب
قرمه سبزی یافسنجان ؟تحت فرمانم همش

جای کافی شاپ و استخر و سونا و سینما
بیشتر پیش شما در خانه می مانم همش

جیغ هایم ، نعره هایم ،اخم هایم را ببخش
یک مریضی بود و فعلا تحت درمانم همش

نیستی آش دهن سوزی ولی با این همه
بی شما حس می کنم در سطر پایانم همش

گفتم ای یارم، نگارم، همسرم اصلا نترس
کاسبی ها راکد و در اوج بحرانم همش

بنده فکر پاس چک هامم نه تجدید فراش
هیچ می پرسی چرا سر در گریبانم همش

ازدواج این روزها آن هم مجدد، ساده نیست
تازه از آن بار اول هم پشیمانم همش
 
شاعر: نميدانم

وصف الحال مردها پس از فوت همسر

مردها کاین گریه در فقدان همســــــــر می کنند
بعد مرگ همســـــــر خود ، خاک بر سر می کنند !

خاک گورش را به کیسه ، سوی منزل مـــی برند !
دشت داغ سینــه ی خـــــود ، لاله پرور می کنند

چون مجانین ! خیره بر دیوار و بر در مــی شوند
خاک زیر پای خود ، از گریه ، هــــی ! تر می کنند

روز و شب با عکــس او ، پیوسته صحبت می کنند
دیده را از خون دل ، دریای احمـــــر مــــی کنند !

در میان گریه هاشان ، یک نظر ! با قصد خیـــــر !!
بر رخ ناهیـد و مینـــــا و صنــــــوبر می کنند !

بعدِ چنـــدی کز وفات جانگــــــداز ! او گذشـــت
بابت تسلیّت خــود ! فکـــر دیگـــــر مـــی کنند

دلبری چون قرص ماه و خوشگل و کم سن و سال
جانشیـــــن بی بدیل یار و همســــــر می کنند

کــج نیندیشید !! فکــر همســــــر دیگر نیَند !
از برای بچه هاشان ، فکر مـــادر مـــی کنند !!

زندگی . قالی

زندگی بافتن يك قالی است

نه همان نقش و نگاری که خودت ميخواهی

نقشه از قبل مشخص شده است

تو در اين بين فقط ميبافی

نقشه را خوب ببين، خوب بباف!

نکند آخر کار، قالی بافته ات را نخرند

خاطرات کودکی

اولین روز دبستان بازگرد
کودکی ها شاد و خندان باز گرد

باز گرد ای خاطرات کودکی
بر سوار اسب های چوبکی

 

خاطرات کودکی زیباترند
یادگاران کهن مانا ترند
درسهای سال اول ساده بود
آب را بابا به سارا داده بود

 

درس پند آموز روباه و خروس
روبه مکار و دزد و چاپلوس
روز مهمانی کوکب خانم است
سفره پر از بوی نان گندم است

 

کاکلی گنجشککی باهوش بود
فیل نادانی برایش موش بود
با وجود سوز و سرمای شدید
ریز علی پیراهن از تن می درید

 

تا درون نیمکت جا می شدیم
ما پر از تصمیم کبری می شدیم
پاک کن هایی ز پاکی داشتیم
یک تراش سرخ لاکی داشتیم

 

کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت
دوشمان از حلقه هایش درد داشت
گرمی دستانمان از آه بود
برگ دفتر ها به رنگ کاه بود

 

مانده در گوشم صدایی چون تگرگ
خش خش جاروی با پا روی برگ
همکلاسیهای من یادم کنید
باز هم در کوچه فریادم کنید

 

همکلاسیهای درد و رنج و کار
بچه های جامه های وصله دار
بچه های دکه سیگار سرد
کودکان کوچک اما مرد مرد

 

کاش هرگز زنگ تفریحی نبود
جمع بودن بود و تفریقی نبود
کاش می شد باز کوچک می شدیم
لا اقل یک روز کودک می شدیم

 

