سعدی و فردوسی
وقتی شیخ اجل کوتاه آمد روزی شیخ اجل، سعدی شیرین سخن، در جمعی از فصحا و بلغا نشسته بود؛ سخن از حکیم فردوسی و اشعار حماسی و شاهنامه ایشان به میان آمد... هر کسی سخنی در این باب راند و در مدح و نقد اشعار حماسی فردوسی بزرگوار بحث ها به میان آمد.
سعدی اما در آن بین معتقد بود که سرودن اشعار حماسی فردوسی، اگرچه در خور تقدیر و شایسته توجه است، اما کار چندان مشکلی نیست و من باب مثال خود او می تواند بداهه اشعار حماسی بسراید! از آنجا که شهرت سعدی شیرین سخن به غزلیات عارفانه و عاشقانه بود، شنیدن این سخن از شیخ برای حاضرین جالب توجه بود. سعدی برای اثبات ادعای خود فی البداهه بیت شعری در حال و هوای حماسی بدین سان سرود:
خدا کشتی آنجا که خواهد برد
وگر ناخدا جامه بر تن درد...
و همگان اذعان داشتند که همانا ادعای شیخ سخن راست می باشد... شب هنگام، چون شیخ اجل به خواب فرو رفت، رویایی عجیب دید: شخصی به دیدار وی آمده بود که کتابی وزین در دست داشت، آن شخص کسی نبود جز حکیم ابوالقاسم فردوسی و کتابی که در دست داشت همان شاهنامه سترگ.
حکیم در حالی که به سعدی خیره می نگریست، فرمود:
برد کشتی آنجا که خواهد خدای
وگر جامه بر تن درد ناخدای ...
می گویند سعدی چون از خواب برخاست به توانایی سخن حکیم فردوسی در سرودن شعر حماسی اذعان نموده و از آن پس دیگر سراغ سرودن اشعاری در این حوزه نرفت.