شعرهایی از اکبر اکسیر
صفر را بستند
که ما به بیرون زنگ نزنیم
از شما چه پنهان
ما از درون زنگ زدیم !
.
شیر مادر ، بوی ادکلن می داد
دست پدر ، بوی عرق
(گفتم بچه ام نمی فهمم)
نان ، بوی نفت می داد
زندگی ، بوی گند
(گفتم جوانم نمی فهمم)
حالا که بازنشسته شده ام
هر چیز ، بوی هر چیزی می دهد ، بدهد
فقط پارک ، بوی گورستان
و شانه تخم مرغ ، بوی کتاب ندهد !
بهزیستی نوشته بود:
شیر مادر ، مهر مادر ، جانشین ندارد.
شیر مادر نخورده ، مهر مادر پرداخت شد
پدر یک گاو خرید
و من بزرگ شدم.
اما ، هیچ کس حقیقت مرا نشناخت
جز معلم عزیز ریاضی ام
که همیشه می گفت:
گوساله ، بتمرگ!!
شعری از
مهمان كه مي رسد
مادر از خجالت آب مي شود
پدر ، در صد درجه به جوش مي آيد
سماور مي چايد
قند بالا مي رود
كاشف السلطنه ـ قاچاقچي معروف چاي ! ـ
با احمد و محمود وارد مي شود
و كارخانه هاي چاي لاهيجان
يك به يك كلوچه مي شوند !
پدر كه رفت
حياط خانه ورم كرد
درخت توت پريد
حوض، عكس يادگاري شد
و ما، يك پرايد خريديم
و مجبور شديم
ششمين عضو خانواده خود را
به خانة سالمندان ببريم!
مثل روزنامهها، اول همه را سر كار ميگذارند
بعد آگهي استخدام ميزنند
بچههاي وظيفه، يا شاعر شدهاند يا خواننده!
خدا را شكر در خانه ما، كسي بيكار نيست
يكي فرم پر ميكند، يكي احكام ميخواند
يكي به سرعت پير ميشود
و آن يكي مدام نق ميزند:
مردهشور ريختت را ببرد
چرا از خرمشهر، سالم برگشتي؟!
در پیاده روی 47 شعری خواندم ملیحه خندید
گفتم بالاخره بله یا خیر؟گفت :خیراست انشاالله!
بعد دراتاق 57 شعری خواندند باران گرفت وصیغه جاری شد
همان شب شعری خواندیم تخت سرفه کرد ,عرفان سروده شد
بعدها در اتاق 62 شعر تازه ای خواندیم تخت عطسه کرد وایثاربه چاپ رسید
برای نان به مدرسه رفتم بابا شلنگ آب تعارف کرد کلاس به سکسکه افتاد
بعد آقای مدیر شعری خواندند ومن 30سال پیرشدم
حالا در اتاق 81 نشسته ام آخرین حکم کارگزینی را می خوانم
ملیحه میخندد ایثار به افتخار من تست میزند وعرفان
رفته است در پیاده رو شعر بخواند تا من بعدا پدربزرگ شوم!
اكبر اكسير
همۀ گاوها گوساله به دنیا می آیند
من گوساله گاو به دنیا آمدم
شیرم را دوشیدند
شاخم را شکستند
از دباغخانه که برگشتم عزیز شدم
حالا نشسته ام پشت ویترین گالری کفش
سایز 37
درست اندازۀ پای ملیحه!
اكبر اكسير
زنگ کاردستی
یا پارو میساختم یا نردبان
آقای شرقی میگفت:
نردبان و پارو
نشانه ترقی و ثروت است
_یادش بهخیر_
حال در پشتبام خانهای
برف پارو می کنم
و نردبان، وسیلهایست
که مرا به پایین میبرد
اكبر اكسير
لطفاً یک کلاغ چل کلاغ نکنید
بالاتر از کلاغ رنگی نیست
کلاغ بر خلاف لک لک
یک لکۀ سیاه هم ندارد
پروندۀ کلاغ سفید سفید است
تهمت صابون دزدی هم
کار انگلیسی هاست!
اكبر اكسير
در امتداد سقف و سرم
گیلاسهای چشم
كمپوت میشوند
تا دربان نیامده
حرفی بزن از سلامت عشق
این تابلوی مؤدب هیس
مرا لال كرده است.
اکبر اسیر
صحنه / شب حمله بود
زير آتش توپخانه
ما سنگر مي كنديم و ديوار مي كشيديم
لودر ها خالي مي شدند ، كيسه ها پر
سنگ روي سنگ بند نبود
بچه هاي تبليغات
نرسيده به نماز شب ايستادند
كارگردان به طعنه گفت :
اي كساني كه ايمان آورديد
كاش سيمان مي آورديد !
نشسته بودیم
مادر، نصیحتم می کرد:
- عجله نکن، چشم!!
همین حین، دو گنجشک لات بی چشم و رو آمدند
و درست جلوی چشم ما...
مادر سرخ سرخ شد
در دل گفتم:
خوش به حال گنجشک ها
که مشکل سربازی ندارند!
رخش،گاري كشي مي كند
رستم ،كنار پياده رو سيگار مي فروشد
سهراب ،ته جوب به خود می پيچيد
گردآفريد،از خانه زده بيرون
مردان خياباني براي تهمينه بوق مي زنند
ابوالقاسم براي شبكه سه ،سريال جنگي مي سازد
واي ...