یاد آن آموزگار ساده پوش
یاد آن گچها که بودش روی دوش
ای معلم نام و هم یادت به خیر
یاد درس آب و بابایت به خیر
ای دبستانی ترین احساس من
بازگرد این مشقها را خط بزن

سکوت

بی قرار توام ودر دل تنگم گله هاست

آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست

 

مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب

در دلم هستی وبین من وتو فاصله هاست

 

آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد

بال وقتی قفس پر زدن چلچله هاست

 

بی توهر لحظه مرا بیم فرو ریختن است

مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست

 

باز می پرسمت از مسئله دوری وعشق

وسکوت تو جواب همه مسئله هاست

زاغک

"زاغکی قالب پنیری دید"
از همان پاستوریزه های سفید!

پس به دندان گرفت و پر وا کرد
روی شاخ چنار مأوا کرد

اتفاقا ازان محل روباه
می گذشت و شد از پنیر آگاه

گفت :اینجا شده فشن تی وی!
چه ویوئی !چه پرسپکتیوی!

محشری در تناسب اندام
کشتهء تیپ توست خاص و عوام!

دارم ام پی تریّ ِ آوازت
شاهکار شبیه اعجازت

ولی اینها کفاف ما ندهد
لطف اجرای زنده را ندهد

ای به آواز شهره در دنیا
یک دهن میهمان بکن ما را!

زاغ ،بی وقفه قورت داد پنیر!
آن همه حیله کرد بی تاثیر

گفت کوتاه کن سخن لطفن!
پاس کردم کلاس دوم من!

نکند باز من عاشق شده ام؟؟

 
من نمی دانم چیست

که چنین زار و پریشان شده ام
 
و چرا ؟؟مژه بر هم زدنی اشک مرا می ریزد ؟؟؟
 
نکند باز من عاشق شده ام؟؟!!

من نمی دانم چیست

آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست ؟؟

و مرا می شکند ، می سوزد

و مرا زود به هم می ریزد .

راستی !....

نگرانی من از بابت چیست ؟؟؟

و چرا اینهمه رفتار ترا می پایم

و چرا اینهمه دلواپس... چشمان توام؟؟؟؟

ریشه ی اینهمه دلتنگی چیست ؟؟؟

 

نکند باز من عاشق شده ام؟

لاک پشت

لاک پشت  

پشتش‌ سنگين‌ بود و جاده‌هاي‌ دنيا طولاني.

مي‌دانست‌ كه‌ هميشه‌ جز اندكي‌ از بسيار را نخواهد رفت.

آهسته آهسته‌ مي‌خزيد، دشوار و كُند؛ و دورها هميشه‌ دور بود.

سنگ‌پشت‌ تقديرش‌ را دوست‌ نمي‌داشت‌ و آن‌ را چون‌ اجباري‌ بر دوش‌ مي‌كشيد.

پرنده‌اي‌ در آسمان‌ پر زد، سبك؛

و سنگ‌پشت‌ رو به‌ خدا كرد و گفت: اين‌ عدل‌ نيست، اين‌ عدل‌ نيست.

كاش‌ پُشتم‌ را اين‌ همه‌ سنگين‌ نمي‌كردي.

من‌ هيچ‌گاه‌ نمي‌رسم. هيچ‌گاه. و در لاك‌ سنگي‌ خود خزيد، به‌ نيت‌ نااميدي.
خدا سنگ‌پشت‌ را از روي‌ زمين‌ بلند كرد.

زمين‌ را نشانش‌ داد. كُره‌اي‌ كوچك‌ بود.
و گفت: نگاه‌ كن، ابتدا و انتها ندارد. هيچ كس‌ نمي‌رسد.
چون‌ رسيدني‌ در كار نيست. فقط‌ رفتن‌ است. حتي‌ اگر اندكي. و هر بار كه‌ مي‌روي، رسيده‌اي.

و باور كن‌ آنچه‌ بر دوش‌ توست، تنها لاكي‌ سنگي‌ نيست،

تو پاره‌اي‌ از هستي‌ را بر دوش‌ مي‌كشي؛ پاره‌اي‌ از مرا.
خدا سنگ‌پشت‌ را بر زمين‌ گذاشت.

ديگر نه‌ بارش‌ چندان‌ سنگين‌ بود و نه‌ راهها چندان‌ دور.
سنگ‌پشت‌ به‌ راه‌ افتاد و گفت: رفتن، حتي‌ اگر اندكي؛

و پاره‌اي‌ از(او) را با عشق‌ بر دوش‌ كشيد.

چای با طعه خدا

این سماور جوش است
پس چرا می‌گفتی
دیگر این خاموش است؟

باز لبخند بزن
قوری قلبت را
زودتر بند بزن

توی آن
مهربانی دَم کن

بعد بگذار که آرام آرام
چایِ تو دم بکشد
شعله‌اش را کم کن

دست‌هایت
سینی نقره‌ی نور

اشک‌هایم
استكان‌های بلور

کاش استکان‌هایم را
توی سینی خودت می‌چیدی

کاشکی اشک مرا می‌دیدی

خنده‌هایت قند است
چای هم آماده است
چای با طعم خدا

بوی آن پیچیده
از دلت تا همه جا

پاشو مهمان عزیز
توی فنجانِ دلم
چایی داغ بریز

 

عرفان نظر آهاری»

گلهء یار دل آزار

  

ای گل تازه که بویی ز وفا نیست ترا

خبر از سرزنش خار جفا نیست ترا

رحم بر بلبل بی برگ و نوا نیست ترا

التفاتی به اسیران بلا نیست ترا

ما اسیر غم و اصلا غم ما نیست ترا

با اسیر غم خود رحم چرا نیست ترا

 

فارغ از عاشق غمناک نمی باید بود

جان من اینهمه بی باک نمی باید بود

 

همچو گل چند به روی همه خندان باشی

همره غیر به گلگشت گلستان باشی

هر زمان با دگری دست و گریبان باشی

زان بیندیش که از کرده پشیمان باشی

جمع با جمع نباشند و پریشان باشی

یاد حیرانی ما آری و حیران باشی

 

ما نباشیم که باشد که جفای تو کشد

به جفا سازد و صد جور برای تو کشد

 

شب به کاشانه اغیار نمی باید بود

غیر را شمع شب تار نمی باید بود

همه جا با همه کس یار نمی باید بود

یار اغیار دل آزار نمی باید بود

تشنه خون من زار نمی باید بود

تا به این مرتبه خونخوار نمی باید بود

 

من اگر کشته شوم باعث بد نامی توست

موجب شهرت بی باکی و خود کامی توست 

 

دیگری جز تو مرا اینهمه آزار نکرد

جز تو کس در نظر خلق مرا خوار نکرد

آنچه کردی تو به من هیچ ستمکار نکرد

هیچ سنگین دل بیدادگر این کار نکرد

این ستمها دگری با من بیمار نکرد

هیچکس اینهمه آزار من زار نکرد

 

گر ز آزردن من هست غرض مردن من

مردم؛ آزار مکش از پی آزردن من

  

جان من سنگدلی؛ دل به تو دادن غلط است

بر سر راه تو چون خاک فتادن غلط است

چشم امید به روی تو گشادن غلط است

روی پر گرد به راه تو نهادن غلط است

رفتن اولاست ز کوی تو ستادن غلط است

جان شیرین به تمنای تو دادن غلط است

 

تو نه آنی که غم عاشق زارت باشد

چون شود خاک بر آن خاک گذارت باشد

 

مدتی هست که حیرانم و تدبیری نیست

عاشق بی سر و سامانم و تدبیری نیست

از غمت سر به گزیبانم و تدبیری نیست

خون دل رفته به دامانم و تدبیری نیست

از جفای تو بدینسانم و تدبیری نیست

چه توان کرد پشیمانم و تدبیری نیست

 

شرح درماندگی خود به که تقریر کنم

عاجزم چارهء من چیست چه تدبیر کنم

  

نخل نو خیز گلستان جهان بسیار است

گل این باغ بسی؛ سرو روان بسیار است

جان من همچو تو غارتگر جان بسیار است

ترک زرین کمر موی میان بسیار است

با لب همچو شکر تنگ دهان بسیار است

نه که غیر از تو جوان نیست جوان بسیار است

 

دیگری اینهمه بیداد به عاشق نکند

قصد آزردن یاران موافق نکند 

 

مدتی شد که در آزارم و میدانی تو

به کمند تو گرفتارم و میدانی تو

از غم عشق تو بیمارم و میدانی تو

داغ عشق تو به جان دارم و میدانی تو

خون دل از مژه میبارم و میدانی تو

از غم عشق تو چنین زارم و میدانی تو

 

از زبان تو حدیثی نشنودم هرگز

از تو شرمنده ی یک حرف نبودم هرگز

  

مکن آن نوع که آزرده شوم از خویت

دست بر دل نهم و پا بکشم از کویت

گوشه ای گیرم و من بعد نیایم سویت

نکنم بار دگر یاد قد دلجویت

دیده پوشم ز تماشای رخ نیکویت

سخنی گویم و شرمنده شوم از رویت

 

بشنو پند و مکن قصد دل آزردهء خویش

ور نه بسیار پشیمان شوی از کردهء خویش 

 

چند صبح آیم و از خاک درت شام روم

از سر کوی تو خود کام به ناکام روم

صد دعا گویم و آزرده به دشنام روم

از پیت آیم و با من نشوی رام روم

دور دور از تو من تیره سرانجام روم

نبود زَِهره که همراه تو یک گام روم

 

کس چرا اینهمه سنگین دل و بدخو باشد

جان من این روشی نیست که نیکو باشد

 

از چه با من نشوی یار چه می پرهیزی

یار شو با من بیمار چه می پرهیزی

چیست مانع زمن زار چه می پرهیزی

بگشا لعل شکر بار چه می پرهیزی

حرف زن ای بت خونخوار چه می پرهیزی

نه حدیثی کنی اظهار چه می پرهیزی

 

که ترا گفت به ارباب وفا حرف مزن

چین بر ابرو زن و یک بار به ما حرف مزن

 

درد من کشتهء شمشیر بلا میداند

سوز من سوختهء داغ جفا میداند

مسکنم ساکن صحرای فنا میداند

همه کس حال من بی سر و پا میداند

پاکبازم همه کس طور مرا میداند

عاشقی همچو منت نیست خدا میداند

 

چاره من کن مگذار که بیچاره شوم

سر خود گیرم و از کوی تو آواره شوم

 

از سر کوی تو با دیده تر خواهم رفت

چهره آلوده به خوناب جگر خواهم رفت

تا نظر می کنی از پیش خواهم رفت

گر نرفتم ز درت شام؛ سحر خواهم رفت

نه که این بار چو هر بار دگر خواهم رفت

نیست باز آمدنم باز اگر خواهم رفت

 

از جفای تو من زار چو رفتم رفتم

لطف کن که این بار چو رفتم رفتم

 

چند در کوی تو با خاک برابر باشم

چند پا مال جفای تو ستمگر باشم

چند پیش تو به قدر از همه کمتر باشم

از تو چند ای بت بد کیش مکدر باشم

می روم تا به سجود بت دیگر باشم

بار اگر سجده کنم پیش تو کافر باشم

 

خود بگو کز تو کشم ناز و تغافل تا کی

طاقتم نیست از این بیش تحمٌل تا کی

 

سبزهء دامن نسرین ترا بنده شوم

ابتدای خط مشکین ترا بنده شوم

چین و ابرو زدن کین ترا بنده شوم

گره ابروی پرچین ترا بنده شوم

حرف ناگفتن و تکمین ترا بنده شوم

طرز محبوبی و آیین ترا بنده شوم

 

الله الله؛ ز که این قاعده اندوخته ای

کیست استاد تو اینها ز که آموخته ای

 

اینهمه جور که من از پی هم می بینم

زود خود را به سر کوی عدم می بینم

دیگران راحت و من اینهمه غم میبینم

همه کس خرم و من درد الم می بینم

لطف بسیار طمع دارم و کم می بینم

هستم آزرده و بسیار ستم می بینم

 

خرده بر حرف درشت من آزرده مگیر

حرف آرده درشتانه بود خرده مگیر

 

آنچنان باش که من از تو شکایت نکنم

از تو قطع طمع و لطف و عنایت نکنم

پیش مردم ز جفای تو حکایت نکنم

همه جا قصهء درد تو روایت نکنم

دیگر این قصهء بی حد و نهایت نکنم

خویش را شهرهء هر شهر و ولایت نکنم

 

خوش کنی خاطر وحشی به نگاهی سهل است

سوی تو گوشهء چشمی ز تو گاهی سهل است
 

وحشی بافقی

عشق


به خدا عشق به رسوا شدنش می ارزد

و  به مجنون  و به لیلا شدنش می ارزد

دفتر قلب مرا  وا كن  و نامی بنویس

سند عشق  ، به امضا شدنش می ارزد

گرچه ! من ، تجربه‌ای از نرسیدن‌ هایم !

كوشش رود ، به دریا شدنش می ارزد

كیستم ؟ … باز همان آتش سردی كه هنوز
 
حتم دارد ...  كه به احیا شدنش می ارزد

با دو دست تو ،  فرو ریختنِ  ٍ  دم به دمم

به همان لحظه‌ی  بر پا شدنش می ارزد

دل من در سبدی ـ عشق ـ به نیل تو سپرد

نگهش دار ! به موسی شدنش می ارزد

سال‌ها ، گرچه  كه در پیله بمانَد غزلم
 
صبر این كرم ، به زیبا شدنش می ارزد

برایم نوشته اند شاعر : آقای علي اصغر داوري

قصه اين است ببين گشته عجب دردسري        دختري را بگرفتند براي پسري
دختر اينجا و پسر دور ز خاك كشور        پس نديدند به جز عكس رخ يكديگر

خطبه عقد شد از سيم تلیفن جاري        دختر از اين طرف سيم بگفتا آري
شاه داماد چك مهريه را فكس نمود        دخترك ديد چكش را و بسي رقص نمود

اين چنين عقد بدون شك و ترديد گذشت     هفته اي از پي ويزا و رواديد گذشت
دخترك گشت مهيا كه به پرواز آيد        تا چو ليلي به در خانه دل باز آيد

پس براي سفر از خانه چو بيرون آمد        ناگهان نامه اي از جانب مجنون آمد
نامه بود از طرف آن پسر دل نگران        كه چنين بود همه متن نوشتاري آن

دختر ساده دل و همسر قانوني من        بهرت امروز كنم نام و نشانم روشن
بي محل بود چكم هر كه به بانكش مي برد    من شگفتم كه چرا مهريه برگشت نخورد

آه هم نيست كه سودا كنمش با ناله        وضع همواره همین است و بدين منواله
صورتم هست پر از آبله و لكه و جوش     تو ببخشاي كه عكسم همه بوده است رتوش

هفته بعد يكی نامه به داماد رسيد        تا كه خواندش چو يكي بيد به جانش لرزيد
پسر خوب همه عيب خودت را گفتي        خوبي همسر آينده خود نشنفتي

الكي با تو بگفتند كه ديپلم دارم        من ز شش سالگي از كيف و قلم بيزارم
مادرم گر چه خريده است جهازي بسيار    رفته تك تك به گرو نزد دكان سمسار

گر چه ديدي تو در آن عكس كه مويم فر بود    كار من نيست كه عكاس بسي ماهر بود
كي به سر داشته ام موي چنين فر داري    ريخت موهاي سرم بر اثر بيماري

علت عينك دودي كه آفتاب نبود        بلكه چشمان چپم را ز تو پنهان بنمود
اين چنين است زن رسمي تو اي شوهر    مي شوم راهي آنجا دو سه ساعت ديگر

 

خدا  و  مجنون

یک شبی مجنون نمازش را شکست

بی وضو در کوچه لیلا نشست

 

عشق آن شب مست مستش کرده بود

فارغ از جام الستش کرده بود

 

سجده ای زد بر لب درگاه او

 پُر ز لیلا شد دل پر آه او

 

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای

بر صلیب عشق دارم کرده ای

 

جام لیلا را به دستم داده ای

 وندر این بازی شکستم داده ای

 

نیشتر عشقش به جانم می زنی

 دردم از لیلاست آنم می زنی

 

خسته ام زین عشق،دل خونم نکن

 من که مجنونم تو مجنونم نکن

 

مرد این بازیچه دیگر نیستم

این تو و لیلای تو... من نیستم

 

گفت ای دیوانه لیلایت منم

در رگ پنهان و پیدایت منم

 

سالها با جور لیلا ساختی

من کنارت بودم و نشناختی

عشق لیلا در دلت انداختم

صد قمار عشق یکجا باختم

 

کردمت آواره صحرا نشد

گفتم عا قل می شوی اما نشد

 

سوختم در حسرت یک یا ربت

غیر لیلا بر نیامد از لبت

 

روز و شب او را صدا کردی ولی

دیدم امشب با منی گفتم بلی

 

مطمئن بودم به من سر می زنی

 در حریم خانه ام در می زنی

 

حال این لیلا که خوارت کرده بود

درس عشقش بی قرارت کرده بود

مرد راهش باش تا شاهت کنم

صد چو لیلا کشته در راهت کنم

 

 

برایم یادداشت گذاشته اند که :  شاعر امین مشتاقی با تخلص عبداللهی

مبارزه رستم و ویروس ( شعر طنز )

كنون رزم virus و رستم شنو
دگرها شنيدستي اين هم شنو

كه اسفنديارش يكي disk داد
بگفتا به رستم كه اي نيكزاد

در اين disk باشد يكي file ناب
كه بگرفتم از site افراسياب

برو حال  مي كن بدين disk هان!
كه هم نون و هم آب باشد در آن

تهمتن روان شد سوي خانه اش
شتابان به ديدار رايانه اش

چو آمد به نزد mini tower اش
بزد ضربه بر دكمه power اش

دگر صبر و آرام و طاقت نداشت
مران disk را در drive اش گذاشت

نكرد هيچ صبر و نداد هيچ لفت
يكي list از root ديسكت گرفت

در ان disk ديدش يكي file بود
بزد enter آنجا و اجرا نمود

كز ان يك demo گشت زان پس عيان
به فيلم و به موزيك و شرح  و بيان

به ناگه چنان سيستمش كرد hang
كه رستم در آن ماند مبهوت و منگ

چو رستم دگر باره reset نمود
همي كرد هنگ و همان شد كه بود

تهمتن كلافه شد و داد زد
ز بخت بد خويش فرياد زد

چو تهمينه فرياد رستم شنود
بيامد كه ليسانس رايانه بود

بدو گفت رستم همه مشكلش
وز ان disk و برنامه خوشگلش

چو رستم بدو داد قيچي و ريش
يكي bootable   ديسك آورد پيش

يكي toolkit اندر آن disk بود
بر آورد آن را و اجرا نمود

همي گشت toolkit هارد اندرش
چو كودك كه گردد پي مادرش

به ناگه يكي رمز virus يافت
پي حذف امضاي ايشان شتافت

چو virus را نيك بشناختش
مر از boot sector بر انداختش

يكي ضربه زد بر سرش toolkit
كه هر بايت ان گشت هشتاد bit

به خاك اندر افكند virus را
تهمتن به رايانه زد بوس را

چنين گفت تهمينه با شوهرش
كه اين بار بگذشت از پل خرش

دگر باره اما چنینت مكن
ز رايانه اصلا تو صحبت مكن

قسم خورد رستم به پروردگار
نگيرد دگر disk از اسفنديار

مجادله در ادبیات بر سر یک خال

حافظ

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را

صائب تبریزی

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را
هر آنکس چیز می بخشد ز مال خویش می بخشد
نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را

شهریار

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم تمام روح و اجزا را
هر آنکس  چیز می بخشد بسان مرد می بخشد
نه چون صائب که می بخشد سر و دست و تن و پا را
سر و دست و پا را به خاک گور می بخشند
نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دلها را

فاطمه دریایی
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
خوشا بر حال خوشبختش، بدست آورد دنیا را
نه جان و روح می بخشم نه املاک بخارا را
مگر بنگاه املاکم؟چه معنی دارد این کارا؟
و خال هندویش دیگر ندارد ارزشی اصلأ
که با جراحی صورت عمل کردند خال ها را
نه حافظ داد املاکی، نه صائب دست و پا ها را
فقط می خواستند این ها، بگیرند وقت ما ها را.....

پيش از اينها فكر ميكردم خدا

پيش از اينها فكر ميكردم خدا
خانه اي دارد ميان ابرها
مثل قصر پادشاه قصه ها
خشتي از الماس وخشتي از طلا

پايه هاي برجش از عاج وبلور
بر سر تختي نشسته با غرور
ماه برق كوچكي از تاج او
هر ستاره پولكي از تاج او

اطلس پيراهن او آسمان
نقش روي دامن او كهكشان
 رعد و برق شب صداي خنده اش
سيل و طوفان نعره توفنده اش

دكمه پيراهن او آفتاب
برق تيغ و خنجر او ماهتاب
هيچكس از جاي او آگاه نيست
هيچكس را در حضورش راه نيست

پيش از اينها خاطرم دلگير بود
از خدا در ذهنم اين تصوير بود
آن خدا بي رحم بود و خشمگين
خانه اش در آسمان دور از زمين

بود اما در ميان ما نبود
مهربان و ساده وزيبا نبود
در دل او دوستي جايي نداشت
مهرباني هيچ معنايي نداشت

هر چه مي پرسيدم از خود از خدا
از زمين، از آسمان،از ابرها
زود مي گفتند اين كار خداست
پرس و جو از كار او كاري خطاست

آب اگر خوردي ، عذابش آتش است
هر چه مي پرسي ،جوابش آتش است
تا ببندي چشم ، كورت مي كند
تا شدي نزديك ،دورت مي كند

كج گشودي دست، سنگت مي كند
كج نهادي پاي، لنگت مي كند
تا خطا كردي عذابت مي كند
در ميان آتش آبت مي كند

با همين قصه دلم مشغول بود
خوابهايم پر ز ديو و غول بود
نيت من در نماز و در دعا
ترس بود و وحشت از خشم خدا
هر چه مي كردم همه از ترس بود
مثل از بر كردن يك درس بود

مثل تمرين حساب و هندسه
مثل تنبيه مدير مدرسه
مثل صرف فعل ماضي سخت بود
مثل تكليف رياضي سخت بود
تا كه يكشب دست در دست پدر
راه افتادم به قصد يك سفر
در ميان راه در يك روستا
خانه اي ديديم خوب و آشنا

زود پرسيدم پدر اينجا كجاست
گفت اينجا خانه خوب خداست!
گفت اينجا مي شود يك لحظه ماند
گوشه اي خلوت نمازي ساده خواند
با وضويي دست ورويي تازه كرد
با دل خود گفتگويي تازه كرد
گفتمش پس آن خداي خش
مگين
خانه اش اينجاست اينجا در زمين؟
گفت آري خانه او بي رياست
فرش هايش از گليم و بورياست
مهربان وساده وبي كينه است
مثل نوري در دل آيينه است

مي توان با اين خدا پرواز كرد
سفره دل را برايش باز كرد
مي شود درباره گل حرف زد
صاف و ساده مثل بلبل حرف زد
چكه چكه مثل باران حرف زد

 

قیصر امین پور